نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:42 موضوع عمومی | لینک ثابت
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضا المَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ و َمَن تَحت الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَة کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اوليائِکَ.
نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:23 موضوع عمومی | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:19 موضوع عمومی | لینک ثابت
یا ضامن آهو!
در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم
بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
عریانی پاییز، خاموشی پرهیز
بی برگ و نواییم، یا ضامن آهو!
سرگشتهتر از عمر، برگشتهتر از بخت
جویای وفاییم، یا ضامن آهو!
آلودهی بدنام، فرسودهی ایام
با خود به جفاییم، یا ضامن آهو! 
نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:16 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت
كــــور كورانه به ميخانه مرو اى هشيار خـــانه عشق بــــود جــــــامه تزوير برآر
عـاشقانند در آن خانه همه بى سر و پا سروپـــــايى اگرت هست در آن پانگذار
تــــو كه دلبسته تسبيحى و وابسته دير ســـاغر بـــــــاده از آن ميكده اميد مدار
پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب گر كه خــواهى شوى آگاه ز سرّالاسرار
گـــر ندارى سر عشاق و ندانى ره عشق سر خــود گير و ره عشق به رهوار سپار
باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاى پــــرزنان پـــــردهدران رو به ديــــار دلدار
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:57 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت
كــــور كورانه به ميخانه مرو اى هشيار خـــانه عشق بــــود جــــــامه تزوير برآر
عـاشقانند در آن خانه همه بى سر و پا سروپـــــايى اگرت هست در آن پانگذار
تــــو كه دلبسته تسبيحى و وابسته دير ســـاغر بـــــــاده از آن ميكده اميد مدار
پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب گر كه خــواهى شوى آگاه ز سرّالاسرار
گـــر ندارى سر عشاق و ندانى ره عشق سر خــود گير و ره عشق به رهوار سپار
باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاى پــــرزنان پـــــردهدران رو به ديــــار دلدار
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت
بــــــا گلرخان بگوييد ، ما را به خود پذيرند از عــــــــــاشقان بيدل، همواره دست گيرند
دردى است در دلِ ما ، درمان نمى پذيرد دستى به عاشقان ده كـز شوقِ دل بميرند
پـــــا نه بــــه محفلِ ما ، تاراج كن دل ما بنگـــــــر به بــــاطل ما كز آب و گِل خميرند
ســـوداگرانِ مرگيم ، ياران شاخ و برگيم رنـــــدان پا بــــــــرهنه، بر حال ما بــــــصيرند
پاكند مىفروشان، مستانِ دلخروشان بــــربسته چشم و گوشان، پيران سر به زيرند
بــردار جام مى را، جم را گذار و كى را فــــــرزند مـــــاه و دى را، كاينان چو ما اسيرند
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:54 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت
از دلبــــرم به بتكـــــــده نام و نشان نبود در كعبــــــــه نيز جلـوهاى از او عيان نبود
در خانقــــــــاه ذكرى از آن گلعذار نيست در ديــــــر و در كنيسه كلامى از آن نبود
در مَــــدْرسِ فقيه به جز قيل و قال نيست در دادگـــــــاه هيچ از او داستــــــان نبود
در محضـــــر اديــــب شـــــدم، بلكه يابمش ديــــدم كلام جـــــز ز معــــانى بيان نبود
حيــــرتزده شـــــدم به صفــــــوف قلندران آنجــــا بجــــز مديحتى از قلـــــــدران نبود
يك قطــــره مـــــى، ز جام تو اى يار دلفريب آن مى دهد كه در همـه ملك جهان نبود
يك غمزه كرد و ريخت به جان يك شرر كز آن در بــــارگـــــــــاه قــدس برِ قدسيان نبود
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:52 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت
آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد.
يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا عليه السلام به عنوان سرچشمه اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود، پناهگاهى پديد آمد كه خدا پرستان را در خود گرد آورد.
زاد روز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
زادگاه
هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.
لقبها
رضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير.
مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»
مادر امام
در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براى مادر آن حضرت آورده اند.
زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذى القعده
روز شهادت
وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.
درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203 ق)است.
بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال
اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.
فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.»
به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان است.
نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:43 موضوع عمومی | لینک ثابت
آيت الله جوادي آملي
آيا طبق حديث شريف علوي كه فرمود: "عقول النساء في جمالهنّ و جمال الرّجال في عقولهم" عقل زن در جمال او و جمال مرد در عقل او خلاصه ميشود، تا وسيلهاي براي سرزنش زن و برتري مرد باشد؟
براي پاسخ به اين سوءال لازم است به اين نكته توجّه كنيد كه: زيور جان آدمي به ايمان است نه چيز ديگر، چنان كه خداي سبحان فرمود: (حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ و زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ) [1] خدا ايمان را براي شما دوست داشتني گردانيد و آن را در دلهاي شما زينت داد. و چون روح انسان مجرد است نه مادّي و ايمان نيز امري است معنوي، اين امر معنوي يعني ايمان، مايه جمال و زيبائي آن امر مجرد يعني جان انساني شده است و از آنجا كه خصوصيت ذكورت و انوثت در حقيقت انسان (كه همان جان اوست) و ايمان و مانند آن تأثيري ندارد يعني حقيقت انسان و ايمان و امثال آن نه موءنث است نه مذكر، بلكه امري مجرد است كه در زن و مرد يكسان ميباشد؛ بنابراين از حديث شريف علوي كه فرمود: "عقول..." ميتوان معناي دستوري فهميد نه معناي وصفي، يعني منظور آن نباشد كه حديث شريف در توصيف دو صنف از انسان باشد كه عقل زن در جمال او خلاصه شود و جنبه سرزنش داشته باشد و جمال مرد در عقل او تعبيه شود و عنوان ستايش بگيرد، بلكه ممكن است معناي آن دستور، يا وصف سازنده باشد. به بيان ديگر زن موظف است و يا ميتواند عقل و انديشه انساني خويش را در ظرافت عاطفه و زيبايي گفتار و رفتار و كيفيت محاوره و نحوه برخورد و نظائر آن ارائه دهد چنانكه مرد موظف است و ميتواند هنر خود را در انديشه انساني و تفكر عقلاني خويش متجلي سازد.
زن تحصيل كرده و آگاه به معارف ايثار و شهادت توان آن را دارد كه در نقش مادري مهربان، فرزندش را تشويق به جهاد كند و در بدرقه او هنگام عزيمت به جبهه، عقل طريف [2] خود را در جامه هنر ظريف ارائه دهد. يا هنگام استقبال فرزندش كه از جبهه و ميدان رزم، پيروزمندانه برگشته است انديشه وزين عقلي خود را در لباس زيباي شوق و نظاير آن نشان دهد. هرگز اين ظرايف هنري كه تَمَثُّل عيني طرايف عقلي است براي مردان هنرمند ميسّر نخواهد بود. خلاصه آنكه زن بايد حكمت را در ظرايف هنر ارائه دهد و مرد بالعكس بايد ظرايف هنر را در طرايف حكمت جلوه گر كند يعني جلال زن در جمال او نهفته است و جمال مرد در جلال او متجلّي شده است و اين توزيع كار نه نكوهشي براي زن است و نه ستايشي است براي مرد. بلكه رهنمود و دستور عملي هر يك از آنهاست تا هر كس به كار خاص خويش مأمور باشد و در صورت امتثال دستور مخصوص خود، درخور ستايش گردد و در صورت تمرّد از آن، مستحق نكوهش شود. پس تفاوت زن و مرد در نحوه ارائه انديشههاي درست ظهور مينمايد وگرنه زن نيز چون مرد شايستگي فراگيري علوم و معارف را داشته و مستحق تقدير است.
مطلب ديگري كه بايد به آن توجّه داشت اين است كه دو گونه عقل داريم: عقل نظري و عقل عملي. انسان با عقل نظري ميفهمد و با عقل عملي كار انجام ميدهد. يقين، جزم، ظن و گمان، وهم، خيال و مانند آن جزو شوءون عقل نظري است؛ امّا نيّت، عزم، اخلاص و اراده، محبت، تولي، تبرّي، تقوي و عدل و مانند آن جزو عقل عملي است [3] و همين عقل عملي هم معيار فضيلت در انسان است. عقل نظري معيار اعلميت انسان و عقل عملي معيار كرامت و افضليت انسان است. (اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ) [4] و اينكه در روايت آمده است كه "عقول النساء في جمالهن و..." [5] اشاره به عقل نظري است نه عقل عملي. يعني اگر بين مرد و زن تفاوتي از نظر عقلي باشد در مورد عقل نظري يا ابزاري است نه عقل عملي.
عقل نظري، عقلي است كه انسان با او بتواند علوم حوزوي و دانشگاهي را فراهم كند تا چرخ دنيا بچرخد و اين هم معيار فضيلت انسان (مردها) نيست. بلكه معيار فضيلت انسان، عقلي عملي است كه در تعريف آن آمده است "عُبِدُ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الجَنان" [6]
انسان بوسيله آن خدا را عبادت ميكند و بهشت را كسب مينمايد و به مقام قرب ميرسد و اين عقل هم در مرد و زن تفاوتي ندارد. بنابراين اگر كسي خواست بين زن و مرد داوري كند نبايد عقل به معناي علم مصطلح را معيار قرار دهد (يعني عقل نظري را) بلكه بايد عقل عملي را كه وسيله قرب انسان و معيار فضيلت است معيار قرار دهد و در اين صورت است كه جمال مرد و زن هر دو در عقلي است كه "عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان" و در اين صورت، هم "جمال الرجال في عقولهم" و هم "جمال النساء في عقولهنّ" ميباشد. [7]
2. گاهي گفته ميشود كه عقل مرد بيش از عقل زن است و تجارب گذشته و حال نيز موءيد اين مطلب ميباشد آيا چنين گفتهاي صحيح است؟
اين موضوع را مرحوم علامه طباطبايي [1] در تفسير شريف الميزان آورده و مشخص فرمودهاند، آن عقلي كه در مرد بيش از زن است يك فضيلت زائده است نه معيار فضل و تا حدي نيز در پاسخ به سوءال اول مطرح گرديد.
توضيح مطلب اينكه عدهّاي گفتهاند عقل در اسلام معيار كمال انساني است يعني هر كس كه عاقلتر است به كمال انساني نزديكتر و نزد خدا مقربتر است، و هر كه از عقل دورتر است از كمال انساني كم بهرهتر و از مقام قرب الهي محرومتر است، بنابراين چون عقل در مرد بيش از زن است پس مردها بيش از زنها به خدا نزديكتر هستند. در صورتي كه اين استدلال تمام نيست بلكه مغالطهاي است كه در اثر اشتراك لفظ رُخ ميدهد.
چون عقل به صورت اشتراك لفظي بر معاني گوناگون اطلاق ميشود، لذا بايد اوّلاً، روشن شود كدام عقل معيار كمال انساني و قرب الهي است و ثانياً در كدام عقل، زن و مرد با يكديگر اختلاف و تفاوت دارند؟
منشأ مغالطه آن است كه گرچه گفته ميشود كه زن و مرد در عقل تفاوت دارند، و عقل معيار قرب الي اللّه است، و هر كه عقلش بيشتر باشد به خدا نزديكتر است، امّا عقلي كه در مقدمه دوم ذكر ميشود، غير از عقلي است كه در مقدمه اولي آمده است، به عبارت ديگر عقلي كه در آن، زن و مرد اختلاف و تفاوت دارند غير از عقلي است كه مايه تقرب الي اللّه است.
اگر دو معناي عقل از هم جدا بشود، و دو مقدمه را با حفظ يك حد وسط كنار هم ذكر كنيم، ميبينيم كه هرگز نميتوان قياسي ترتيب داد تا از آن، فضيلت مرد بر زن استنتاج شود، زيرا عقلي كه در زن و مرد متفاوت است عقل نظري است كه در نحوه مديريت، در مسائل سياسي، اقتصادي، علمي، تجربي، رياضي و مانند آن دخيل است. و بر فرض هم كه ثابت بشود دراين گونه از علوم و مسائل اجرايي، عقل مرد بيش از عقل زن است ـ كه اثبات اين مطلب نيز كار آساني نيست ـ ولي اين سوءال وجود خواهد داشت: آيا آن عقلي كه مايه تقرب الي اللّه است همين عقلي است كه بين زن و مرد مورد تمايز ميباشد؟ آيا ميتوان گفت هر كس مسائل فيزيك، رياضي، طب، طبيعي و مانند آن را بهتر بفهمد به خدا نزديكتر است؟ آيا اين عقل مايه تقرب است يا عقلي كه "عبد به الرّحمان و اكتسب به الجنان" [8] ميباشد مايه تقرب است؟
چه بسا ممكن است مردي در علوم اجرايي بهتر از زن بفهمد امّا توان عقال كردن غرايز خويش را نداشته باشد. همه مذهبهاي باطلي كه در برابر انبيا صف بستند به وسيله مردها جعل شد. اكثر متنبّيها9 كه در برابر انبيا به مبارزه مذهبي برخاستند، مرد بودند. قرآن كريم در مورد كساني كه نظير فرعون مذهبهاي جعلي آوردند ميفرمايد: (يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَومَ الْقِيامَةِ) [10] آنان كه پيشاپيش ديگران به جهنّم رفته و ميروند آيا مردند يا زن؟
بنابراين، اگر كسي در مسائل علمي يا سياسي و اجرايي فكر برتر داشت اين نشانه تقرب الي اللّه نيست، بلكه يك فضيلت زايد است، زيرا: "ذاكَ عِلْمٌ لايَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ" [11] علمي است كه ندانستنش زيان نميرساند.
اگر كسي ادّعا كند كه عقل مرد در جنبه "يعبد به الرحمان و يكتسب به الجنان" قويتر از زن است، هر گز اثبات آن مقدور نيست، چرا كه نه تجربه آن را نشان ميدهد و نه برهان آن را تأييد ميكند. (ص 252 ـ 249)
مضافاً اينكه همه كمالات به انديشههاي نظري وابسته نيست. زيرا كه گاهي انسان خوب ميفهمد امّا فهمش همراه با خشونت است. اگر انسان دو صنف است: بخشي محكم كارند به نام مرد، و بعضي ظريف كارند به نام زن، اسماء الهي هم دو صنف است و كمالات نيز از دو راه نصيب انسان ميشود. بعضي از كمالات بر اساس جنگ و قوام و قيام و مبارزه و ستم ستيزي و مظهر قهر و جلال حق بودن است، و بعضي مظهر مهر و رأفت و عاطفه و محبت و جمال و لطف حق بودن است و اگر يكي از اين دو صنف در خشونت و انديشه قوي ترند، دليلي بر آن نيست كه در بخشهاي مهر، عاطفه، لطف، رأفت، صفا، صميميت و رقّت نيز قويتر باشند.
ذات اقدس اله، عالم را بر محور محبت اداره ميكند و بسياري از آيات قرآن درس محبت ميدهد و راه محبت را زن بهتر از مرد درك ميكند. اگرچه راه قهر را ممكن است مرد بهتر از زن درك كند. (ص 222 ـ 217)
3. آيا اين گفته حضرت علي [7] در بيان وهن عقول زنان است كه فرمودند: "ايّاك و مشورة النساء فانَّ رأيهنّ الي اَفنٍ و عزمهنّ الي وهن" [12] بپرهيز از مشورت با زنان، كه رأي آنان ناقص و تصميم آنان سست است. وكلاً چنين مسئلهاي شامل حال تمام زنان اعم از تحصيل كرده و تحصيل نكرده است؟!
چنين تعبير هايي به لحاظ غلبه خارجي موضوع در زمان بيان آن است. يعني در آن زمان اين صنف گرانقدر (يعني زنان) از تعليم و تربيت صحيح محروم بودهاند در صورتي كه اگر شرايط درست براي فراگيري آنها در صحنه تعليم و تربيت فراهم شود اگر غلبه بر عكس نشود لااقل غلبه با مردان نخواهد بود تا منشأء نكوهش گردد. يعني اگر زنان در پرتو تعليم صحيح و تربيت وزين پرورش يابند و چون مردان بيانديشند و چون رجال تعقّل و تدبّر داشته باشند تمايزي از اين جهت با مردها ندارند و اگر گاهي تفاوت يافت شد، همانند تفاوتي است كه در اين مورد بين خود مردها نيز مشهود است.
مثلاً اگر زنان مستعد به حوزهها و دانشگاههاي علمي راه يابند و همانند مردان به فراگيري علوم بپردازند و در دروس مشترك آگاهي كامل يابند ديگر نميتوان گفت رواياتي كه در نكوهش زنان آمده و احاديثي كه در پرهيز از مشورت با آنها وارد شده و ادالهاي كه در نارسايي عقول آنان رسيده اطلاق دارد و هيچگونه استثنايي نسبت به زنان دانشمند و محقق ندارد بلكه قطعاً اين گونه زنان، مستثني خواهند بود و در اين زمينه تمايزي با مردها ندارند. (37 ـ 36)
پىنوشتها
1. سوره حجرات، آيه 24.
2. لطيف و خوش و پسنديده.
3. اين برداشت و تفسير از "عقل عملي" نظر خاص برخي از انديشمندان از جمله حضرت آية الله جوادي آملي ميباشد. (ر.ك: فطرت در قرآن از سلسله كتب تفسير موضوعي قرآن، ص29ـ30). برخي از صاحب نظران ديگر از جمله حضرت آية الله مطهري و مصباحيزدي بلكه مشهور فلاسفه نظير فارابي و ابن سينا، بر اين باورند كه عقل در انسان، قوه واحدي است كه همان قوه مدركه است ليكن به لحاظ مطعلق ادراك به دو قسم عقل نظري و عقل عملي تقسيم ميشود ...
4. سوره حجرات، آيه 13.
5. بحارالأنوار ج 103، ص 224.
6. اصول كافي، ج 1، باب 1، 11.
7. پاسخ اين سوءال از كتاب زن در آئينه جلال و جمال تأليف حضرت آيت ا... جوادي آملي گزينش شده است، صفحات 36 ـ 32 و 288 ـ 255.
8. اصول كافي، ج 1، باب 1، 11.
9. مدعيان دروغين نبوت.
10. سوره هود، آيه 98.
11. اصول كافي، ج 1، باب 3، 32.
12. نهج البلاغه، نامه 31.
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:56 موضوع عمومی | لینک ثابت
آيه الله محمد تقى مصباح يزدى
يكى از گرايش هاى اصلى انسان گرايش به لذت است, از اين شاخه, شاخه هاى فرعيى منشعب مى شود كه به وسيله اعضا و جهازات مختلف و نسبت به اشياى گوناگون خارجى و مربوط به افعال مختلف انسان مى شود. يكى از آنها خوردن و آشاميدن است. لذت هايى كه از اين راه براى انسان حاصل مى شود, فطرىاند. و مطلوبيت آنها در حوزه اخلاق قرار نمى گيرد; يعنى از نظر اخلاق, حكم به خوب و بد آنها نمى توان كرد, چون خوب و بد اخلاقى مخصوص افعال اختيارى است كه براى رسيدن به هدف خاصى انجام مى گيرد. اما اين ها افعال نيستند, ميل هاى فطرى و طبيعى اند كه خدا در سرشت انسان قرار داده است. پس علاقه به لذت خوردن و آشاميدن يك امر فطرى است و مورد مدح و ذم نيست.
فطرى بودن خوردن و آشاميدن
براى اين مطلب شواهد زيادى از آيات كريمه قرآن مى توان به دست آورد, از جمله, آياتى كه نعمت هاى خدا را در مورد رزق انسان و خوردن و آشاميدن ذكر مى فرمايد و لسان اين آيات, لسان منت بر انسان است كه چنين نعمت هايى را برايش فراهم كرده است و چنين لسانى با مذموم بودن استفاده از اين نعمت ها سازگار نيست.
از جمله, آياتى است كه به ذكر فهرست آنها اكتفا مى كنيم: آيه 27 از سوره سجده, آيه14 سوره نحل, آيه79 سوره غافر, آيه33 و 72 سوره يس, آيه16 سوره جاثيه.
در همه اين آيات, نعمت هاى مختلفى از گياهان و حيوانات دريايى و خشكى را كه براى رزق و روزى انسان آفريده شده ذكر مى فرمايد و لسانش لسان مذمت و نكوهش نيست بلكه لسان تجويز و ترخيص استفاده از آنهاست. همين طور آيه 22 سوره بقره و آيه 32 سوره ابراهيم.
در يك سلسله ديگر از آيات صريحا به استفاده از مإكولات و مشروبات امر شده, منتها اين گونه امرها دلالت بر مطلوبيت ندارد بلكه فقط جواز و رخصت را مى رساند. فهرست اين دسته آيات از اين قرار است:
آيه141 و 142 سوره انعام, آيه60 سوره بقره, آيه31 و 160 سوره اعراف, آيه57 و 172 سوره بقره. آيه69 سوره انفال, آيه114 سوره نحل, آيه88 سوره مائده, آيه54 و آيه81 سوره طه, آيه51 سوره مومنون, آيه15 سوره سبا, آيه168 سوره بقره, آيه15 سوره ملك.
قرآن كريم به تجويز و رخصت براى استفاده از مإكولات و مشروبات اكتفا نكرده بلكه كسانى را كه بعضى از مإكولات و مشروبات را بى جا بر خود تحريم كرده بودند مورد مذمت قرار داده است, از جمله آيه 32 سوره اعراف: ((قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق)) و در آيه 140 سوره انعام كسانى كه از پيش خود چيزهايى را منع كردند مذمت مى كند: ((و حرموا ما رزقهم الله افترإ عليه)) بر خدا افترا بستند كه اين ها حرام است در صورتى كه خدا منعى نكرده است.
در دو مورد از حضرت ابراهيم(ع) نقل شده كه براى اهل مكه دعا كرد كه خدا آنها را از ميوه ها روزى دهد. ((وارزق اهله من الثمرات)) و هم چنين آيه 37 سوره ابراهيم.
اينها آياتى هست كه دلالت مى كند كه استفاده از مإكولات و مشروبات در دنيا ممنوع نيست بلكه مطابق با فطرت انسان است.
خوردن و آشاميدن بهشتيان و جهنميان
از طرف ديگر يك دسته آياتى داريم كه دلالت مى كند بر اين كه در آخرت هم براى مومنين و اهل سعادت اين نعمت ها برقرار است و حكايت مى كند از اين كه در آن جا هم چنين ميلى وجود دارد, از جمله اين آيات:
آيه 35 سوره رعد, آيه51 سوره ص, آيه71 تا 73 سوره زخرف, آيه55 سوره احقاف, آيه15 سوره محمد(ص), آيه17 تا 19 و آيه22 ـ 23 سوره طور, آيه52 و 68 سوره الرحمن, آيه20 و 21 و آيه 32 و 33 سوره واقعه, آيه24 سوره الحاقه, آيه56 سوره دهر, آيه 42 و 43 سوره مرسلات و آيه25 تا 28 سوره مطففين.
در مقابلش هم آياتى است مربوط به اكل و شرب اهل جهنم كه حاكى از اين است كه اين نياز انسان به اكل و شرب حتى در جهنم هم باقى است و دوزخيان هم مإكولات و مشروباتى دارند و از همين راه عذاب مى شوند, يعنى همان طور كه اهل بهشت اگر ميل به خوردنى و آشاميدنى نداشتند اين نعمت ها برايشان بى مورد بود اگر اهل جهنم هم ميل به خوردن و آشاميدن نداشتند آن عذاب ها برايشان امكان نداشت, بايد اين ميل در ايشان باشد تا با خوردنى خاصى معذب بشوند. از جمله اين آيات است: آيه44 سوره احقاف, آيه52 تا 55 سوره واقعه, آيه37 سوره الحاقه, آيه13 سوره مزمل و آيه5 تا 7 سوره غاشيه.
از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه اين ميل, فطرى است و حتى در عالم آخرت هم از انسان سلب نمى شود و در اثر همين ميل است كه بهشتيان به وسيله نعمت ها متنعم مى شوند و دوزخيان هم به وسيله خوردنى ها و آشاميدنى هاى نامطلوب معذب مى شوند.
حال ممكن است بپرسند كه در اين مورد مطلوبيت و نامطلوبيت اخلاقى و ارزش مثبت و منفى اخلاقى از كجا پيدا مى شود؟ اين مورد هم مثل ساير موارد در اثر انتخاب حاصل مى شود و مربوط به كميت يا كيفيت يا جهت خاصى است. اگر از اكل و شرب مذمت مى شود ممكن است مربوط به كميت باشد اين آيه كه مى فرمايد: ((كلوا واشربوا ولاتسرفوا)) يعنى ارزش منفى در اثر كميت خاصى پديد مىآيد. يا در اثر نوع متعلق اكل و شرب است كه بازگشتش به يك نوع تزاحم است; يعنى خوردنى ها و آشاميدنى هايى به خاطر مزاحمتى كه براى چيزهاى ديگر ايجاد مى كند يا موجب ضررى براى بدن يا روح مى شود, ممنوع مى شود; مثلا بين التذاذ به خوردن و آشاميدن و التذاذ به سلامتى, تزاحم واقع مى شود, پس بايد به اندازه اى خورد كه به سلامتى لطمه نزند يا چيزى را بايد خورد كه به سلامتى لطمه نزند و هم چنين چيزهايى كه ضرر روحى و معنوى دارد بر فرض كه ضرر بدنى هم نداشته باشد, مثل خمر و گوشت خوك, يا چيزهايى كه بدون نام خدا ذبح شده اند: ((ما لم يذكر اسم الله عليه)).
از جمله عواملى كه موجب ارزش منفى مى شود جهت نامطلوب است مثل اين كه كسى بخواهد نيروى حاصل از اكل و شرب را در راه معصيت خدا به كار بگيرد با اين كه مإكولاتش همه از طيبات است و ضرر مادى و عقلى و اجتماعى هم ندارد اما به وسيله اين اكل و شرب مى خواهد قدرت بر معصيت پيدا بكند, چنين نيتى موجب ارزش منفى مى شود.
در مقابل, گاهى ممكن است ترك خوردن و آشاميدن ارزش مثبت داشته باشد چون موجب بهتر كار كردن ساير قواى انسان مى شود, زيرا در اثر خوردن, خواه ناخواه مقدارى مزاحمت براى قواى عقلى و فكرى و توجهات نفسانى پيش مىآيد البته تا يك حدش چاره اى نيست چون نياز بدن بايد تإمين بشود, ولى بيش از آن اندازه اى كه بدن لازم دارد ارزش منفى پيدا مى كند, چون آدم را كسل و قواى فكرى را تضعيف مى كند و باعث ناتوانى انسان در توجهات قلبى و نيز از دست دادن لطافت قلبى مى شود. اين است كه ترك خوردن و آشاميدن گاهى ارزش مثبت پيدا مى كند; بهترين نمونه اش روزه گرفتن است. از سوى ديگر خود خوردن و آشاميدن هم ممكن است به خاطر ((نيت)) ارزش مثبت داشته باشد; يعنى انسان غذا بخورد براى اين كه قدرت عبادت, تحصيل علم, كمك به بيچارگان و كارهاى خير ديگر را داشته باشد, و گاهى هم به عناوين ثانويه ديگرى اين ارزش حاصل مى شود مثل اين كه به خاطر خشنودى پدر و مادر, يا خشنودى دوستان, يا ميزبانى كه دوست دارد از غذايش تناول كند در چنين مواردى حتى مستحب است كه شخص, روزه استحبابى خودش را هم افطار كند و اظهار نكند كه من روزه دار هستم و از غذاى او تناول كند گرچه اين مربوط به اخلاق اجتماعى است.
در قرآن كريم در مواردى ارزش هاى مثبت و منفى بر اساس همين محورها ذكر شده است مانند آياتى كه مربوط به صوم هست يا صوم واجب يا مطلق صوم كه شامل مستحبات بشود يا به خصوص راجع به صوم مستحبى و تطوع مانند آيه183 سوره بقره: ((كتب عليكم الصيام)) كه مربوط به روزه واجب است و هم چنين آياتى كه مربوط به صوم كفاره است مانند آيه196 سوره بقره, آيه92 سوره نسإ, آيه89 و 95 سوره مائده و آيه 14 سوره مجادله. اين ها مربوط به روزه هايى است كه در مورد كفاره انجام مى گيرد. و همين كه روزه به عنوان كفاره قرار داده شده معلوم مى شود كه روزه يك نورانيتى دارد كه آن آلودگى قبلى را از بين مى برد. آلودگى خاصى در اثر گناه پديد آمده كه بايد جبران بشود و يكى از راه هاى جبران آن, روزه گرفتن است و اصلا ((كفاره)) يعنى جبران كننده.
در ذيل آيات وجوب صوم, اين جمله شريفه است: ((فمن تطوع خيرا فهو خير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون)) كه اطلاق آن شامل روزه مستحبى هم مى شود. همين طور در آيه35 از سوره احزاب, مطلق صائمين و صائمات را مورد ستايش قرار داده است: ((والصائمين والصائمات)).
اين ها نمونه هاى روشنى است كه دلالت مى كند بر اين كه ترك اكل و شرب در مواردى و تا حدودى مطلوب است. البته روزه گرفتن تنها ترك خوراك نيست ولى امساك از خوردن و آشاميدن جزو آن است و شايد بتوان گفت كه ركن اصلى آن را تشكيل مى دهد. در قرآن كريم به حكمت آن اشاره شده: ((لعلكم تتقون)).
در قرآن از كسانى در مورد اكل و شربشان مذمت شده است از جمله آيه اى است درباره بنى اسرائيل كه لسانش لسان مذمت است, موقعى كه بنى اسرائيل از مصر خارج و وارد سرزمين شامات شدند خداى متعال ((من)) و ((سلوى)) بر آنان نازل كرد. آنان گفتند: ((و اذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد)) ما به يك نوع غذا نمى توانيم اكتفا كنيم, انواع و اقسام غذاها را مى خواهيم. اين لسان كما بيش دلالت بر مذمت مى كند با اين كه غذايى كه خدا برايشان نازل مى فرمود غذاى بسيار مطلوبى بود در عين حال آنان به فكر شكم پرستى بودند و دلشان مى خواست غذاهاى رنگارنگ داشته باشند. مخصوصا در ذيل آيه مى فرمايد: ((الذى هو ادنى بالذى هو خير)) ما غذاى بهتر به شما داديم شما دنبال بدترش مى گرديد؟! اين حالتى كه آدمى هوسناكانه دنبال اين غذا و آن غذا و تفنن در غذا باشد چيز نامطلوبى است و حاكى است از اين كه انسان يك تعلق قلبى به لذايذ مادى و حيوانى دارد و آن را براى خود هدف قرار داده است. انواع ديگرى از مذمت هاست كه مربوط به يكى از جهاتى مى شود كه گفتيم.
از جمله آيات مربوط به متعلقات اكل و شرب, آياتى است كه امورى را تحريم مى فرمايد: ((انما حرم عليكم الميته والدم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله)) آيه173 سوره بقره, آيه115 سوره نحل, و در آيه157 سوره اعراف يك عنوان كلى براى مإكولات و مشروبات و ملاك تحريم و تحليل آنها به دست مى دهد. مى فرمايد: ((و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث)) پيغمبر اكرم(ص) طيبات و اشياى خوب و مناسب با وجود انسان را حلال, و پليدىها و ناپاكى ها راحرام مى فرمايد. در آيه 67 سوره نحل مى فرمايد: ((النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا)) از ميوه ها خرما و انگور دوجور استفاده مى كنيد: گاهى رزق حسن از آنها مى گيريد, اين ميوه ها را همان طور كه خدا آفريده و مفيد هستند مورد استفاده قرار مى دهيد يا تصرفاتى در آنها مى كنيد و تغيير شكل هايى مى دهيد كه از حسن و طيب آنها نمى كاهد, در مقابلش ((سكر)) هست (مست كننده) كه ديگر رزق حسن نيست, از خبائث و پليدىهاست و نبايد از آن استفاده كنيد. شبيه آيه 90 سوره مائده است: ((انما الخمر والميسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه)) و آيه219 سوره بقره كه مى فرمايد: ((و اثمهما اكبر من نفعهما)). اين آيه از جهت بيان تزاحم, روشن تر است اگر چيزى نفعى هم داشته باشد اما اثم اكبر و ضرر بيشترى داشته باشد به واسطه آن ضررش بايد از نفعش هم چشم پوشى كرد. اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه در تشريع, جهت تزاحم ملاحظه شده و ملاك اقوا مراعات گرديده و اضعف فداى اقوا شده است.
از جمله چيزهايى كه ضرر معنوى دارد و قبلا هم اشاره شد گوشت حيوانى است كه براى خدا ذبح نشده باشد: ((ولا تإكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه)) چون خود استفاده از حيوانات و گرفتن جان آنها يك نوع تصرف در مخلوقاتى است كه خدا به آنها حيات داده و حكمت الهى اقتضا مى كرده كه آنها زنده باشند و حيات داشته باشند. شما حيات را از اينها مى گيريد و در واقع تصرفى در مملوكات خدا و مخلوقات خدا انجام مى دهيد كه بايد به اذن و نام او باشد. اگر انسان آن قدر غافل باشد و توجه به معنويات در او ضعيف باشد كه حتى در موقع كشتن حيوان توجهى به خداى جان آفرين نكند حق ندارد از چنين چيزى تناول كند. پس يك دسته از مإكولات كه خوردن آنها منع شده به خاطر رعايت آن جهت معنوى است.
و دسته ديگرى از ممنوعات هست كه بازگشت آن به حقوق مردم و ضررهاى اجتماعى است; يعنى اگر به كيفيت خاصى از مإكولات و مشروبات استفاده شود ضررهاى اجتماعى دارد و موجب مفاسدى براى جامعه مى شود و حقوق ديگران تضييع مى گردد و از اين جهت ممنوع است; مثل آياتى كه دلالت مى كند بر حرمت ربا و اموال مردم و اموال يتيمان و. .. مانند آيه188 سوره بقره, آيه29 سوره نسإ, آيه130 سوره آل عمران و هم چنين آيه دوم و آيه دهم سوره نسإ.
پس به طور كلى آن چه از آيات قرآن به دست آمد اين بود كه اصل خوردن و آشاميدن و التذاذ از مإكولات و مشروبات فى حد نفسه از نظر اخلاقى نه ارزش مثبت دارد نه منفى. ارزش مثبت و منفى هر كدام از اينها در گرو جهت خاصى است: يا مربوط به كميت است, يا كيفيت يا به نيتى است كه به آنها تعلق مى گيرد و يا ساير تزاحماتى ديگر كه با كمالات و مصالح انسانى پيدا مى كند و موجب ضررى در بدن يا در عقل و فكر و روح انسان و يا ضررى به اجتماع و بالاخره موجب ضرر اخروى مى شود. ارزش مثبت آن هم بستگى دارد به اين كه انسان به چه نيت و انگيزه اى از اين نعمت هاى خدا استفاده كند اگر نيتش خير باشد ممدوح است وگرنه داراى مراتب مختلفى از نكوهش خواهد بود.
نيت در خوردن و آشاميدن
از آيات كريمه قرآن مى توان استشعار كرد كه دو نوع نيت هست كه براى استفاده از مإكولات و مشروبات مطلوب است: يكى كسب توانايى بر عبادت و عمل صالح. در آيه اى خطاب به پيامبران مى فرمايد: ((يا ايها الرسل كلوا من الطيبات)) با ((واعملوا صالحا)) اين مقارنت ((كلوا من الطيبات)) با ((واعملوا صالحا)) مى تواند اشاره باشد به اين جهت كه با استفاده از مإكولات طيب است كه شما قدرت بر عمل صالح پيدا مى كنيد پس اگر انگيزه شما استفاده از اين نعمت ها براى قدرت يافتن بر كارهاى شايسته باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.
انگيزه دومى كه خيلى روشن تر در آيات روى آن تإكيد شده مسإله ((شكر)) است كه گاهى به دنبال سفارش به خوردن از طيبات مى فرمايد: ((واشكروا الله)) و يا مى فرمايد: ((لعلكم تشكرون)) از اين آيات به خوبى به دست مىآيد كه انگيزه ما بايد اين باشد و به يك معنا مى توانيم بگوييم كه هدف از وجود اين نعمت ها و خلق آنها اين است كه مردم شكر بكنند. شكر يكى از اقسام عبادت است و وسيله اى براى تكامل انسان است. همه اين نعمت ها كه در اختيار انسان قرار داده شده براى اين است كه با استفاده از آنها به كمال معنوى و ابدى خودش برسد. يكى از اين راه هاى كمال معنوى شكر است و شكر وقتى تحقق پيدا مى كند كه شخصى از نعمتى استفاده كند, آن وقت انگيزه شكر در او پيدا مى شود; مثلا وقتى در هواى گرم تابستان يك جرعه آب خنك مىآشامد آن وقت ارزش اين نعمت را درك مى كند و به ياد خدا مى افتد و شكر خدا را به جاى مىآورد و آن شكر است كه انسان را تعالى مى بخشد و كمال معنوى براى انسان ايجاد مى كند.
پس مى توانيم از اين آيات به دست آوريم كه استفاده از مإكولات و مشروبات مثل ساير نعمت هاى الهى اگر به انگيزه شكر باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.
خوردن و آشاميدن در روايات
اما در روايات, مطالب فراوانى در اين باب داريم لكن چون بحث ما بر محور آيات قرآن دور مى زند درصدد بررسى و بيان آنها نيستيم, فقط به ذكر يك روايت بسنده مى كنيم:
در روايت معروفى هست كه خداى متعال مى فرمايد: ((هيچ ظرف پرى نزد من مبغوض تر از شكم پر از غذا نيست.)) پرخورى و شكم پرورى, هزاران مفسده دارد از جمله آن كه: آدمى را از ياد خدا غافل مى سازد, توجهات معنوى و قلبى را ضعيف مى كند, قدرت فكر و تإمل را از انسان مى گيرد, شهوات حيوانى را تقويت مى كند و... .
در روايات زيادى شرط دستيابى به حكمت و كمالات روحى و اخلاقى ((جوع)) قرار داده شده است; يعنى اگر انسانى بخواهد به اين فضايل نايل شود بايد گرسنگى بكشد. اگر با سيرى هم مى شد انسان به مقامات معنوى برسد خدا بخل نداشت, اين نعمت ها را آفريده كه انسان ها استفاده كنند اما وقتى اسراف و زياده روى كنند, بيش از اندازه حاجت و نياز بدن بخورند به طورى كه مانع استفاده از ديگر نعمت ها مانند نعمت عقل و دل و ساير نعمت هاى روحى و معنوى بشود مذموم خواهد بود. يكى از بزرگ ترين نعمت هاى خدا اين است كه چنين قدرتى را به انسان داده كه توجه خود را منعطف به ساحت قدس الهى كند. در يكى از دعاهاى حضرت سجاد ـ سلام الله عليه ـ هست كه چه نعمتى بزرگ تر از اين كه به من اجازه دادى كه ياد تو بكنم؟ تو منزهى از ياد ما, ما لياقت اين را نداريم كه توجه به ساحت تو پيدا كنيم همين كه تو اجازه دادى كه ما به تو توجه پيدا كنيم اين خود بزرگترين منتى است كه بر ما گذاشته اى. ((قلب المومن عرش الرحمن)) دلى كه ياد خدا باشد حكم عرش خدا را دارد, خدا چنين لياقت هايى به انسان مى دهد آن وقت در اثر خوردن چند لقمه غذا انسان خود را از چنين كرامتى محروم مى كند. اين تزاحم است كه منشإ اين مى شود كه خوردن و آشاميدن در يك حدى يا در يك شكل به يك كيفيتى, يا به يك اندازه اى ارزش منفى پيدا بكند.
يك توصيه مهم
در همين جا بايد گفت كه مواظب باشيد در اين كار دچار تفريط نشويد و سلامتى خود را به خطر نيندازيد و نيرو و نشاط خود را از دست ندهيد. متإسفانه بسيارى از جوان هايى كه پاك و مخلص هستند و مى خواهند كه سير معنوى داشته باشند و فضايل اخلاقى را كسب كنند بدون مشورت با كسانى كه تجربه دارند كارهايى را انجام مى دهند كه سال ها خودشان را از سلامتى محروم مى كنند و آن چنان به ضعف و ناتوانى مبتلا مى شوند كه ديگر توان انجام بعضى از واجبات را هم ندارند چه رسد به مستحبات, گاهى ضررهاى جبران ناپذيرى به خود مى زنند كه به خسران دنيا و آخرت مى انجامد.
مطلوبيت كم خوردن براى اين است كه انسان بتواند از نيروهاى روحى و معنويش بيشتر بهره مند شود اما اگر خود اين كم خوردن موجب محروميت از ساير توفيقات شود مسلما نامطلوب است. اين يكى از موارد خيلى روشن مطلوبيت اعتدال است كه بايد حتما در نظر بگيريم. البته مقدار خوراك قاعده كلى ندارد, مزاج ها متفاوت است, سنين اشخاص فرق مى كند و هر كس بايد شرايط مختلف مزاجى خود را در نظر بگيرد و از افراط و تفريط بپرهيزد.
منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره 180 آذر 75
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:51 موضوع عمومی | لینک ثابت
| |
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:47 موضوع عمومی | لینک ثابت
اشرف آشورى
اهلبيت پيامبر(ع) چهرههاى پرفروغى به جهانيان عرضه كردهاند و نامشانمانند ستارگان درخشان در آسمان فضيلتها مىدرخشد; درخشانترين ستاره در ميانبانوان هفتمين منظومه ولايت; فاطمه كبرى فرزند پاكيزه موسى بن جعفر(ع) است. كهسالهاست تشنگان معرفت از حريمش زلال ايمان مىنوشند و عارفان با گذر بر زندگىفرزانهوارش و درك لحظههاى آسمانى شدنش، درهاى عروج را به روى خود مىگشايند وبوى وصال را در گستره زمين منتشر مىسازند. او والاترين دختر موسى است و از اينروست كه هر گاه نامى از پدر برده شود، يادى از او نيز به ميان مىآيد و به اينمناسبت در ويژهنامه موسى بن جعفر(ع) لحظاتمان را با نام و ياد وى عطرآگينمىسازيم. با اذعان به اين حقيقت كه پيرامون زندگانى حضرت فاطمه معصومه(س)تحقيق كاملى صورت نپذيرفته است، به خاندان، اوضاع سياسى، عصر تولد، و نظراتىكه پيرامون تولد حضرت ارائه شده است، مىپردازيم.
سرود شكفتن
تولد فاطمه معصومه(س) براى اهلبيت(عليهم السلام) اهميتى خاص داشتزيرا اين خبر قبل از تولد بارها توسط امام صادق(ع) اعلام مىشد و به اين ترتيباز همان ايام شيعيان به شناخت مقام والاى وى فرا خوانده مىشدند. از جمله آنگاهكه گروهى از شيعيان رى نزد امام صادق(ع) آمدند، حضرت فرمود: آفرين بر برادرانما از اهل قم. آنان گفتند: ما اهل رى هستيم. ولى امام همان جمله پيشين راتكرار فرمود. و ادامه داد: «الا ان لله تعالى حرما و هو مكه. الا ان لرسول اللهحرما و هو المدينه الا ان لاميرالمؤمنين حرما و هو الكوفه الا ان حرمى و حرم ولدىبعدى قم الا ان قم كوفتنا الصغيره.
الا ان للجنه ثمانيه ابواب ثلاث منها الى قم.تقبض فيها امراه هى من ولدى و اسمها فاطمه بن موسى. تدخل بشفاعتها شيعتناالجنه باجمعهم».
براى خداوند حرمى است كه مكه است، حرم رسول، مدينه حرم اميرمومنان كوفه است وحرم من و فرزندانم قم است. بدانيد قم كوفه كوچك ماست. بدانيد بهشت هشت در داردكه سه در آن به سوى قم است.بانويى از اولاد من در آنجا وفات مىكند كه نامش فاطمه دختر موسى است. همهشيعيان ما به شفاعت او وارد بهشت مىشوند.
اين خبر و نحوه تعريف حضرت از قم بهطور طبيعى مىتوانست گروهى از اهالى رى را به عزيمتبه سوى قم برانگيزد و درحقيقت اهميت ويژهاى را كه شهر قم به خاطر حضور فاطمه كبرى مىيافتبراى آنانبازگو كند. مىتوان گفتبه همين خاطر گروههايى از مردم قم از جمله صاحبان فكر وانديشه از آمدن چنين بانويى به قم مطلع بودند و براى فرا رسيدن آن زمان و يارىو پاسداشت مقدم وى لحظه شمارى مىكردند. نكات ديگرى نيز از اين روايتبه دستمىآيد از جمله اين كه قم حرم ائمه طاهرين است. موضوعى كه در دهها روايت ديگراز زبان پيامبر(ص)، امام على(ع) و اغلب ائمه يكى پس از ديگرى به آن اشاره شدهاست.
در خبرى ديگر نيز امام صادق(ع) به پيشگويى تولد وى پرداخت. آن روز يكى ازشيعيان به نزد حضرت آمد، امام را ديد كه با كودكى در گهواره سخن مىگويد. گامىجلوتر نهاد و مبهوت از اين واقعه پرسيد: آيا با اين طفل سخن مىگوييد؟ امام اورا دعوت كرد تا با كودك در گهواره سخن بگويد. مرد باز هم جلوتر آمد و سلام كرد.كودك نه تنها جوابش را داد; بلكه گفت: اى مرد نامى را براى دخترت [كه تازهمتولد شده است] انتخاب كردهاى كه خداوند آن را دشمن مىدارد پس نامش را عوض كن[وى نام دخترش را حميرا گذاشته بود] شگفتى مرد دو چندان شد. آنگاه امامصادق(ع) فرمود:
«اين كودك فرزندم موسى است.
خداوند از او دخترى به من عنايت مىكند كه نامش فاطمه است. او را در سرزمين قمبه خاك مىسپارند. هر شخصى كه او را در قم زيارت كند، بهشتبرايش واجب مىشود».
پاكيزه نسب
پدرش موسى بن جعفر(ع) ملقب به كاظم، صابر، صالح و امين است كهروز يكشنبه، هفتم ماه صفر سال 128 هجرى قمرى در منطقه ابواء; محلى بين مكه ومدينه از بانويى پاكيزه به نام حميده به دنيا آمد. ابوبصير درباره تولد موسىكاظم(ع)مىگويد: همراه امام صادق(ع) (سالى كه پسرش موسى بن جعفر(ع) متولدگرديده سال 128 ه. ق) براى شركت در مراسم حجبه سوى مكه رفتيم. وقتى بهسرزمين «ابواء» (منزلگاهى بين مكه و مدينه) رسيديم، امام صادق(ع) براى ماصبحانه فراوان و خوب تهيه كرد، ما مشغول خوردن صبحانه بوديم كه فرستاده حميده(همسر امام صادق(ع» آمد و گفت:حميده مىگويد: درد زايمان گرفتهام، و شما فرمودهايد نسبتبه اين پسر اقدامىنكنم.
امام صادق(ع) بىدرنگ برخاست و همراه فرستاده حميده رفت، و پس از مدتى نزدىاصحاب بازگشت. اصحاب پرسيدند: خداوند تو را شاد كند و ما را فدايت نمايد،جريان حميده چه بود؟
فرمود: خداوند حميده را سلامت داشت و به من پسرى عنايت فرمود، كه در ميانمخلوقاتش از همه بهتر است، و حميده در مورد آن نوزاد مطلبى به من گفت كه بهگمانش من آن را نىدانم، در صورتى كه من به آن از او آگاهتر هستم.
پرسيدم: قربانت گردم، آن مطلب چه بود؟
پاسخ داد: حميده گفت; هنگامى كه آن نوزاد متولد شد، «دستهايش را بر زميننهاد و سر به سوى آسمان بلند كرد».من به حميده گفتم: اين كار، نشانه رسول خدا(ص) و نشانه وصى بعد از اوست.
امام كاظم(ع) در سال179 ه. ق به دستور هارون زندانى شد و سرانجام در روزجمعه بيست و چهارم يا بيست و پنجم ماه رجب سال183 در بغداد مسموم گرديد و بهشهادت رسيد و پيكر پاكش را در شهر كاظمين به خاك سپردند.
مادر حضرت معصومه(س)
حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) هر دو از يك مادر به نام «نجمه» (ستاره)متولد شدهاند. در كتابهاى تاريخى براى مادر حضرت ده نام و لقب ذكر شده است كهعباتند از:
نجمه، تكتم، خيزران مرسيه، اروى، امالبنين، طاهره، سكن،سمانه، شقرا، صقر.
درباره زمان تولد، پدر، مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعى در دست نيست ودرباره اينكه وى اهل چه منطقهاى بوده است، نيز اختلاف نظر وجود دارد. على اكبرمهدىپور مىنويسد:
از تاريخ تولد نجمه خاتون اطلاعى در دست نيست و از مقدار سن شريفش به هنگامشرفيابى به دودمان امامت چيزى نمىدانيم. تنها چيزى كه در منابع حديثى آمده،اين است كه وى به هنگام تشرف به خانه امام كاظم(ع) دوشيزه بوده است. اما درمورد تابعيت وى كه اهل چه كشورى بوده، تنها چيزى كه در دست است اين كه وى اهلمغرب بود و مغرب در اصطلاح به سه معنا اطلاق مىشود:
1-شمال آفريقا شامل; تونس، ليبى، مراكش و الجزاير
2-مراكش
3-اروپا
براى تعيين منظور از مغرب بايد به واژه «مرسيه» استناد كنيم كه در ذيل «خيزران»گفته مىشود «مرسى» به سرزمينهايى در فرانسه، اسپانيا و الجزاير اطلاق مىشود،ولى چون به وى «سكن نوبيه» و «شقراء نوبيه» نيز گفتهاند، اين احتمال كهمنظور شمال آفريقاست، تقويت مىشود و از اين رو مرحوم خاتون آبادى به صراحت وىرا اهل نوبه و زنگبار دانسته است، همچنين چون درباره نجمه خاتون واژه«مولده» (آنكه در كشور عربى متولد شده و نشو و نما يافته) به كار رفته لذااين احتمال كه اهل كشورهاى غربى باشد رد مىشود.»
اما درباره جايگاه رفيع مادرحضرت معصومه(س) همين نكته بس كه امام كاظم(ع) مىفرمود: او را جز به فرمان خداو به استناد وحى خدا نگرفتم.
چشمه كوثر و فرزندان امام كاظم(ع)
فراوانى فرزندان نسل رسالت و ولايت از موضوعاتى است كه قابل انكار نيست هر چند گاه اينامر كه تعداد فرزندان ائمه به دهها نفر مىرسد براى برخى مورخان گران آمده وآنان سعى نمودهاند به روشهاى مختلف از تعداد آنها بكاهند اما حقيقت اين است كه«كوثر» همان كوثرى كه خداى متعال در قرآن كريم سورهاى را به نامش نازل كرده،كليد حل مشكل است. آن روز كه ابراهيم يگانه فرزند حضرت پيامبر در هفده ماهگىدر مدينه طيبه رحلت كرد و در بقيع به خاك سپرده شد، گروهى از منافقان و دشمنانو دشمنان مرگ وى را علامتبريده شدن نسل رسالت و نابودى اسلام دانستند و باكنايه و زخمزبان دل وى را آزردند. اين موضوع كه به شدت پيامبر را افسرده كرددر نهايتبه نزول سوره مباركه كوثر انجاميد و خداى متعال چنين فرمود:
«بسم الله الرحمن الرحيم. انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هوالابتر»
اعجاز اين سوره منحصر در حسن و حسين فرزندان بلافصل على(ع) نبود بلكهدر نسلهاى بعدى نيز همين معجزه الهى جريان يافت. و به روشنى مىتوان اين معجزهآشكار را ديد. كوثرى جوشان در نسل تمام ائمه به وديعه گذاشته شد كه نسل نبوت وامامت را زنده نگاه داشت. مرورى بر فشارها و اعدامها و سياستهاى كينهتوزانهحاكمان اموى و عباسى نشان مىدهد كه چگونه همين «كوثر جوشان» گاه تنها باريكهحفظ نسل ولايتبود. از اينروى به نظر مىرسد نه تنها نبايد كثرت اولاد امامانموجب بروز سؤال شود بلكه ظهور اعجاز الهى «كوثر» در طول حيات ائمه بايد مارا به شگفتى و تحسين وا دارد.
يكى از اين امامان معصوم كه به كثرت اولاد مشهور است امام موسى كاظم(ع) است كهتمام تاريخنويسان به تعدد فرزندانش گواهى دادهاند.
در بين نويسندگان تا آنجا كه ما جستجو كردهايم تنها عباس فيض نويسنده انجمفروزان به اين حقيقت ظريف دستيافته و جارى كوثر را در نسل امام كاظم به تماشانشسته است.
وى مىنويسد:
«موضوع كثرت نسل پيغمبر اكرم از چيزهايى است كه به شهادت حس و تاريخ بههيچوجه قابل انكار نيست.
چنانچه خداوند تبارك و تعالى هم در قرآن مجيد در آنجايى كه مىفرمايد: انااعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر بدين معنى تصريح فرمودهزيرا به اتفاق مفسرين منظور از كوثر كثرت نسل است و شان نزول اين سوره آن استكه ازدياد در نسل با كمتر تاملى در اين عصر اعجاز قرآن ثابت مىگردد زيرا ذريهپيغمبر در كثرت چنانند كه كوچكترين ديه و قريهاى را هم از آنها خالى نمىتوانديافتبا اينكه از طرف بنىاميه و بنىعباس و خلفاى آنها براى اضمحلال اين شجرهطيبه و قطع نسل اين دودمان شريف منتهاى كوشش و جديت اعمال و به منظور انقراضسلسله فاطميين انواع دسائس برانگيخته گشت كه كربلا و قتل هفتاد و دو نقر يارانحسينى حتى اطفال شيرخوار و عمليات منصور دوانيقى و متوكل براى نمونه كفايتمىكند.
قتل ذريه پيغمبر در طف يا زنده زنده در گور كردن و در وسط پايهها گذاردن وهزارها كشتارهاى ديگر كه همواره پى در پى جريان داشتيك سلسله عوامل ممتدىبودند كه قطع نسل پيغمبر را ايجاب مىكرد و در عين حال اين سلسله جليله امروزهچنان توسعه پيدا كردهاند كه شرق تا غرب را فرا گرفتهاند و در طرف مقابل ذرهامويان و دودمان عباسيان با تمام قدرت و عظمتسلطنت و خلافتى كه دارا بودند ودر قرون متمادى در ناز و نعمت زندگانى مىكردند امروزه كوچكترين اثرى هم ازآنها ديده نمىشود و شايد در سراسر اين كشور هم يك نفر اموى يا عباسى وجودنداشته باشد و در كتاب سياده الاشراف مسطور است موقعى كه حسين بنعلى(ع) شهيدگشت در طايفه بنىاميه دوازده هزار گهواره طلا و نقره وجود داشت كه اطفالشيرخوار خود را در آنها مىجنباندند و از براى سيدالشهدا(ع) فرزندى نبود جز سيدسجاد(ع) معذالك از بنىاميه نسلى باقى نيست و از سادات حسينى و رضوى در هرمنطقه جماعتى وجود دارند. اين است نمونهاى از آثار حقيقت و آن بود عواقب ظلم وستم.»
تعداد فرزندان
شيخ مفيد37 فرزند (18 پسر،19 دختر)، ابنخشاب (20پسر، 18 دختر)، سبط ابنجوزى (20 پسر، 20 دختر)، ابن شهرآشوب 30 فرزند،عمده الطالب 60 فرزند (37 دختر،23 پسر)، كشف الغمه 38 فرزند (18 پسر، 20دختر) براى حضرت نقل كردهاند.
در باره حضرت معصومه(س) بايد گفت كه طبق همه نقلها نام فاطمه(س) ذكر شده استچه طبق نظر آنها كه فاطمه را 2 نفر يا 4 نفر ذكر كردهاند زيرا در هر صورتفاطمه معصومه(س) همان فاطمه كبرى است كه همه مورخان در باره وى اتفاق نظردارند.
عصرى كه او شكفت
دورانى كه مىرفتبه شكفتن فاطمه معصومه بيانجامد،همزمان با امامت امام موسى بن جعفر(ع) بود كه در سال 148 ه. ق به امامت رسيدو مدت 35 سال به امامت پرداخت، خلفاى بنىعباس در اين دوران آنچنان عرصه را برامام و شيعيان تنگ كردند كه راويان به هنگام روايت نمىتوانستند صريحا از نامحضرت ياد كنند و ناگزير كنيههاى حضرت مانند (ابىابراهيم و ابىالحسن) يا القابوى مانند (عبد صالح، عالم و ...) را به كار برند و يا صرفا به رمز و اشارهمانند «رجل» بسنده مىكردند.
تقيه در اين ايام شدت يافت و منصور، مهدى، هادى و هارون چنان وضعى پيش آوردندكه امام حتى از لحاظ مالى براى اداره زندگى و دخترانش در مضيقه قرار گرفت.هارون آنگاه كه به حكومت رسيد، حضرت را زندانى كرد، گاه حضرت را آزاد مىكرد،دوباره زندانى مىساخت و همين وضع تا مدت 14 سال ادامه يافت. هارون با رفتارآميخته به قساوت و سنگدلى چنان رعب و وحشتى به وجود آورد كه شيعيان هرگز طعمامنيت را نچشيدند.
در چنين عصرى بود كه زمان تولد حضرت معصومه(س) فرا مىرسيد.
تا آن روز 25 سال بود كه على بن موسى الرضا(ع) يگانه فرزند نجمه خاتون بود،او اين همه سال را در آرزوى تولد فرزندى ديگرى سپرى كرده و چشم به راه تولدكودكى بود كه امام صادق(ع) بشارت شكفتنش را دهها سال قبل داده بود. نجمه همهاين سالها را هر چند منتظر ولى مطمئن سپرى كرد، على بن موسى الرضا(ع) نيزشادان و منتظر بود و تولد خواهرى بعد از دهها سال برايش مهم و جالب مىنمود،خانهاى كه نجمه در آن منتظر تولد فرزندش بود، هنوز بوى رسالت را با خود داشت;زيرا اولين بار كه پيامبر(ص) به مدينه آمد، مدتى در آن خانه ساكن شد، لحظات بهكندى مىگذشت، بوى باران كوچههاى مدينه را آكنده كرده بود و نسيم شكفتن كوچههارا يكى پس از ديگرى پشتسر مىگذاشت تا اين كه عطر خبر تولد كودكى به زلالى كوثررسول را به خانه موسى بن جعفر(ع) آورد و به همه انتظارها پايان بخشيد.
زمان تولد
در سال، ماه و روز تولد فاطمه معصومه(س) اختلافات عمدهاى وجود داردكه اصلىترين عامل، خفقان حاكم بر عليه شيعيان بود تا آنجا كه امنيت آنها تنهابا تقيه محفوظ مىماند. در چنين زمانى كه اسامى كنيزها و رقاصههاى مجالس وهمنشينهاى دربار فاسد عباسيان به دقت ثبت مىشد، تولد و وفات اهل بيت در سكوتىمرگبار اتفاق مىافتاد. همچنين بايد افزود: منعكس نشدن تاريخ مواليد و وفياتبانوان اهلبيت عموميت دارد به طورى كه تاريخ وفات حضرت فاطمه، مدفن حضرت زينب،تولد و وفات ام كلثوم، مادران همه امامان از امام زينالعابدين(ع) تا امامعصر(عج) و دختران امامان از امام حسن تا امام عسكرى(عليهم السلام) كاملا مجهولاست.
با اين حال محققان با تكيه بر حدس و گمان و گاه استدلال، مستندات و شواهدتاريخى در صدد يافتن تاريخ دقيق يا تخمينى تولد و وفات وى برآمدهاند در نهايتدو نظريه در اين باره به وجود آمده است كه عبارتند از:
1 تولد وى در سال «183» اتفاق افتاد.
اين نظريه در برخى نوشتههاى معاصرين بدون ذكر سند نقل شده است.از جمله; مهدى سلطان العلما رازى در سال1339 ضمن رسالهاى درباره اعمالجمكران مىنويسد: در كتاب «نزهه الابرار فى نسب اولاد الائمه الاطهار» و كتاب«لوامع الانوار فى طبقات الاخيار» كه كتاب مفصلى است چنين ضبط شده است «ولادهفاطمه بنت موسى بن جعفر(عليهم السلام) فى مدينه المنوره غره ذىالقعده بقيه ازصفحه37 الحرام سنه ثلاث و ثمانين و ماه بعد الهجره النبويه.»
اما به دلايل مختلفى اين نظريه از سوى محققان رد شده است. ذبيحالله محلاتى در رياحين الشريعهمىنويسد:
آنچه را كه برخى از جهتبعضى از اغراض نسبت مىدهند كه فلانه مجتهد در مدينهطيبه تعين يوم وفات و تولد آن، تو را از كتاب لواقح الانوار استخراج كرده،بىاصل است زيرا كتاب لواقح الانوار در نظر من موجود است و اصلا چنين مطلبى در اونيست. احتمال دادم كتاب ديگرى باشد تا اينكه خدمت علامه نسابه دانشمند آقانجفى; شهابالدين تبريزى شرفياب شدم. اين مطلب را عنوان كردم، فرمود: من كسى راكه چنين جعلى كرده، ملاقات كردم.
معلوم شد غرضى داشته كه ذكر آن مصلحت نيست. تجاوز الله عن الله.
همچنين درصورت قبول اين نظريه سال ولادت حضرت معصومه يا سال شهادت پدر بزرگوارش (183 ه.ق)مصادف مىشود حال آنكه بعد از فاطمه معصومه اين امام همام صاحب سه دختر ديگرنيز شده است كه لازمهاش وجود فاصله بين تولد فاطمه معصومه و آنها و زندانى شدنپدر (4 سال) و شهادتش 25 رجب سال183 ه. ق خواهد بود. خصوصا اينكه حضرت چهارسال آخر عمرش را در زندان گذرانده است و از خانوادهاش كه در مدينه بودند، دوربود.
2-تولد در سال173 ه. ق واقع شد.اين نظريه از طرفداران بيشترى برخوردار است كه ضمن رد دلايل سال183، صدقمدعيان اين نظريه نيز به اثبات مىرسد.
مرحوم شيخ على نمازى صاحب مستدرك السفينه ذيل ماده فطم با قاطعيت تمام در اينباره مىنويسد:
«فاطمه المعصومه المولوده فى غره ذىالقعده سنه173 ه. ق.»
مرحومعمادزاده اصفهانى نيز بدون ابهام معتقد است كه حضرت در ماه ذى قعده سال173متولد شد.
در اين صورت شش سال تا زمان زندانى حضرت فرصتباقى خواهد ماند كهبگوييم سه فاطمه ديگر در اين مدت متولد شدهاند.
منبع: ماهنامه كوثر شماره 15
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:37 موضوع عمومی | لینک ثابت
نخست با ادب و فروتني، بر آستان بيبي بايست و نجوا كن.
آغاز ميكنم به نام خدا و با ياري جستن از او و در راه او و بر شيوه فرستاده او ـ درود خدا بر وي و خاندانش باد.
گواهي ميدهم كه جز «اللّه» خداوندگاري نيست: يگانه است و انبازي ندارد.
و گواهي ميدهم كه «محمّد» بنده و فرستاده اوست.
خداوندگارا! بر محمد و خاندان او درود نثار كن.
پروردگارا! مرا صادقانه بدين آستان درآور و صادقانه از آن برون گردان.
و از پيشگاه خويش، نيرويي ياريبخش برايم پديد آور.
آنگاه به سوي ضريح نورانياش بشتاب تا با فشاندن قطره اشكي بر ساحل اين درياي كرامت، جانت را بر جزيزه سبز سعادت، ميهمان چشماندازهاي آبي اشراق سازي. در اين حال، به ياد آور سخن امام بزرگوار علي بنموسي الرضا(ع) را كه به «سعد اشعري قمي» فرمود:
«اي سعد! نزد شما مزاري است كه از آنِ ماست.»
سعد پرسيد: «جان به فداي تو! آيا مزار دختر امام موسي(ع) را ميگويي؟» امام فرمود:
«آري، هر كس به حقيقت او آشنا گردد و او را زيارت كند، به بهشت دست مييابد.» هر گاه تو نيز بر مزار او حضور يافتي، بالاي سرش، رو به قبله بايست. نخست سي و چهار بار بخوان: اللّهُ اَكْبَرُ. آنگاه سي و سه بار نجوا كن: سُبْحانَ اللّهِ. و نيز سي و سه بار بگو: اَلْحَمْدُللّهِ. پس آنگه زيارتنامه را چنين زمزمه كن:*
سلام ميكنم به آدم: بنده ناب و برگزيده خدا
سلام ميكنم به نوح: پيامآور خدا
سلام ميكنم به ابراهيم: دوست خوب خدا
سلام ميكنم به موسي: دمساز خدا
سلام ميكنم به عيسي: روح خدا!
سلام ميكنم به تو؛ اي فرستاده خدا
اي بهترين آفريده خدا
اي بنده ناب و برگزيده خدا
اي محمّد ، زاده عبداللّه
اي واپسين پيامآور!
سلام ميكنم به تو؛ اي پيشواي مؤمنان
اي علي، زاده ابوطالب
اي عهدهدار عهد امامت از سوي پيامبر خدا
سلام ميكنم به تو؛ اي فاطمه
اي سالار زنان جهان
سلام ميكنم به شما دو تن؛
اي فرزندزادگان پيامآور مِهر
اي مهتران جوانان بهشتي
سلام ميكنم به تو؛ اي علي، زاده حسين
اي بزرگِ پرستندگان
اي خُنُكاي ديده بينايان
سلام ميكنم به تو؛ اي محمّد، زاده علي
اي شكافنده ژرفاي دانش
ـ از پس پيامبر ـ
سلام ميكنم به تو؛ اي جعفر، زاده محمد
اي راستي پيشه؛ اي نيك رفتار؛ اي درست كردار
سلام ميكنم به تو؛ اي موسي، زاده جعفر
اي همه پاكي؛ اي پاكِ پاك
سلام ميكنم به تو؛ اي علي، زاده موسي
اي خرسند؛ اي مايه خرسندي
سلام ميكنم به تو؛ اي محمّد، زاده علي
اي خويشتندار
سلام ميكنم به تو؛ اي علي، زاده محمد
اي از هر ناپاكي پيراسته؛ اي پندآموز؛ اي درست كردار
سلام ميكنم به تو؛ اي حسن، زاده علي
و سلام ميكنم به آن كه از پيِ وي عهدهدار عهد امامت است خدايا! تو نيز سلام كن بر او
كه روشناييِ توست
و چراغي كه تو برافروختهاي
و دوست «دوست تو»
و عهدهدار عهد امامت از سوي آن كه عهدهدار عهد تو بود
و رهنمون تو براي آفريدگان.
سلام ميكنم به تو؛ اي دختر فرستاده خدا
اي دختر فاطمه و خديجه
اي دختر پيشواي مؤمنان
اي دختر حسن و حسين
اي دختر سرپرست الهي امت
اي خواهر سرپرست الهي امت
اي عمه سرپرست الهي امت
اي دختر موسي بنجعفر
و پيشكش تو باد مِهر و افزونبخشيِ خداوند!
سلام ميكنم به تو؛
و اميد ميورزم كه خدا
ما و شما را در بهشت به هم بازشناساند
و ما را در ميانه شما برانگيزاند
و در آن آبگير كه از آن پيامآور شماست، ما را بار دهد
و به آن جام كه از آن هموست، ما را بنوشاند
همان كه جامگردانش علي باشد، زاده ابوطالب
و پيشكش همه شما باد، هر چه سلام خداوند است!
و نياز خواهام از خدا
كه شادماني و گشايش را در ميانه شما به ما بنماياند
و ما و شما را با نيايتان، محمد(ص)، يك جا گرد آورد
و بهره آشنايي با شما را از ما بازنستاند
و همانا خدا، سرپرستي است توانا.
من به خدا نزديكي ميجويم
با مِهر ورزيدنم به شما
و با كناره جُستنم از دشمنان شما
و با سرسپردنم به خداوند
و به اين شيوه بسي خرسندم
بيآنكه ناباوري به خويش راه دهم و بزرگي بفروشم
و به آنچه محمّد ارمغان آورد، باور دارم و خشنودم.
بزرگِ من، اي خدا!
من، از اين رهگذر، ديدار تو را ميجويم
و خرسنديات را
و سراي ديگر را.
اي فاطمه!
در بهشت، شفيع من باش
كه نزد خدا
براي شفاعت، جايگاهي ويژه داري.
خدايا!
نياخواه تواَم
كه زندگانيام را به رستگاري پايان بخشي
و اين «حالِ خوش» را از من باز نستاني
ـ كه جز با دست آويختن به خداي بلندپايه بزرگ هيچ نيرو و تواني نيست ـ
خدايا!
ما را پاسخ فرما
و نياز ما بپذير
به بزرگواري و سرافرازيات
و به مِهر و بندهنوازيات!
و سلام خدا بر محمّد باد
و بر همه خاندان او
سلامي سراسر مِهر و آفرين!
اي مهرورزترينِ مهرورزان!
حاج شيخ عباس قمي: سفينة البحار، ج 2، ص 377.
* علامه محمدباقر مجلسي: بحارالانوار، ج 102، ص 266.
منبع: فرهنگ كوثر ـ فروردين 77
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:35 موضوع عمومی | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:33 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:28 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت
آيت الله جوادي آملي
وجود مبارك امير بيان، عليّ بن أبيطالب (ع) در يكي از خطبه هاي نهج البلاغه، در وصف رسول اكرم وقتي آن حضرت را معرفي مي كند ، مي فرمايد : پيامبر كسي است كه؛ المعتام ل شرح حقائ ق ه (1). خداي سبحان او را انتخاب كرد. معتام يعني مختار و منتخب.
حقائق الهي گاهي به صورت كتابهاي آسماني ظهور مي كند؛ مي شود تورات، انجيل، قرآن كريم و مانند آن. گاهي به صورت انبياء و اولياء و ائمه ظهور مي كند، مي شوند انسانهاي كامل؛ گاهي هم به صورت گسترده مي شود سماوات سبع و أرضين و فرشتگان و لوح و قلم و مانند آن. اينها حقائق الهي اند.
آنچه كه در جهان امكان ظهور كرده است؛ گاهي به صورت انسان، گاهي به صورت كتاب، گاهي به صورت جهان تكوين، اينها حقائق الهي اند كه بشر ممكن است به آنها دسترسي داشته باشد. ما فوق آنها كه براي توده بشر دسترسي آسان نيست، نه انسان مأمور به فراگيري آنهاست، نه اگر آنها را ياد نگرفت توبيخ مي شود؛ آن حقائقي است مستور و غيبي.
ظهور حقائق الهي در انبياء ،كتب آسماني و اسرار عالم
و امّا اين سه قسم را؛ يعني انبياء را، كتب آسماني را و اسرار عالم را كه خداي سبحان آفريد، بخشي از اينها معرفتشان واجب است كه اگر كسي اينها را ياد نگيرد، معاقب مي شود. بخشي از اينها مستحب است، يك كمال زائد است. آشنائي به حقائق انسان و كتب آسماني و حقائق خلقت كار آساني نيست؛ يك معلّم مي طلبد. معلّم هم بايد علماً و عملاً معصوم باشد.
چون اگر تعليم عادي باشد و كسي بخواهد در حوزه يا دانشگاه درس بگويد، بر فرض اشتباه بكند، قابل جبران است. ولي اگر كسي بخواهد از طرف خدا سخن بگويد، كار خدا را تشريح مي كند؛ آن هم با سرنوشت ابدي جوامع بشري ارتباط تنگاتنگ دارد، اگر بخواهد اشتباه بكند، قابل ترميم نيست.
تفسير و شرح حقائق الهي توسط معصوم
لذا كساني شارح حقائق عالم اند كه معصوم الهي باشند. هم در بخش علم منزّه از سهو و خطا باشند، هم در بخش هاي عمل اينچنين باشند. در بين شارحان و معلّمان، همه اينها يكسان نيستند. اگر ت لك الرّسل فضّلنا بعضهم علي بعض (2) هست، يا لقد فضّلنا بعض النبيّين علي بعض (3) هست، نشانه آن است كه شارحان حقائق الهي، مفسّران، معلّمان كتاب الهي يكسان نيستند.
معلّم اوّل پيامبر اكرم (ص)، و معلّم ثاني حضرت امير (س)
در بين اهل معنا، مي گويند : معلّم اوّل،وجود مبارك رسول گرامي (ص) است و معلّم ثاني وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) است. حالا در بين اهل معقول، اصطلاحي در فلسفه هست كه ارسطو را مي گفتند معلّم اوّل، فارابي را مي گفتند : معلّم دوّم. و اگر امكاناتي براي بوعلي فراهم شد، او مي شد معلّم ثالث؛ اينها در حوزه بشري است.امّا از طرف خداي سبحان بخواهند كتاب الهي را شرح كنند، پيام او را تشريح و تحرير كنند، اوّلين معلّم وجود مبارك پيغمبر است.
اين اوّليت، اوّليت تاريخي نيست؛ اوّليت رتبي است. با اينكه انبياي ابراهيمي (عليهم السّلام) از نظر تاريخ، مقدّم بر رسول گرامي (ص) بودند، امّا معلّم اوّل از نظر رتبه،وجود مبارك رسول گرامي است.
شما در جريان دعاي مخصوص پيامبر مي خوانيد: وجّهت وجه ي ل لّذ ي فطر السّموات و الأرض حنيفاً مسل ماً و ما أنا م ن المشر كين (4) در بخش پاياني سوره مباركه انعام هست كه از طرف ذات أقدس له به رسولش دستور داده شد، بگو : و أنا اوّل المسل مين (5). اين اوّل المسلمين نه يعني از نظر تاريخ،اوّل من مسلمان شدم، بعد امّت من مسلمان شدند ! وگرنه هر پيامبري اوّل المسلمين است نسبت به امّت خود، و اين درباره انبياي ديگر نيآمده.
آن كه درباره انبياي ديگر آمده أنا م ن المسلمين است، أنا م ن المؤم نين است. اگر درباره حضرت موساي كليم دارد : و أنا اوّل المؤمنين ، آن هم اوّليت ن سبي است. يعني در اين صحنه، اوّل كسي كه به تو ايمان مي آورد منم، بعد قوم من كه بني اسرائيل باشند. امّا اوّليت رتبي و درجه و فضيلت و فوز و مقام، مخصوص رسول گرامي (ص) است، و أنا اوّل المسلمين. اما اين دعائي كه ما در طليعه نماز مي خوانيم، هر نمازگزاري مستحب است وجّهت وجه ي را بخواند، آنجا دارد : و أنا م ن المسلمين، نه أنا اوّل المسلمين. أنا اوّل المسلمين مخصوص وجود مبارك پيغمبر (ص) است.
مرحوم شيخ مفيد (رض) در كتاب شريف امالي اش نقل مي كند : در مسئله عهد الست، وقتي خداي سبحان فرمود : الست ب ربّ كم، اوّل گروه و سلسله اي كه جواب دادند، سلسله انبياء و معصومين بودند، بعد مؤمنان و اينها. و در بين سلسله انبياء و مرسلين و معصومين، اوّل كسي كه پاسخ داد و گفت: « بلي »، وجود مبارك پيغمبر بود، سپس عليّ بن أبيطالب (ع).اينها نشان مي دهد كه اين اوّليت، اوّليت تاريخي و زماني و امثال ذلك نيست.
و اگر آن بزرگان اهل معرفت مي گويند : معلّم اوّل، وجود مبارك رسول گرامي است، معلّم ثاني وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليهما) است، اين اوّليت و ثانويّت رتبي و درجه وجودي است، نه تاريخي و زماني ! حضرت امير (ع) مي فرمايد : خداوند وجود مبارك پيامبر را براي شرح حقائق خود انتخاب كرد. چون الله يجتب ي م ن النّاس رسولاً و م ن الملائ كه و م ن النّاس؛ آنها مجتباي الهي اند. ج بايه شده، برچين شده الهي اند. امّا براي توده مردم، اينها، مصطفايند، مجتبايند تا حلال و حرام را بگويند، مسائل اخلاقي را بگويند، امر به معروف و نهي از منكر را دستور بدهند و مانند آن.
براي خواصّ و أخصّ، شرح حقائق را به عهده دارند؛ حقيقت برزخ چيست، حقيقت بهشت چيست، حقيقت قيامت چيست، حقيقت روح چيست. اينچنين نيست كه و ما اوتيتم م ن الع لم لا قليلاً (6) ناظر به همه افراد باشد كه كسي نتواند حقيقت روح را بفهمد. خود روح كه خودش را مي شناسد. آنكه بالاتر از روح است،روح را مي شناسد. پس اينچنين نيست كه يسئلونك عن الرّوح، قل الرّوح م ن امر ربّي(7) ! توده مردم يك سلسله خواسته هائي دارند، براي آنها يك سلسله تفسير و شرح حقائق است. خواص يك سلسله و أخصّ يك سلسله.
تفاوت تبيين معارف الهي توسط امام معصوم براي عوام و خواص و أخصّ
مرحوم صدوق (رض) در كتاب شريف توحيدشان نقل مي كنند : كسي آمد حضور امام صادق (ع)؛ عرض كرد : دلّن ي علي التّوحيد. دليل توحيد چيست؟ فرمود : هو الّذ ي انتم عليه (8). همين كه داريد ! شما موحّديد، خدائي هست، خدا يكي است. آسمان و زمين را همان خدا خلق كرده، دنيا و آخرت را همان خدا خلق كرده؛ بيش از او نيست، شريك هم ندارد. وقتي كه ولايت ضميمه آن بشود، ب شروط ها حاصل است و شما هم موحّديد.
امّا وقتي هشام بن حكم خدمت امام صادق (ع) مي رسد حضرت به اين مقداركه اكتفا نمي كند ! حضرت خودش مستقيماً از هشام سئوال مي كند : اتنعته تعالي ؟ آيا تو خدا را نعت مي كني ؟ صفت خدا را ذكر مي كني ؟ عرض كرد : بله. فرمود : هات ؛ خدا را وصف بكن، ببينم چگونه وصف مي كني. عرض كرد : هو السّميع البصير، يا هو السّميع العليم و مانند آن. بعد حضرت اشكال كرد. فرمود : هذ ه ص فهأ يشتر ك ف يها المخلوقون (9). ديگران هم سميع و بصيرند. فرشتگان هم سميع و بصيرند. پس فرق شان چيست ؟
هشام بن حكم به امام صادق (ع) عرض كرد : شما بيان كنيد. فرمود : نگو خدا عليم است، بگو خدا علم است ! اينجا كه عليم رابه صورت مشتّق گفتي، موهم آن است كه ذاأ ثبت له المبدأ. اين كه به درد مردم نمي خورد ! اين را اگر طلبه اي20 سال خوب خوب درس بخواند، آنوقت مي فهمد كه اشتقاق يعني چه، ب شرط لا يعني چه، لا ب شرط يعني چه، گاهي خود علم قائم به ذاتش مي شود، ذاأ ثبت له الع لم. هم علم است، هم عليم.
عليم يعني چه ؟ يعني ذاأ ثبت له الع لم . حالا اگر خود علم قائم به ذات بود، چه ؟ عليم است يا نه؟ فرمود : نگو عليم است كه موهم اين باشد كه مشتّق است و مركّب است و ذات است و صفت دارد.
فرمود : ع لأ لا جهل معه، حياأ لا موت ف يه و نوأ لا ظلام معه (10). فرمود : نگو نيّر است، بگو : نور است. نگو حيّ است، بگو حيات است. اين را حضرت به افراد عادي نمي گويد ! اينها شرح حقائق است كه وجود مبارك رسول گرامي، وجود مبارك حضرت صادق (ع) انتخاب شدند تا حقائق الهي را براي مردم تشريح كنند. بهترين حقيقت روح،خود آدم است. حقيقت روح را خود روح مي فهمد. آن كسي كه از ياد خود غافل نيست، از ياد خدا غافل نيست، خودش را مي شناسد. اگر خودش را شناخت، علم او مي شود كثير. آنگاه است كه و من يؤت الح كمه فقد اوت ي خ يراً كثيراً (11). ديگر مي شود علم كثير. ديگر علم قدير نيست. آنكه خود را شناخت، علم كثير دارد. آنكه از روح خود با خبر بود، علم كثير دارد. خود روح؛ يا فرشته است، يا جبرئيل است، يا بالاتر از آنها، يا پائين تر از آنها، خودش را مي شناسد؛ علم كثير دارد.
اينها را وجود مبارك رسول گرامي، وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليهما) مبعوث شدند و مأمور شدند كه حقائق را براي مردم تشريح بكنند. هم براي مردم احكام و ح كم را بگويند، هم اخلاق را بگويند. هم آنهائي كه آمادگي دارند، براي آنها اين حقائق را شرح بدهند و هم براي آنها كه در حدّ بالاتري هستند، اسرار پشت پرده را شرح بدهند.
در ذيل آيه » ن والقلم و ما يسطرون » (12)؛ در تفسيرهاي روائي هست كه وقتي سفيان خدمت امام صادق (ع) مي رسد، از حضرت سئوال مي كند : (ن ) چيست، ( قلم ) چيست. حضرت اوائل، طبق آن جريان عادي معنا مي كند. بعد مي فرمايد : ( ن) فرشته اي است از فرشتگان الهي؛ قلم ملكي است از ملائكه الهي. بحث به اينجا كه رسيد، فرمود : سفيان ! قم لا آمن عليك. ديگر من از اين به بعد نسبت به تو احساس امنيّت نمي كنم كه آيا اين مطالب را مي كشي يا نمي كشي ! قلمي كه و ما يسطرون است، كجا ! قلم، فرشته است كجا ! قلم و ن، نهرهاي ابيض الهي اند، كجا ! براي هر كدام، هم مرتبه لازم را بيان مي كند.
ما سعي بكنيم بر اساس ربّ ز دن ي ع لماً هرگز نگوئيم اين مقدار درسي كه خوانديم، بس است. البتّه تبليغ مردم، انجام وظائف، آنها كار خوبي است. امّا هرگز در فراگيري علوم و معارف نگوئيم بس است!! در تعبيرات ديني ما آمده است كه : اگر كسي بگويد من فارغ التحصيل شدم، همين مقدار درسي كه خواندم بس است، اوّلين روز جهل اوست. بعد جهل ها هم متراكم مي شود. قل ربّ ز دن ي ع لماً(13). پيامبر كه انتخاب شده براي شرح حقائق عالم وحقائق الهي؛ او لحظه به لحظه علم را از خداي سبحان دريافت مي كند.
ضرورت استفاده از لحظات عمربراي كسب علم
ما هم لحظه به لحظه موظّفيم علم فرا بگيريم. لذا به ما فرمودند : يك جائي كه نشستي، چيزي ياد نگرفتي، بدان به همان اندازه از خدا دور شدي ! من جلس مجل ساً و لم يزدد ف يه م ن الع لم ش يئاً لم يزدد م ن الله لا بعداً. بعد روح هم عالمانه زندگي مي كند. از طنز و قصّه و گعده خسته مي شود. يك ساعت يك جائي بنشيند، مطلب علمي طرح نشود؛ نه عالمانه سخن بگويد كه عدّه اي استفاده كنند، نه متعلّمانه بنشيند حرف علمي گوش بدهد ! به اصطلاح گعده اي داشته باشد، به همان اندازه از خدا دور مي شود..
اگر روح، روح عالمانه و دوستدار علم شد، ديگر ازساير مجالس لذّت نمي برد و خسته مي شود. از خواندن بعضي از چيزها خسته مي شود، از گوش دادن بعضي از چيزها خسته مي شود، چون عادت كرده به علم. و اين را به ما دستور دادند كه ربّ ز دن ي ع لماً گفته رسول شماست، شما هم به او اقتدا كنيد. ...
سخنراني معظم له پس از مراسم عمامه گذاري 6 نفر از طلاب به مناسبت ميلاد مسعود حضرت رسول اكرم (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع)؛ قم ـ 6 / 2 / 1384
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) نهج البلاغه / خطبه 178 (2) بقره / 253
(3) اسراء / 55 (4) انعام / 79
(5) انعام / 163 (6) اسراء / 85
(7) اسراء / 85 (8) برداشت از : التوحيد ل لصّدوق / 46
(9) همان / 146 (10) همان / 146
(11) بقره / 269 (12) قلم / 1
(13) طه / 114
نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:19 موضوع عمومی | لینک ثابت
| در هوايت بىقرارم روز و شب | سر ز پايت بر ندارم روز و شب |
| اى مهار عاشقان در دست تو | در ميان اين قطارم روز و شب |
| تا كه بگشايم به قندت روزهام | تا قيامت روزه دارم روز و شب |
| چون ز خوان فضل روزه بشكنم | عيد باشد روزگارم روز و شب |
| جان روز و جان شب اى جان تو | انتظارم، انتظارم روز و شب |
| تا به سالى نيستم موقوف عيد | با مه تو عيد دارم روز و شب |
| زآن شبى كه وعده كردى روز وصل | روز و شب را مىشمارم روز و شب |
| بس كه كشت مهر جانم تشنه است | ز ابر ديده اشك بارم روز و شب |
نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:58 موضوع | لینک ثابت
امام صادق (ع) : یقف بین الرکن و المقام فیصرخ صرحه
امام زمان (ع) در میان رکن و مقام می ایستد آنگاه بانگ بر می آورد
روزگار رهایی ص425
نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
از مرحوم آية الحقّ آية الله العظمي حاج ميرزا عليّ آقا قاضي رضوان الله عليه، افراد بسياري از تلامذۀ ايشان نقل كردند كه ايشان بسيار در وادي السّلام نجف براي زيارت اهل قبور ميرفت و زيارتش دو و سه و چهار ساعت به طول ميانجاميد و در گوشهاي مينشست به حال سكوت؛ شاگردها خسته ميشده و برميگشتند و با خود ميگفتند: استاد چه عوالمي دارد كه اينطور به حال سكوت ميماند و خسته نميشود.
عالِمي بود در طهران، بسيار بزرگوار و متّقي و حقّاً مرد خوبي بود؛ مرحوم آية الله حاج شيخ محمّد تقيّ آملي رحمة الله عليه، ايشان از شاگردان سلسلۀ اوّل مرحوم قاضي در قسمت اخلاق و عرفان بودهاند.
از قول ايشان نقل شد كه: من مدّتها ميديدم كه مرحوم قاضي دو سه ساعت در وادي السّلام مينشينند. با خود ميگفتم: انسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحهاي روح مردگان را شاد كند؛ كارهاي لازمتر هم هست كه بايد به آنها پرداخت.
اين إشكال در دل من بود امّا به أحدي ابراز نكردم، حتّي به صميميترين رفيق خود از شاگردان استاد.
مدّتها گذشت و من هر روز براي استفاده از محضر استاد بهخدمتش ميرفتم، تا آنكه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ايران شدم وليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم؛ اين نيّت هم در ذهن من بود و كسي از آن مطّلع نبود. شبي بود ميخواستم بخوابم؛ در آن اطاقي كه بودم در طاقچۀ پائين پاي من كتاب بود، كتابهاي علمي و ديني؛ در وقت خواب طبعاً پاي من بسوي كتابها كشيده ميشد. با خود گفتم برخيزم و جاي خواب خود را تغيير دهم، يا نه لازم نيست؛ چون كتابها درست مقابل پاي من نيست و بالاتر قرار گرفته، اين هتك احترام به كتاب نيست.
در اين ترديد و گفتگوي با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم كه هتك نيست و خوابيدم.
صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضي رفتم و سلام كردم، فرمود: عليكم السّلام صلاح نيست شما به ايران برويد، و پا دراز كردن بسوي كتابها هم هتك احترام است.
بياختيار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهميدهايد، از كجا
فهميدهايد.
فرمود: از وادي السّلام فهميدهام.(معادشناسی)
نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:54 موضوع عرفان | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
اخلاق-اشعار-مطالب مذهبی×عرفانی×
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات