تبليغاتX
صهبای عشق


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


حديث قدسي

1- قال الله عزّوجلّ:
به‌راستي در‌مي‌گذرم از
مردمان مسلماني كه ولايت امام عادلي را كه از جانب خداوند است پذيرفته‌اند.(كافي1/376)
2- قال الله عزّوجلّ:
تندي نكن با كسي كه تو را بر او مسلط كردند تا با تو تندي نكنم.(كافي2/303)
3- قال الله عزّوجلّ:
در نهان و نيز هنگام
شادماني به ياد من باش تا در غفلت‌ها به يادت باشم.(امالي صدوق/254)
4- قال الله عزّوجلّ:
اي آدم! آن‌چه بين من و توست: از تو
دعا و از من اجابت.(الخصال1/244)
5- قال الله عزّوجلّ:
اي آدم! هركدام از فرزندان تو قصد انجام كار نيكي كند، اگر انجام ندهد يك كار نيك و اگر انجام دهد، ده برابر نوشته خواهد شد.(كافي2/440)


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:42 موضوع عمومی | لینک ثابت


اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضا المَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ و َمَن تَحت الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَة کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اوليائِکَ.


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:23 موضوع عمومی | لینک ثابت


علل پذیرش ولایت عهدی

الف) امام رضا(ع) احساس کرد نپذیرفتن ولایت عهدی، تنها به قیمت جان او تمام نمی شود، بلکه جان تمام شیعیان و علویان هم به خطر می افتد. اگر در آن شرایط برای امام(ع) جایز بود جان خود را به خطر اندازد، امام برای علویان و شیعیان چنین روا نمی دانست.
چنانچه امام با رد مقام ولایت عهدی،خود و پیروانش را به نابودی می کشاند، کفر و الحاد همه جا را فرا می گرفت و در نتیجه مأمون به اهداف شوم خود دست می یافت؛
ب) امام دریافت پذیرش ولایت عهدی، یک اعتراف ضمنی از طرف عباسیان است که علویان هم در این حکومت سهم شایسته ای دارند؛
ج) انگیزه دیگر اینکه عموم مردم تلاش اهل بیت را برخلاف شایعات، در صحنه سیاست ببینند و گمان نکنند که آنان عالمانی هستند که فقط درگوشه ای به عبادت می نشینند و در امور سیاسی دخالت نمی کنند؛
د) دیگر اینکه امام فرمود: همان انگیزه ای که جدم امیرالمؤمنین علیه السلام را وادار به شرکت در شورای شش نفره نمود، مرا نیز به پذیرش ولایت عهدی واداشت.
در پذیرش شروط ولایت عهدی، امام به خوبی به توطئه ها و هدف های پنهان و آشکار مأمون آگاهی داشت. گفتار و رفتار حضرت حکایت از اجبار و عدم رضایت او در این پذیرش نمادین می کرد و به همین جهت ولایت عهدی را با شرایط خاص زیر پذیرا شد:
امام به هیچ وجه در کار امر و نهی و عزل و نصب و کارهای حکومتی دخالت نکند؛
به امر قضاوت و داوری نپردازد؛
هیچ رسم و سنتی را جا به جا و نقض نکند؛
بدیهی است، این شرایط خط بطلان بر اهداف مأمون کشید و این امر موجب شد تا حکومت نتواند کارها را به نام امام پیش ببرد و امور را به صورت شرعی و دینی جلوه دهد.
از طرف دیگر، چون موضع امام (ع) عدم اعتراف به قانونی بودن نظام حکومتی او بود، به همین دلیل و با چنین شرایطی دیگر مأمون قادر به اجرای نقشه هایش به نام امام (ع) نبود.
پس از اینکه مأمون به عظمت معنوی امام در جامعه پی برد و از طرفی با اعتراض عباسیان بغداد درمورد واگذاری ولایت عهدی به حضرت مواجه گردید،
تصمیم گرفت امام (ع) را از سر راه خود بردارد.
مأمون برای شکستن شخصیت علمی حضرت، اقدام به تشکیل مجالس مناظره و مباحثه با دانشمندان ادیان مختلف نمود که با حضرت رضا(ع) به مناظره و مباحثه بنشینند، شاید از این رهگذر بتواند در مباحثات علمی که بین آنها به وجود می آید شکستی برای حضرت ایجاد کند و از محبوبیت آن وجود مقدس در بین مردم بکاهد.
سرانجام توفیق نیافت و دانشمندان برجسته تمام ادیان و مذاهب از مراکز علمی جهان با امام (ع) به بحث و گفتگو نشسته و همه عالمان مذاهب و صاحبان افکار و آرای مختلف به بزرگواری و احاطه علمی آن حضرت اقرار و اعتراف نمودند. حضرت در تمام مباحثات و مناظرات با دلایل قاطع علمی و منطقی و با زبان خودشان جواب داده و همه را محکوم و مجاب نموده اند.
پاسخ امام (ع) به مسائلی علمی و فلسفی با بیانی رسا و منطقی قوی در حضور مأمون، چنان موجب شگفتی وی شد که لب به سخن گشود و گفت: یا اباالحسن! در روی زمین کسی جز شما نیست که این گونه سخن نیکو بگوید.
پیروزی های حضرت در مباحثات، مأمون را نا امید کرد، وی خود را در تحقق اهدافش شکست خورده و ناکام دید. در حالی که روز به روز بر عظمت امام رضا(ع) افزوده می شد و حقانیت فرزند پیامبر(ص) روشنتر می گردید سرانجام بعد از گذشت دو سال از ورود امام به خطه خراسان ، مأمون در روز جمعه آخر صفر سال 203 هـ ق. اقدام به جنایتی هولناک نمود و آن امام همام را که حدود پنجاه و پنج سال از عمر پر برکتش سپری شده بود در توس بوسیله انگور زهرآلود مسموم کرد و به شهادت رساند. آنگاه از باب عوام فریبی ، خود را عزادار نشان داد و امر کرد تا پیکر مطهر امام(ع) را در سرای حاکم عباسی (بقعه هارونی) به خاک بسپارند.
پس از شهادت حضرت رضا علیه السلام و دفن در بقعه هارونی(حرم فعلی) ، بنا به پیشگویی آن حضرت ، خراسان ، مطاف فرشتگان الهی و قبله نیاز و زیارتگاه شیعیان جهان شد و تا انقراض عالم چنین خواهد بود.


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:19 موضوع عمومی | لینک ثابت


یا ضامن آهو!

در بند هواییم، یا ضامن آهو!
در فتنه رهاییم، یا ضامن آهو!
بی تاب و شکیبیم، تنها و غریبیم
بی سقف و سراییم، یا ضامن آهو!
عریانی پاییز، خاموشی پرهیز
بی برگ و نواییم، یا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جویای وفاییم، یا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ایام
با خود به جفاییم، یا ضامن آهو!
امام رضا(ع)


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:16 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:3 موضوع عمومی | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد نبوی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 0:0 موضوع عمومی | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:58 موضوع عمومی | لینک ثابت


ديار دلدار

كــــور كورانه به ميخانه مرو اى هشيار         خـــانه عشق بــــود جــــــامه تزوير برآر

عـاشقانند در آن خانه همه بى سر و پا         سروپـــــايى اگرت هست در آن پانگذار

تــــو كه دلبسته تسبيحى و وابسته دير         ســـاغر بـــــــاده از آن ميكده اميد مدار

پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب        گر كه خــواهى شوى آگاه ز سرّالاسرار

گـــر ندارى سر عشاق و ندانى ره عشق       سر خــود گير و ره عشق به رهوار سپار

باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاى       پــــرزنان پـــــرده‏دران رو به ديــــار دلدار


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:57 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت


ديار دلدار

كــــور كورانه به ميخانه مرو اى هشيار         خـــانه عشق بــــود جــــــامه تزوير برآر

عـاشقانند در آن خانه همه بى سر و پا         سروپـــــايى اگرت هست در آن پانگذار

تــــو كه دلبسته تسبيحى و وابسته دير         ســـاغر بـــــــاده از آن ميكده اميد مدار

پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب        گر كه خــواهى شوى آگاه ز سرّالاسرار

گـــر ندارى سر عشاق و ندانى ره عشق       سر خــود گير و ره عشق به رهوار سپار

باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاى       پــــرزنان پـــــرده‏دران رو به ديــــار دلدار


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


جام جم

  بــــــا گلرخان بگوييد ، ما را به خود پذيرند           از عــــــــــاشقان بيدل، همواره دست گيرند

دردى است در دلِ ما ، درمان نمى پذيرد            دستى به عاشقان ده  كـز شوقِ دل بميرند

پـــــا نه بــــه محفلِ ما ، تاراج كن دل ما             بنگـــــــر به بــــاطل ما  كز آب و گِل خميرند

ســـوداگرانِ مرگيم ، ياران شاخ و برگيم            رنـــــدان پا بــــــــرهنه، بر حال ما بــــــصيرند

پاكند مى‏فروشان، مستانِ دل‏خروشان            بــــربسته چشم و گوشان، پيران سر به زيرند

بــردار جام مى را، جم را گذار و كى را             فــــــرزند مـــــاه و دى را، كاينان چو ما اسيرند


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:54 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت


كعبه عشق

از دلبــــرم به بتكـــــــده نام و نشان نبود           در كعبــــــــه نيز جلـوه‏اى از او عيان نبود

در خانقــــــــاه ذكرى از آن گلعذار نيست           در ديــــــر و در كنيسه كلامى از آن نبود

در مَــــدْرسِ فقيه به جز قيل و قال نيست          در دادگـــــــاه هيچ از او داستــــــان نبود

در محضـــــر اديــــب شـــــدم، بلكه يابمش        ديــــدم كلام جـــــز ز معــــانى بيان نبود

حيــــرت‏زده شـــــدم به صفــــــوف قلندران         آنجــــا بجــــز مديحتى از قلـــــــدران نبود

يك قطــــره مـــــى، ز جام تو اى يار  دلفريب        آن مى دهد كه در همـه ملك جهان نبود

يك غمزه كرد و ريخت به جان يك شرر كز آن      در بــــارگـــــــــاه قــدس برِ قدسيان نبود

 


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:52 موضوع اشعار عرفانی | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد.
يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا عليه السلام به عنوان سرچشمه اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود، پناهگاهى پديد آمد كه خدا پرستان را در خود گرد آورد.
زاد روز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:47 موضوع عمومی | لینک ثابت


زادگاه
هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلى

لقبها
رضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير.

مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»

مادر امام
در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براى مادر آن حضرت آورده اند.

زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذى القعده

روز شهادت
وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.
درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203 ق)است.
بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(10) مى شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپرى كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را برعهده داشته است.
اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.

فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.»
به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان است.


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 23:43 موضوع عمومی | لینک ثابت


قم شهر نور است


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 1:0 موضوع عمومی | لینک ثابت


عقل زنان

آيت الله جوادي آملي


آيا طبق حديث شريف علوي كه فرمود: "عقول النساء في جمالهنّ و جمال الرّجال في عقولهم" عقل زن در جمال او و جمال مرد در عقل او خلاصه مي‏شود، تا وسيله‏اي براي سرزنش زن و برتري مرد باشد؟

براي پاسخ به اين سوءال لازم است به اين نكته توجّه كنيد كه: زيور جان آدمي به ايمان است نه چيز ديگر، چنان كه خداي سبحان فرمود: (حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ و زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ) [1] خدا ايمان را براي شما دوست داشتني گردانيد و آن را در دل‏هاي شما زينت داد. و چون روح انسان مجرد است نه مادّي و ايمان نيز امري است معنوي، اين امر معنوي يعني ايمان، مايه جمال و زيبائي آن امر مجرد يعني جان انساني شده است و از آنجا كه خصوصيت ذكورت و انوثت در حقيقت انسان (كه همان جان اوست) و ايمان و مانند آن تأثيري ندارد يعني حقيقت انسان و ايمان و امثال آن نه موءنث است نه مذكر، بلكه امري مجرد است كه در زن و مرد يكسان مي‏باشد؛ بنابراين از حديث شريف علوي كه فرمود: "عقول..." مي‏توان معناي دستوري فهميد نه معناي وصفي، يعني منظور آن نباشد كه حديث شريف در توصيف دو صنف از انسان باشد كه عقل زن در جمال او خلاصه شود و جنبه سرزنش داشته باشد و جمال مرد در عقل او تعبيه شود و عنوان ستايش بگيرد، بلكه ممكن است معناي آن دستور، يا وصف سازنده باشد. به بيان ديگر زن موظف است و يا مي‏تواند عقل و انديشه انساني خويش را در ظرافت عاطفه و زيبايي گفتار و رفتار و كيفيت محاوره و نحوه برخورد و نظائر آن ارائه دهد چنانكه مرد موظف است و مي‏تواند هنر خود را در انديشه انساني و تفكر عقلاني خويش متجلي سازد.

زن تحصيل كرده و آگاه به معارف ايثار و شهادت توان آن را دارد كه در نقش مادري مهربان، فرزندش را تشويق به جهاد كند و در بدرقه او هنگام عزيمت به جبهه، عقل طريف [2] خود را در جامه هنر ظريف ارائه دهد. يا هنگام استقبال فرزندش كه از جبهه و ميدان رزم، پيروزمندانه برگشته است انديشه وزين عقلي خود را در لباس زيباي شوق و نظاير آن نشان دهد. هرگز اين ظرايف هنري كه تَمَثُّل عيني طرايف عقلي است براي مردان هنرمند ميسّر نخواهد بود. خلاصه آنكه زن بايد حكمت را در ظرايف هنر ارائه دهد و مرد بالعكس بايد ظرايف هنر را در طرايف حكمت جلوه گر كند يعني جلال زن در جمال او نهفته است و جمال مرد در جلال او متجلّي شده است و اين توزيع كار نه نكوهشي براي زن است و نه ستايشي است براي مرد. بلكه رهنمود و دستور عملي هر يك از آنهاست تا هر كس به كار خاص خويش مأمور باشد و در صورت امتثال دستور مخصوص خود، درخور ستايش گردد و در صورت تمرّد از آن، مستحق نكوهش شود. پس تفاوت زن و مرد در نحوه ارائه انديشه‏هاي درست ظهور مي‏نمايد وگرنه زن نيز چون مرد شايستگي فراگيري علوم و معارف را داشته و مستحق تقدير است.

مطلب ديگري كه بايد به آن توجّه داشت اين است كه دو گونه عقل داريم: عقل نظري و عقل عملي. انسان با عقل نظري مي‏فهمد و با عقل عملي كار انجام مي‏دهد. يقين، جزم، ظن و گمان، وهم، خيال و مانند آن جزو شوءون عقل نظري است؛ امّا نيّت، عزم، اخلاص و اراده، محبت، تولي، تبرّي، تقوي و عدل و مانند آن جزو عقل عملي است [3] و همين عقل عملي هم معيار فضيلت در انسان است. عقل نظري معيار اعلميت انسان و عقل عملي معيار كرامت و افضليت انسان است. (اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ) [4] و اين‏كه در روايت آمده است كه "عقول النساء في جمالهن و..." [5] اشاره به عقل نظري است نه عقل عملي. يعني اگر بين مرد و زن تفاوتي از نظر عقلي باشد در مورد عقل نظري يا ابزاري است نه عقل عملي.

عقل نظري، عقلي است كه انسان با او بتواند علوم حوزوي و دانشگاهي را فراهم كند تا چرخ دنيا بچرخد و اين هم معيار فضيلت انسان (مردها) نيست. بلكه معيار فضيلت انسان، عقلي عملي است كه در تعريف آن آمده است "عُبِدُ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الجَنان" [6]

انسان بوسيله آن خدا را عبادت مي‏كند و بهشت را كسب مي‏نمايد و به مقام قرب مي‏رسد و اين عقل هم در مرد و زن تفاوتي ندارد. بنابراين اگر كسي خواست بين زن و مرد داوري كند نبايد عقل به معناي علم مصطلح را معيار قرار دهد (يعني عقل نظري را) بلكه بايد عقل عملي را كه وسيله قرب انسان و معيار فضيلت است معيار قرار دهد و در اين صورت است كه جمال مرد و زن هر دو در عقلي است كه "عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان" و در اين صورت، هم "جمال الرجال في عقولهم" و هم "جمال النساء في عقولهنّ" مي‏باشد. [7]

2. گاهي گفته مي‏شود كه عقل مرد بيش از عقل زن است و تجارب گذشته و حال نيز موءيد اين مطلب مي‏باشد آيا چنين گفته‏اي صحيح است؟

اين موضوع را مرحوم علامه طباطبايي [1] در تفسير شريف الميزان آورده و مشخص فرموده‏اند، آن عقلي كه در مرد بيش از زن است يك فضيلت زائده است نه معيار فضل و تا حدي نيز در پاسخ به سوءال اول مطرح گرديد.

توضيح مطلب اين‏كه عدهّ‏اي گفته‏اند عقل در اسلام معيار كمال انساني است يعني هر كس كه عاقلتر است به كمال انساني نزديك‏تر و نزد خدا مقرب‏تر است، و هر كه از عقل دورتر است از كمال انساني كم بهره‏تر و از مقام قرب الهي محرومتر است، بنابراين چون عقل در مرد بيش از زن است پس مردها بيش از زن‏ها به خدا نزديك‏تر هستند. در صورتي كه اين استدلال تمام نيست بلكه مغالطه‏اي است كه در اثر اشتراك لفظ رُخ مي‏دهد.

چون عقل به صورت اشتراك لفظي بر معاني گوناگون اطلاق مي‏شود، لذا بايد اوّلاً، روشن شود كدام عقل معيار كمال انساني و قرب الهي است و ثانياً در كدام عقل، زن و مرد با يكديگر اختلاف و تفاوت دارند؟

منشأ مغالطه آن است كه گرچه گفته مي‏شود كه زن و مرد در عقل تفاوت دارند، و عقل معيار قرب الي اللّه است، و هر كه عقلش بيشتر باشد به خدا نزديك‏تر است، امّا عقلي كه در مقدمه دوم ذكر مي‏شود، غير از عقلي است كه در مقدمه اولي آمده است، به عبارت ديگر عقلي كه در آن، زن و مرد اختلاف و تفاوت دارند غير از عقلي است كه مايه تقرب الي اللّه است.

اگر دو معناي عقل از هم جدا بشود، و دو مقدمه را با حفظ يك حد وسط كنار هم ذكر كنيم، مي‏بينيم كه هرگز نمي‏توان قياسي ترتيب داد تا از آن، فضيلت مرد بر زن استنتاج شود، زيرا عقلي كه در زن و مرد متفاوت است عقل نظري است كه در نحوه مديريت، در مسائل سياسي، اقتصادي، علمي، تجربي، رياضي و مانند آن دخيل است. و بر فرض هم كه ثابت بشود دراين گونه از علوم و مسائل اجرايي، عقل مرد بيش از عقل زن است ـ كه اثبات اين مطلب نيز كار آساني نيست ـ ولي اين سوءال وجود خواهد داشت: آيا آن عقلي كه مايه تقرب الي اللّه است همين عقلي است كه بين زن و مرد مورد تمايز مي‏باشد؟ آيا مي‏توان گفت هر كس مسائل فيزيك، رياضي، طب، طبيعي و مانند آن را بهتر بفهمد به خدا نزديك‏تر است؟ آيا اين عقل مايه تقرب است يا عقلي كه "عبد به الرّحمان و اكتسب به الجنان" [8] مي‏باشد مايه تقرب است؟

چه بسا ممكن است مردي در علوم اجرايي بهتر از زن بفهمد امّا توان عقال كردن غرايز خويش را نداشته باشد. همه مذهب‏هاي باطلي كه در برابر انبيا صف بستند به وسيله مردها جعل شد. اكثر متنبّي‏ها9 كه در برابر انبيا به مبارزه مذهبي برخاستند، مرد بودند. قرآن كريم در مورد كساني كه نظير فرعون مذهب‏هاي جعلي آوردند مي‏فرمايد: (يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَومَ الْقِيامَةِ) [10] آنان كه پيشاپيش ديگران به جهنّم رفته و مي‏روند آيا مردند يا زن؟

بنابراين، اگر كسي در مسائل علمي يا سياسي و اجرايي فكر برتر داشت اين نشانه تقرب الي اللّه نيست، بلكه يك فضيلت زايد است، زيرا: "ذاكَ عِلْمٌ لايَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ" [11] علمي است كه ندانستنش زيان نمي‏رساند.

اگر كسي ادّعا كند كه عقل مرد در جنبه "يعبد به الرحمان و يكتسب به الجنان" قوي‏تر از زن است، هر گز اثبات آن مقدور نيست، چرا كه نه تجربه آن را نشان مي‏دهد و نه برهان آن را تأييد مي‏كند. (ص 252 ـ 249)

مضافاً اين‏كه همه كمالات به انديشه‏هاي نظري وابسته نيست. زيرا كه گاهي انسان خوب مي‏فهمد امّا فهمش همراه با خشونت است. اگر انسان دو صنف است: بخشي محكم كارند به نام مرد، و بعضي ظريف كارند به نام زن، اسماء الهي هم دو صنف است و كمالات نيز از دو راه نصيب انسان مي‏شود. بعضي از كمالات بر اساس جنگ و قوام و قيام و مبارزه و ستم ستيزي و مظهر قهر و جلال حق بودن است، و بعضي مظهر مهر و رأفت و عاطفه و محبت و جمال و لطف حق بودن است و اگر يكي از اين دو صنف در خشونت و انديشه قوي ترند، دليلي بر آن نيست كه در بخش‏هاي مهر، عاطفه، لطف، رأفت، صفا، صميميت و رقّت نيز قوي‏تر باشند.

ذات اقدس اله، عالم را بر محور محبت اداره مي‏كند و بسياري از آيات قرآن درس محبت مي‏دهد و راه محبت را زن بهتر از مرد درك مي‏كند. اگرچه راه قهر را ممكن است مرد بهتر از زن درك كند. (ص 222 ـ 217)

3. آيا اين گفته حضرت علي [7] در بيان وهن عقول زنان است كه فرمودند: "ايّاك و مشورة النساء فانَّ رأيهنّ الي اَفنٍ و عزمهنّ الي وهن" [12] بپرهيز از مشورت با زنان، كه رأي آنان ناقص و تصميم آنان سست است. وكلاً چنين مسئله‏اي شامل حال تمام زنان اعم از تحصيل كرده و تحصيل نكرده است؟!

چنين تعبير هايي به لحاظ غلبه خارجي موضوع در زمان بيان آن است. يعني در آن زمان اين صنف گرانقدر (يعني زنان) از تعليم و تربيت صحيح محروم بوده‏اند در صورتي كه اگر شرايط درست براي فراگيري آن‏ها در صحنه تعليم و تربيت فراهم شود اگر غلبه بر عكس نشود لااقل غلبه با مردان نخواهد بود تا منشأء نكوهش گردد. يعني اگر زنان در پرتو تعليم صحيح و تربيت وزين پرورش يابند و چون مردان بيانديشند و چون رجال تعقّل و تدبّر داشته باشند تمايزي از اين جهت با مردها ندارند و اگر گاهي تفاوت يافت شد، همانند تفاوتي است كه در اين مورد بين خود مردها نيز مشهود است.
مثلاً اگر زنان مستعد به حوزه‏ها و دانشگاه‏هاي علمي راه يابند و همانند مردان به فراگيري علوم بپردازند و در دروس مشترك آگاهي كامل يابند ديگر نمي‏توان گفت رواياتي كه در نكوهش زنان آمده و احاديثي كه در پرهيز از مشورت با آن‏ها وارد شده و اداله‏اي كه در نارسايي عقول آنان رسيده اطلاق دارد و هيچگونه استثنايي نسبت به زنان دانشمند و محقق ندارد بلكه قطعاً اين گونه زنان، مستثني خواهند بود و در اين زمينه تمايزي با مردها ندارند. (37 ـ 36)


پى‏نوشت‏ها‏
1. سوره حجرات، آيه 24.
2. لطيف و خوش و پسنديده.
3. اين برداشت و تفسير از "عقل عملي" نظر خاص برخي از انديشمندان از جمله حضرت آية الله جوادي آملي مي‏باشد. (ر.ك: فطرت در قرآن از سلسله كتب تفسير موضوعي قرآن، ص29ـ30). برخي از صاحب نظران ديگر از جمله حضرت آية الله مطهري و مصباح‏يزدي بلكه مشهور فلاسفه نظير فارابي و ابن سينا، بر اين باورند كه عقل در انسان، قوه واحدي است كه همان قوه مدركه است ليكن به لحاظ مطعلق ادراك به دو قسم عقل نظري و عقل عملي تقسيم مي‏شود ...
4. سوره حجرات، آيه 13.
5. بحارالأنوار ج 103، ص 224.
6. اصول كافي، ج 1، باب 1، 11.
7. پاسخ اين سوءال از كتاب زن در آئينه جلال و جمال تأليف حضرت آيت ا... جوادي آملي گزينش شده است، صفحات 36 ـ 32 و 288 ـ 255.
8. اصول كافي، ج 1، باب 1، 11.
9. مدعيان دروغين نبوت.
10. سوره هود، آيه 98.
11. اصول كافي، ج 1، باب 3، 32.
12. نهج البلاغه، نامه 31.


منبع:ماهنامه پرسمان ، شماره 11


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:56 موضوع عمومی | لینک ثابت


خوردن و آشاميدن در قرآن

آيه الله محمد تقى مصباح يزدى


يكى از گرايش هاى اصلى انسان گرايش به لذت است, از اين شاخه, شاخه هاى فرعيى منشعب مى شود كه به وسيله اعضا و جهازات مختلف و نسبت به اشياى گوناگون خارجى و مربوط به افعال مختلف انسان مى شود. يكى از آنها خوردن و آشاميدن است. لذت هايى كه از اين راه براى انسان حاصل مى شود, فطرىاند. و مطلوبيت آنها در حوزه اخلاق قرار نمى گيرد; يعنى از نظر اخلاق, حكم به خوب و بد آنها نمى توان كرد, چون خوب و بد اخلاقى مخصوص افعال اختيارى است كه براى رسيدن به هدف خاصى انجام مى گيرد. اما اين ها افعال نيستند, ميل هاى فطرى و طبيعى اند كه خدا در سرشت انسان قرار داده است. پس علاقه به لذت خوردن و آشاميدن يك امر فطرى است و مورد مدح و ذم نيست.

فطرى بودن خوردن و آشاميدن
براى اين مطلب شواهد زيادى از آيات كريمه قرآن مى توان به دست آورد, از جمله, آياتى كه نعمت هاى خدا را در مورد رزق انسان و خوردن و آشاميدن ذكر مى فرمايد و لسان اين آيات, لسان منت بر انسان است كه چنين نعمت هايى را برايش فراهم كرده است و چنين لسانى با مذموم بودن استفاده از اين نعمت ها سازگار نيست.

از جمله, آياتى است كه به ذكر فهرست آنها اكتفا مى كنيم: آيه 27 از سوره سجده, آيه14 سوره نحل, آيه79 سوره غافر, آيه33 و 72 سوره يس, آيه16 سوره جاثيه.
در همه اين آيات, نعمت هاى مختلفى از گياهان و حيوانات دريايى و خشكى را كه براى رزق و روزى انسان آفريده شده ذكر مى فرمايد و لسانش لسان مذمت و نكوهش نيست بلكه لسان تجويز و ترخيص استفاده از آنهاست. همين طور آيه 22 سوره بقره و آيه 32 سوره ابراهيم.
در يك سلسله ديگر از آيات صريحا به استفاده از مإكولات و مشروبات امر شده, منتها اين گونه امرها دلالت بر مطلوبيت ندارد بلكه فقط جواز و رخصت را مى رساند. فهرست اين دسته آيات از اين قرار است:
آيه141 و 142 سوره انعام, آيه60 سوره بقره, آيه31 و 160 سوره اعراف, آيه57 و 172 سوره بقره. آيه69 سوره انفال, آيه114 سوره نحل, آيه88 سوره مائده, آيه54 و آيه81 سوره طه, آيه51 سوره مومنون, آيه15 سوره سبا, آيه168 سوره بقره, آيه15 سوره ملك.
قرآن كريم به تجويز و رخصت براى استفاده از مإكولات و مشروبات اكتفا نكرده بلكه كسانى را كه بعضى از مإكولات و مشروبات را بى جا بر خود تحريم كرده بودند مورد مذمت قرار داده است, از جمله آيه 32 سوره اعراف: ((قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق)) و در آيه 140 سوره انعام كسانى كه از پيش خود چيزهايى را منع كردند مذمت مى كند: ((و حرموا ما رزقهم الله افترإ عليه)) بر خدا افترا بستند كه اين ها حرام است در صورتى كه خدا منعى نكرده است.
در دو مورد از حضرت ابراهيم(ع) نقل شده كه براى اهل مكه دعا كرد كه خدا آنها را از ميوه ها روزى دهد. ((وارزق اهله من الثمرات)) و هم چنين آيه 37 سوره ابراهيم.
اينها آياتى هست كه دلالت مى كند كه استفاده از مإكولات و مشروبات در دنيا ممنوع نيست بلكه مطابق با فطرت انسان است.

خوردن و آشاميدن بهشتيان و جهنميان
از طرف ديگر يك دسته آياتى داريم كه دلالت مى كند بر اين كه در آخرت هم براى مومنين و اهل سعادت اين نعمت ها برقرار است و حكايت مى كند از اين كه در آن جا هم چنين ميلى وجود دارد, از جمله اين آيات:
آيه 35 سوره رعد, آيه51 سوره ص, آيه71 تا 73 سوره زخرف, آيه55 سوره احقاف, آيه15 سوره محمد(ص), آيه17 تا 19 و آيه22 ـ 23 سوره طور, آيه52 و 68 سوره الرحمن, آيه20 و 21 و آيه 32 و 33 سوره واقعه, آيه24 سوره الحاقه, آيه56 سوره دهر, آيه 42 و 43 سوره مرسلات و آيه25 تا 28 سوره مطففين.

در مقابلش هم آياتى است مربوط به اكل و شرب اهل جهنم كه حاكى از اين است كه اين نياز انسان به اكل و شرب حتى در جهنم هم باقى است و دوزخيان هم مإكولات و مشروباتى دارند و از همين راه عذاب مى شوند, يعنى همان طور كه اهل بهشت اگر ميل به خوردنى و آشاميدنى نداشتند اين نعمت ها برايشان بى مورد بود اگر اهل جهنم هم ميل به خوردن و آشاميدن نداشتند آن عذاب ها برايشان امكان نداشت, بايد اين ميل در ايشان باشد تا با خوردنى خاصى معذب بشوند. از جمله اين آيات است: آيه44 سوره احقاف, آيه52 تا 55 سوره واقعه, آيه37 سوره الحاقه, آيه13 سوره مزمل و آيه5 تا 7 سوره غاشيه.

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه اين ميل, فطرى است و حتى در عالم آخرت هم از انسان سلب نمى شود و در اثر همين ميل است كه بهشتيان به وسيله نعمت ها متنعم مى شوند و دوزخيان هم به وسيله خوردنى ها و آشاميدنى هاى نامطلوب معذب مى شوند.
حال ممكن است بپرسند كه در اين مورد مطلوبيت و نامطلوبيت اخلاقى و ارزش مثبت و منفى اخلاقى از كجا پيدا مى شود؟ اين مورد هم مثل ساير موارد در اثر انتخاب حاصل مى شود و مربوط به كميت يا كيفيت يا جهت خاصى است. اگر از اكل و شرب مذمت مى شود ممكن است مربوط به كميت باشد اين آيه كه مى فرمايد: ((كلوا واشربوا ولاتسرفوا)) يعنى ارزش منفى در اثر كميت خاصى پديد مىآيد. يا در اثر نوع متعلق اكل و شرب است كه بازگشتش به يك نوع تزاحم است; يعنى خوردنى ها و آشاميدنى هايى به خاطر مزاحمتى كه براى چيزهاى ديگر ايجاد مى كند يا موجب ضررى براى بدن يا روح مى شود, ممنوع مى شود; مثلا بين التذاذ به خوردن و آشاميدن و التذاذ به سلامتى, تزاحم واقع مى شود, پس بايد به اندازه اى خورد كه به سلامتى لطمه نزند يا چيزى را بايد خورد كه به سلامتى لطمه نزند و هم چنين چيزهايى كه ضرر روحى و معنوى دارد بر فرض كه ضرر بدنى هم نداشته باشد, مثل خمر و گوشت خوك, يا چيزهايى كه بدون نام خدا ذبح شده اند: ((ما لم يذكر اسم الله عليه)).

از جمله عواملى كه موجب ارزش منفى مى شود جهت نامطلوب است مثل اين كه كسى بخواهد نيروى حاصل از اكل و شرب را در راه معصيت خدا به كار بگيرد با اين كه مإكولاتش همه از طيبات است و ضرر مادى و عقلى و اجتماعى هم ندارد اما به وسيله اين اكل و شرب مى خواهد قدرت بر معصيت پيدا بكند, چنين نيتى موجب ارزش منفى مى شود.

در مقابل, گاهى ممكن است ترك خوردن و آشاميدن ارزش مثبت داشته باشد چون موجب بهتر كار كردن ساير قواى انسان مى شود, زيرا در اثر خوردن, خواه ناخواه مقدارى مزاحمت براى قواى عقلى و فكرى و توجهات نفسانى پيش مىآيد البته تا يك حدش چاره اى نيست چون نياز بدن بايد تإمين بشود, ولى بيش از آن اندازه اى كه بدن لازم دارد ارزش منفى پيدا مى كند, چون آدم را كسل و قواى فكرى را تضعيف مى كند و باعث ناتوانى انسان در توجهات قلبى و نيز از دست دادن لطافت قلبى مى شود. اين است كه ترك خوردن و آشاميدن گاهى ارزش مثبت پيدا مى كند; بهترين نمونه اش روزه گرفتن است. از سوى ديگر خود خوردن و آشاميدن هم ممكن است به خاطر ((نيت)) ارزش مثبت داشته باشد; يعنى انسان غذا بخورد براى اين كه قدرت عبادت, تحصيل علم, كمك به بيچارگان و كارهاى خير ديگر را داشته باشد, و گاهى هم به عناوين ثانويه ديگرى اين ارزش حاصل مى شود مثل اين كه به خاطر خشنودى پدر و مادر, يا خشنودى دوستان, يا ميزبانى كه دوست دارد از غذايش تناول كند در چنين مواردى حتى مستحب است كه شخص, روزه استحبابى خودش را هم افطار كند و اظهار نكند كه من روزه دار هستم و از غذاى او تناول كند گرچه اين مربوط به اخلاق اجتماعى است.

در قرآن كريم در مواردى ارزش هاى مثبت و منفى بر اساس همين محورها ذكر شده است مانند آياتى كه مربوط به صوم هست يا صوم واجب يا مطلق صوم كه شامل مستحبات بشود يا به خصوص راجع به صوم مستحبى و تطوع مانند آيه183 سوره بقره: ((كتب عليكم الصيام)) كه مربوط به روزه واجب است و هم چنين آياتى كه مربوط به صوم كفاره است مانند آيه196 سوره بقره, آيه92 سوره نسإ, آيه89 و 95 سوره مائده و آيه 14 سوره مجادله. اين ها مربوط به روزه هايى است كه در مورد كفاره انجام مى گيرد. و همين كه روزه به عنوان كفاره قرار داده شده معلوم مى شود كه روزه يك نورانيتى دارد كه آن آلودگى قبلى را از بين مى برد. آلودگى خاصى در اثر گناه پديد آمده كه بايد جبران بشود و يكى از راه هاى جبران آن, روزه گرفتن است و اصلا ((كفاره)) يعنى جبران كننده.
در ذيل آيات وجوب صوم, اين جمله شريفه است: ((فمن تطوع خيرا فهو خير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون)) كه اطلاق آن شامل روزه مستحبى هم مى شود. همين طور در آيه35 از سوره احزاب, مطلق صائمين و صائمات را مورد ستايش قرار داده است: ((والصائمين والصائمات)).
اين ها نمونه هاى روشنى است كه دلالت مى كند بر اين كه ترك اكل و شرب در مواردى و تا حدودى مطلوب است. البته روزه گرفتن تنها ترك خوراك نيست ولى امساك از خوردن و آشاميدن جزو آن است و شايد بتوان گفت كه ركن اصلى آن را تشكيل مى دهد. در قرآن كريم به حكمت آن اشاره شده: ((لعلكم تتقون)).

در قرآن از كسانى در مورد اكل و شربشان مذمت شده است از جمله آيه اى است درباره بنى اسرائيل كه لسانش لسان مذمت است, موقعى كه بنى اسرائيل از مصر خارج و وارد سرزمين شامات شدند خداى متعال ((من)) و ((سلوى)) بر آنان نازل كرد. آنان گفتند: ((و اذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد)) ما به يك نوع غذا نمى توانيم اكتفا كنيم, انواع و اقسام غذاها را مى خواهيم. اين لسان كما بيش دلالت بر مذمت مى كند با اين كه غذايى كه خدا برايشان نازل مى فرمود غذاى بسيار مطلوبى بود در عين حال آنان به فكر شكم پرستى بودند و دلشان مى خواست غذاهاى رنگارنگ داشته باشند. مخصوصا در ذيل آيه مى فرمايد: ((الذى هو ادنى بالذى هو خير)) ما غذاى بهتر به شما داديم شما دنبال بدترش مى گرديد؟! اين حالتى كه آدمى هوسناكانه دنبال اين غذا و آن غذا و تفنن در غذا باشد چيز نامطلوبى است و حاكى است از اين كه انسان يك تعلق قلبى به لذايذ مادى و حيوانى دارد و آن را براى خود هدف قرار داده است. انواع ديگرى از مذمت هاست كه مربوط به يكى از جهاتى مى شود كه گفتيم.

از جمله آيات مربوط به متعلقات اكل و شرب, آياتى است كه امورى را تحريم مى فرمايد: ((انما حرم عليكم الميته والدم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله)) آيه173 سوره بقره, آيه115 سوره نحل, و در آيه157 سوره اعراف يك عنوان كلى براى مإكولات و مشروبات و ملاك تحريم و تحليل آنها به دست مى دهد. مى فرمايد: ((و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث)) پيغمبر اكرم(ص) طيبات و اشياى خوب و مناسب با وجود انسان را حلال, و پليدىها و ناپاكى ها راحرام مى فرمايد. در آيه 67 سوره نحل مى فرمايد: ((النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا)) از ميوه ها خرما و انگور دوجور استفاده مى كنيد: گاهى رزق حسن از آنها مى گيريد, اين ميوه ها را همان طور كه خدا آفريده و مفيد هستند مورد استفاده قرار مى دهيد يا تصرفاتى در آنها مى كنيد و تغيير شكل هايى مى دهيد كه از حسن و طيب آنها نمى كاهد, در مقابلش ((سكر)) هست (مست كننده) كه ديگر رزق حسن نيست, از خبائث و پليدىهاست و نبايد از آن استفاده كنيد. شبيه آيه 90 سوره مائده است: ((انما الخمر والميسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه)) و آيه219 سوره بقره كه مى فرمايد: ((و اثمهما اكبر من نفعهما)). اين آيه از جهت بيان تزاحم, روشن تر است اگر چيزى نفعى هم داشته باشد اما اثم اكبر و ضرر بيشترى داشته باشد به واسطه آن ضررش بايد از نفعش هم چشم پوشى كرد. اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه در تشريع, جهت تزاحم ملاحظه شده و ملاك اقوا مراعات گرديده و اضعف فداى اقوا شده است.

از جمله چيزهايى كه ضرر معنوى دارد و قبلا هم اشاره شد گوشت حيوانى است كه براى خدا ذبح نشده باشد: ((ولا تإكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه)) چون خود استفاده از حيوانات و گرفتن جان آنها يك نوع تصرف در مخلوقاتى است كه خدا به آنها حيات داده و حكمت الهى اقتضا مى كرده كه آنها زنده باشند و حيات داشته باشند. شما حيات را از اينها مى گيريد و در واقع تصرفى در مملوكات خدا و مخلوقات خدا انجام مى دهيد كه بايد به اذن و نام او باشد. اگر انسان آن قدر غافل باشد و توجه به معنويات در او ضعيف باشد كه حتى در موقع كشتن حيوان توجهى به خداى جان آفرين نكند حق ندارد از چنين چيزى تناول كند. پس يك دسته از مإكولات كه خوردن آنها منع شده به خاطر رعايت آن جهت معنوى است.

و دسته ديگرى از ممنوعات هست كه بازگشت آن به حقوق مردم و ضررهاى اجتماعى است; يعنى اگر به كيفيت خاصى از مإكولات و مشروبات استفاده شود ضررهاى اجتماعى دارد و موجب مفاسدى براى جامعه مى شود و حقوق ديگران تضييع مى گردد و از اين جهت ممنوع است; مثل آياتى كه دلالت مى كند بر حرمت ربا و اموال مردم و اموال يتيمان و. .. مانند آيه188 سوره بقره, آيه29 سوره نسإ, آيه130 سوره آل عمران و هم چنين آيه دوم و آيه دهم سوره نسإ.
پس به طور كلى آن چه از آيات قرآن به دست آمد اين بود كه اصل خوردن و آشاميدن و التذاذ از مإكولات و مشروبات فى حد نفسه از نظر اخلاقى نه ارزش مثبت دارد نه منفى. ارزش مثبت و منفى هر كدام از اينها در گرو جهت خاصى است: يا مربوط به كميت است, يا كيفيت يا به نيتى است كه به آنها تعلق مى گيرد و يا ساير تزاحماتى ديگر كه با كمالات و مصالح انسانى پيدا مى كند و موجب ضررى در بدن يا در عقل و فكر و روح انسان و يا ضررى به اجتماع و بالاخره موجب ضرر اخروى مى شود. ارزش مثبت آن هم بستگى دارد به اين كه انسان به چه نيت و انگيزه اى از اين نعمت هاى خدا استفاده كند اگر نيتش خير باشد ممدوح است وگرنه داراى مراتب مختلفى از نكوهش خواهد بود.

نيت در خوردن و آشاميدن
از آيات كريمه قرآن مى توان استشعار كرد كه دو نوع نيت هست كه براى استفاده از مإكولات و مشروبات مطلوب است: يكى كسب توانايى بر عبادت و عمل صالح. در آيه اى خطاب به پيامبران مى فرمايد: ((يا ايها الرسل كلوا من الطيبات)) با ((واعملوا صالحا)) اين مقارنت ((كلوا من الطيبات)) با ((واعملوا صالحا)) مى تواند اشاره باشد به اين جهت كه با استفاده از مإكولات طيب است كه شما قدرت بر عمل صالح پيدا مى كنيد پس اگر انگيزه شما استفاده از اين نعمت ها براى قدرت يافتن بر كارهاى شايسته باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.

انگيزه دومى كه خيلى روشن تر در آيات روى آن تإكيد شده مسإله ((شكر)) است كه گاهى به دنبال سفارش به خوردن از طيبات مى فرمايد: ((واشكروا الله)) و يا مى فرمايد: ((لعلكم تشكرون)) از اين آيات به خوبى به دست مىآيد كه انگيزه ما بايد اين باشد و به يك معنا مى توانيم بگوييم كه هدف از وجود اين نعمت ها و خلق آنها اين است كه مردم شكر بكنند. شكر يكى از اقسام عبادت است و وسيله اى براى تكامل انسان است. همه اين نعمت ها كه در اختيار انسان قرار داده شده براى اين است كه با استفاده از آنها به كمال معنوى و ابدى خودش برسد. يكى از اين راه هاى كمال معنوى شكر است و شكر وقتى تحقق پيدا مى كند كه شخصى از نعمتى استفاده كند, آن وقت انگيزه شكر در او پيدا مى شود; مثلا وقتى در هواى گرم تابستان يك جرعه آب خنك مىآشامد آن وقت ارزش اين نعمت را درك مى كند و به ياد خدا مى افتد و شكر خدا را به جاى مىآورد و آن شكر است كه انسان را تعالى مى بخشد و كمال معنوى براى انسان ايجاد مى كند.
پس مى توانيم از اين آيات به دست آوريم كه استفاده از مإكولات و مشروبات مثل ساير نعمت هاى الهى اگر به انگيزه شكر باشد داراى ارزش مثبت خواهد بود.

خوردن و آشاميدن در روايات
اما در روايات, مطالب فراوانى در اين باب داريم لكن چون بحث ما بر محور آيات قرآن دور مى زند درصدد بررسى و بيان آنها نيستيم, فقط به ذكر يك روايت بسنده مى كنيم:
در روايت معروفى هست كه خداى متعال مى فرمايد: ((هيچ ظرف پرى نزد من مبغوض تر از شكم پر از غذا نيست.)) پرخورى و شكم پرورى, هزاران مفسده دارد از جمله آن كه: آدمى را از ياد خدا غافل مى سازد, توجهات معنوى و قلبى را ضعيف مى كند, قدرت فكر و تإمل را از انسان مى گيرد, شهوات حيوانى را تقويت مى كند و... .

در روايات زيادى شرط دستيابى به حكمت و كمالات روحى و اخلاقى ((جوع)) قرار داده شده است; يعنى اگر انسانى بخواهد به اين فضايل نايل شود بايد گرسنگى بكشد. اگر با سيرى هم مى شد انسان به مقامات معنوى برسد خدا بخل نداشت, اين نعمت ها را آفريده كه انسان ها استفاده كنند اما وقتى اسراف و زياده روى كنند, بيش از اندازه حاجت و نياز بدن بخورند به طورى كه مانع استفاده از ديگر نعمت ها مانند نعمت عقل و دل و ساير نعمت هاى روحى و معنوى بشود مذموم خواهد بود. يكى از بزرگ ترين نعمت هاى خدا اين است كه چنين قدرتى را به انسان داده كه توجه خود را منعطف به ساحت قدس الهى كند. در يكى از دعاهاى حضرت سجاد ـ سلام الله عليه ـ هست كه چه نعمتى بزرگ تر از اين كه به من اجازه دادى كه ياد تو بكنم؟ تو منزهى از ياد ما, ما لياقت اين را نداريم كه توجه به ساحت تو پيدا كنيم همين كه تو اجازه دادى كه ما به تو توجه پيدا كنيم اين خود بزرگترين منتى است كه بر ما گذاشته اى. ((قلب المومن عرش الرحمن)) دلى كه ياد خدا باشد حكم عرش خدا را دارد, خدا چنين لياقت هايى به انسان مى دهد آن وقت در اثر خوردن چند لقمه غذا انسان خود را از چنين كرامتى محروم مى كند. اين تزاحم است كه منشإ اين مى شود كه خوردن و آشاميدن در يك حدى يا در يك شكل به يك كيفيتى, يا به يك اندازه اى ارزش منفى پيدا بكند.

يك توصيه مهم
در همين جا بايد گفت كه مواظب باشيد در اين كار دچار تفريط نشويد و سلامتى خود را به خطر نيندازيد و نيرو و نشاط خود را از دست ندهيد. متإسفانه بسيارى از جوان هايى كه پاك و مخلص هستند و مى خواهند كه سير معنوى داشته باشند و فضايل اخلاقى را كسب كنند بدون مشورت با كسانى كه تجربه دارند كارهايى را انجام مى دهند كه سال ها خودشان را از سلامتى محروم مى كنند و آن چنان به ضعف و ناتوانى مبتلا مى شوند كه ديگر توان انجام بعضى از واجبات را هم ندارند چه رسد به مستحبات, گاهى ضررهاى جبران ناپذيرى به خود مى زنند كه به خسران دنيا و آخرت مى انجامد.

مطلوبيت كم خوردن براى اين است كه انسان بتواند از نيروهاى روحى و معنويش بيشتر بهره مند شود اما اگر خود اين كم خوردن موجب محروميت از ساير توفيقات شود مسلما نامطلوب است. اين يكى از موارد خيلى روشن مطلوبيت اعتدال است كه بايد حتما در نظر بگيريم. البته مقدار خوراك قاعده كلى ندارد, مزاج ها متفاوت است, سنين اشخاص فرق مى كند و هر كس بايد شرايط مختلف مزاجى خود را در نظر بگيرد و از افراط و تفريط بپرهيزد.


منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره 180 آذر 75


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:51 موضوع عمومی | لینک ثابت


اسلام و اعتلاي زن در سيرت و سنت

آيت اللّه جوادي آملي 


توجه به مسئله زن و ارزش وجودي او به دنبال آن حقوق زن از مسائل مهم و هميشگي بوده و به همين دليل در پي يافتن جواب آن مسئله همواره تكاپو و تلاش مي‏گردد در عصر كنوني نيز مسئله زن و ارزش وجودي و حقوق وي از اهميت خاصي برخوردار است. به ويژه با طرح فمينيسم (و اين كه مناسبات موجود ميان دو جنس زن و مرد در خانواده و اجتماع كه در ضمن آن‏ها، زنان تحت سلطه و انقياد مردان قرار دارند، رضايت بخش نبوده و بايد به گونه‏اي تغيير يابند كه زنان بتوانند به طور دلخواه بر زندگي خود كنترل داشته باشند و در نتيجه امكان و فرصت بيشتري براي فعليت بخشيدن به تمامي قابليت‏هاي انساني خود بدست آورند)، پرداخت به اين مسئله از نظر اسلام اهميت مضاعفي پيدا مي‏كند.

سؤالاتي كه در اين رابطه مطرح است از اين قرار است كه جايگاه زن در نظام هستي چگونه است؟ آيا زن و مرد در نظام هستي از جايگاه يكساني برخوردارند يا جايگاه آن‏ها متفاوت است؟ آيا زن و مرد به لحاظ هستي شناختي از هستي همگوني برخوردارند يا متفاوتند؟ آيا تفاوت تكويني زن و مرد منشأ تفاوت حقوقي آن‏ها نيز هست؟و اگر در برخي موارد اگر هست حكمت آن چيست و سؤالات ديگر.

فرضيه در اين پژوهش آن است كه زن و مرد در حقيقت انسان با هم اشتراك دارند گرچه در ويژگي‏هاي جسمي و رواني متفاوتند و به همين جهت از بعد اشتراك داراي حقوق و مسؤوليت‏هاي مشتركند و از جهت تفاوت‏ها احياناً داراي حقوق و مسؤوليت‏هاي متفاوتند.

در اين سلسله مقالات با بهره‏برداري از منابع اسلامي به (اسلام و چگونگي جايگاه زن و نظام هستي و اعتلاي وي در سيرت و سنت) پرداخته مي‏شود.اميد آن كه براي خوانندگان آموزنده بوده و براي زدودن اشكالات و شبهات سودمند و به لحاظ تأثير عملي در زندگي مفيد واقع شود.

بنيان‏هاي هستي شناختي زن

1ـ مراد از زن
هنگامي كه از بنيان‏هاي هستي شناختي زن در قرآن سخن مي‏گوييم، در آغاز لازم است بيان كنيم كه مرادمان از «زن» صنفي است كه مقابل او مرد است نه زن در مقابل شوهر. توضيح آن كه زن داراي عناويني چون همسر، مادر، دختر، خواهر، خاله، عمّه، جدّه و مانند آن است كه هر كدام داراي حقوق خاصي است كه در كتاب حقوقي و فقهي به آن پرداخته‏اند از باب نمونه زن به عنوان همسر، در مقابل شوهر قرار دارد كه حقوق و وظايف متقابلي بين آنها وجود دارد و به عنوان مادر حقوق ويژه‏اي دارد كه فرزندان بايد نسبت به او و او نسبت به فرزندان رعايت كنند و به عنوان دختر در برابر پدر و مادر خود حقوق ويژه‏اي دارد. اما در اين مبحث اين عناوين مورد بحث واقع نمي‏شود فقط زن به عنوان صنفي از انسان كه در مقابل او مرد است موضوع مطالعه است گرچه در ادامه از مباحث ديگر نيز سخن به ميان مي‏آيد.

2ـ جايگاه زن در نظام هستي
از نظر آموزه‏هاي قرآن جايگاه زن در نظام هستي همان جايگاه انسان در نظام هستي است. يعني همان جايگاهي را كه مرد به عنوان انسان در نظام هستي دارد همان جايگاه را زن نيز در مقام هستي دارد و قرآن به ما مي‏گويد اين دو را به چهره ذكورت و انوثت ـ مردي و زني ـ نشناسيد.

بلكه در چهره انسانيت بشناسيد و حقيقت انسان را روح او تشكيل مي‏دهد نه بدن او و به عبارت ديگر: انسانيت انسان نه به جسم اوست و نه به مجموع جسم و جان، بلكه انسانيت انسان به روح اوست و جسم او فرع بدن و ابزاري پيش نيست. بنابراين اگر انسانيت انسان به روح اوست و نه بدن او و روح در ذكورت و انوثت تأثير ندارد. پس زن و مرد در اصل انسانيت اشتراك دارند. يعني گوهر انساني زن و مرد يكي است.

قرآن كريم فرمود: «الذي احسن كل شي‏ء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سوّيه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلاً ماتشكرون؛(1) او (خدا) همان كسي است كه هرچه آفريد،نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد. سپس نسل او را از عصاره‏اي از آب ناچيز و بي ارزش آفريد سپس (اندام) او راموزون ساخت و از روح خويش در او دميد و براي شما گوش و چشم‏ها و دل‏ها قرار داد. اما كمتر شكر نعمت‏هاي او را بجا مي‏آورند. از آيه استفاده مي‏شود كه زن و مرد به عنوان انسان، هر دو داراي روح الهي‏اند و آن چه در آيه شريفه مطرح نيست، جنسيت و دخالت آن در ميزان بهره‏مندي از روح و حقيقت آدمي است.

در سوره مؤمنون نيز وقتي از مراحل خلقت سخن مي‏گويد و مي‏گويد انسان از عصاره‏اي از گل آفريده شد سپس او را به صورت نطفه‏اي در جايگاهي استوار قرار داده شد آن‏گاه نطفه را به صورت علقه درآورد و علقه را به صورت مضغه و آن گاه آن را استخوان هايي ساخت و سپس بر آن گوشت پوشاند مي‏فرمايد: «ثم انشأناه خلقاً آخر؛(2) پس آن گاه او (جنين را) در آفرينشي ديگر پديد آورديم.»مفسران اين جمله را به روح و اعطاي حيات انساني تفسير كرده‏اند.(3)

از اين آيات استفاده مي‏شود كه نه در مراحل شكل‏گيري و موزون سازي اندام انساني عنصر جنسيت دخالت دارد و نه در دميدن روح الهي به كالبد آدمي بين زن و مرد تفاوتي هست.

3ـ مبدأ قابلي آفرينش زن و مرد
آيا خلقت زن و مرد از دو گوهر مستقل و دو مبدأ قابلي جداگانه است تا هر يك داراي آثار خاص و لوازم مخصوص باشد مانند دو گوهر كه از دو معدن مستقل ظهور مي‏كنند و جنس هر يك غير از جنس ديگري است يا هر دو از يك گوهرند و هيچ امتيازي ميان آن‏ها از لحاظ گوهر وجودي نيست جز به اوصاف اكتسابي و اخلاق تحصيلي يا مرد بالاصالة از گوهري خاص خلق شده است سپس زن از زوايد مبدأ تابع مرد به طور متفرع بر آن آفريده شده است يا به عكس يعني زن بالاصاله از گوهري معين آفريده شده است و مرد فرآورده‏اي از زوايد مبدأ زن، به طور طفيلي و فرع وي است؟

از ظواهر آيات ناظر به اصل آفرينش استنباط مي‏شود كه زن و مرد از يك گوهرند و هيچ امتيازي ميان آن‏ها از لحاظ گوهر وجودي نيست قرآن فرمود: «يا ايها النّاس اتقوا ربّكم الذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً و اتقوا اللّه الذي تسائلون به و الارحام ان اللّه كان عليكم رقيباً؛(4) اي مردم از پروردگارتان پروا داريد كه شما را از نفس واحد آفريد و جفتش را نيز از او آفريد و از آن دو مردان و زنان بسياري پراكند و از خدايي كه به نام او از همديگر درخواست مي‏كنيد. پروا كنيد و خويشاوندان را (فراموش نكنيد) كه خدا همواره بر شما نگهبان است.»

منظور از نفس در آيه، گوهر و ذات و اصل و واقعيت عيني شي‏ء است نه روح، جان و روان، از باب مثال اگر گفته‏اند: فلان شي‏ء في نفسه چنين است يعني در ذات و هستي اصلي خود چنين است يا وقتي مي‏گويند: فلاني آمده است يعني فلان كس خودش آمده است كه معناي نفس مرادف با عين و اصل ذات است. بنابراين نبايد آيه مورد بحث با آيات مربوط به پيدايش روح و نفخ آن در انسان ارتباط داد بلكه مراد از آن همانا ذات و واقعيت عيني است.

بر اين اساس آن چه از آيه استفاده مي‏شود مطالب زير است:

الف: همه اصناف انسان‏ها، خواه زن و خواه مرد، از يك ذات و گوهر خلق شده‏اند و مبدأ قابلي آفرينش همه افراد يك چيز است. اين كه گفته شد همه انسان‏ها، دليل آن اين است كه «ناس» شامل همگان مي‏شود.

ب: اولين زن كه همسر نخستين مرد است، او نيز از همان ذات و گوهر عيني آفريده شده است نه از گوهر ديگر و نه فرع بر مرد و زايد بر او و طفيلي وي، خداي سبحان اولين زن را از همان ذات اصلي آفريده است كه همه مردها و زن‏ها را از همان اصل خلق كرده است. آياتي مانند: «هو الذي خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها»(5) اوست كه شما را از نفس واحدي آفريد و جفت وي را از آن پديد آفريد. و آيه «خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها»(6) آفريد شما را از نفس واحد سپس جفت وي را از آن پديد آورد. نيز بر همين مطلب دلالت مي‏كند كه مبدأ قابلي خلقت همه مردان و زنان و نيز اولين مرد و زن واحد است.

در پي احاديث ناظر به مبدأ قابلي آفرينش روايتي را از مرحوم صدوق نقل كرده است كه از آن استفاده مي‏شود آفرينش حوّا همانند خلقت آدم نوظهور است و آن روايت اين است كه زراره از حضرت امام صادق(ع) پرسيد: نزد ما مردمي هستند كه مي‏گويند: خداوند حوّا را از بخش نهايي ضلع چپ آدم آفريد؟ امام صادق(ع) فرمود: خداوند از چنين نسبت، هم منزه است و هم برتر از آن است. آيا خداوند توان آن را نداشت كه همسر آدم را از غير دنده او خلق كند تا بهانه به دست ملامت گران دهد كه بگويند: بعضي اجزاي آدم با بعضي اجزاي ديگر نكاح كرد. سپس فرمود:خداوند آدم را از گل آفريد و سپس حوا را به طور نوظهور پديد آورد. آدم پس از آگاهي از خلقت وي از پروردگارش پرسيد: اين كيست كه قرب و نگاه او مايه انس من شده است؟خداي سبحان فرمود: اين حوّاست. آيا دوست داري كه با تو و مايه انس تو باشد و با تو سخن بگويد و پيرو تو باشد؟ آدم گفت:آري پروردگارا! تا زنده‏ام سپاس تو بر من لازم است. آنگاه خداوند فرمود: از من ازدواج با او را بخواه، چون صلاحيت همسري تو را جهت تأمين علاقه جنسي نيز دارد و خداوند شهوت جنسي را به او اعطا نمود. سپس آدم عرض كرد من پيشنهاد ازدواج با وي را عرضه مي‏دارم، رضاي شما در چيست؟ خداوند فرمود:رضاي من در آن است كه معالم دين من را به او بياموزي.(7)

اين حديث گرچه از جهت سند نياز به تحقيق بيشتر دارد ولي حاوي مطالب مهم و سودمندي است كه تفصيل آن به اين شرح است.

الف: خلقت حوا از ضلع و دنده چپ آدم صحيح نيست بر خلاف آن چه در تورات آمده است كه خلقت حوا را از دنده چپ آدم مي‏داند.(8)

ب: آفرينش حوا چون آفرينش آدم نوظهور و مستقل است.

ج: نگاه آدم به حوا مايه انس وي شد و خداي سبحان نيز همين اصل را پايه ارتباط آن دو قرار داد و اين انس انساني، قبل از ظهور غريزه شهوت جنسي بوده است.

د: بهترين مهريه و صداق، تعليم علوم الهي و آموختن معالم دين است كه خدا آن را مهر حضرت حوّا بر آدم قرار داد.

با توجه به اين كه آيات و روايات زن و مرد را از گوهر واحد مي‏داند و بر اين اساس مرد بر زن در اصل آفرينش امتيازي ندارد و روايات كه بيان گر مزيّت و برتري هستند يا از جهت سند نادرست و نارسايند و يا دلالت آن‏ها ناتمام است و اگر هم از جهت سند و دلالت تام باشند به لحاظ اين كه مسئله مورد بحث امر تعبدّي محض نيست و در امور غير تعبدّي علم و قطع لازم است و اين روايت‏ها مفيد مظنه و گمان است نمي‏توان با آن روايت‏ها مسائل غير تعبّدي را استفاده كرد. و به عبارت ديگر: چون اين خبر واحد است و خبر واحد در صورت احراز شرائط به استنباط احكام فقهي محدود است و در علوم ديگر در صورتي اعتبار دارد كه با قرآن هماهنگ باشد و يا سنت قطعي و عقل آن را تأييد كند. در غير اين صورت اعتبار نداشته و قابل استناد نيست.

علاوه بر اشكال سند و دلالت اين روايت و عدم هماهنگي آن با قرآن و سنت قطعي و عقل، احتمال تقيه در اين دسته از روايات منتفي نيست زيرا چنان چه روشن است رأي غالب در آن زمان اين بود كه زن از دنده چپ آدم خلق شده است و به قول اهل سنت و عامّه نيز در اين مورد هماهنگ است. از اين رو احتمال دارد كه ابراز اين عقيده از جانب معصوم(ع) از روي تقيه باشد. بنابراين احتمال نيز رواياتي كه بيان گر اين محتوا هستند فاقد اعتبار خواهند بود.

4 ـ انسان مخاطب قرآن
كمال انسان در شناخت مبدأ و معاد و وحي و رسالت است و در فهميدن اين سه اصل ذكورت و انوثت شرط نيست. انبياء كه انسان‏ها را به اين سه دعوت كرده‏اند، دعوت نامه براي خصوص مردها يا خصوص زن‏ها نفرستاده‏اند تا با دعوت گروهي و صنفي، صنف ديگر از آن محروم باشند. وقتي قرآن از زبان پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد: «ادعوا الي اللّه علي بصيرة انا و من اتبعني»(9) من و هر كه مرا پيروي كرد به سوي خدا دعوت مي‏كنم و از روي بصيرت دعوت مي‏كنم.

اين دعوت شامل همه انسان هاست و اگر پيامبري دعوت نامه‏اي براي يك مرد به عنوان زمامدار يك كشور مي‏نويسد چنان كه پيامبر اسلام(ص) براي پادشاه روم و ايران و حبشه نامه نوشت پيامبر ديگري براي زن به عنوان يك زمامدار نامه مي‏نويسد. چنان چه سليمان به بلقيس ملكه سبأ نامه نوشت و او را به اسلام فرا خواند.

5 ـ هدف نزول قرآن هدايت انسان
قرآن كريم هنگام تشريح هدف رسالت و نزول وحي مي‏فرمايد: «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هديً للناس»(10) «ناس» صنف يا گروه خاصي را در نظر ندارد بلكه شامل زن و مرد به طور يكسان مي‏شود و معناي آيه اين است كه خداي سبحان قرآن را در ماه رمضان نازل فرمود تا انسان و مردم را هدايت كند.

گاهي قرآن از تعبير انسان استفاده مي‏كند و مي‏فرمايد: ما براي انسان قرآن فرستاديم «الرحمن علّم القرآن خلق الانسان علّمه البيان»(11) خداي رحمان، قرآن را ياد داد، انسان را آفريد به او بيان آموخت.

در اين آيات ابتدا تعليم قرآن، سپس خلقت انسان و پس از آن تعليم بيان ذكر شده است.

قرآن براي هدايت انسان است و خداي رحمان درس قرآن مي‏گويد و شاگردش انسان‏ها هستند، خواه آن انسان زن باشد يا مرد.

سرّ اين كه قرآن انسان را مخاطب خود قرار مي‏دهد و او را هدايت مي‏كند آن است كه رسالت قرآن تعليم و تزكيه روح آدمي است و روح مجرد است و روح نه مذكر است و نه مؤنث.

نمونه عيني از همتايي در مراتب كمال
حضرت علي(ع) يكي از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراي مقام عصمت است چنان كه حضرت زهرا(س) نيز از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراي مقام عصمت است و به همين دليل در بين معصومان اميرالمؤمنين(ع) معروف و الگو شده است و در ميان زنان حضرت زهرا سلام اللّه عليها اشتهار پيدا كرده است.

از عظمت حضرت زهرا(س) گفته شده است كه اگر علي بن ابيطالب نبود، ايشان كفو و همسر و همتايي برايش نبود. براي روشن شدن اين حديث شايسته است توجهي به سخنان حضرت علي(ع) در نهج البلاغه و سخنان فاطمه زهرا(س) داشت تا همتايي آن دو روشن شود.

آدمي وقتي خطبه حضرت زهرا سلام اللّه عليها را در مسجد النبي در مدينه در برابر سخنان گهربار حضرت علي(ع) در نهج البلاغه قرار مي‏دهد آن دو سخن را همتا و همسان يكديگر مي‏بيند فرازهايي از سخنان اين دو بزرگوار نقل مي‏شود حضرت زهرا(س) در خطبه خود پس از حمد و ستايش الهي فرمود: «اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لاشريك له كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و انار في التفكر معقولها الممتنع من الابصار رؤيته

و من الالسن صفته و من الاوهام كيفيته، ابتدع الاشياء لامن شي‏ء كان قبلها و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها كوّنها بقدرته و ذراها بمشيته»(12) گواهي مي‏دهم كه جز اللّه هيچ خدايي نيست، يگانه‏اي بي نياز است، اخلاص و يكدلي در انگيزه و عمل را تأويل و فرجام آن قرار داد و دلها را گستره پيوند با آن نمود و تار و پود جان‏ها را بدان سرشت و مشعل انديشه آن (توحيد) را در فضاي ذهن‏ها بر افروخت. خدايي كه ديدگان را ياراي ديدن و زبان‏ها را توان وصف كردن او نيست و خردها به چگونگي‏اش راه نبرد همو كه همه چيز را آفريد نه از چيزي كه پيش از آن باشد و نه برپايه الگو و نمونه‏اي كه از آن پيروي كند با توانايي بيكرانش پديده‏هاي شگفت آفريد و با مشيت و خواستش آن را پراكند.

در اين فراز حضرت زهرا(س) به يگانگي خدا شهادت مي‏دهد و اين شهادت و گواهي از سوي فاطمه همه مراتب شهادت زباني و قلبي و عملي را در بر مي‏گيرد به تعبير دقيق‏تر، فاطمه از پيشتازان عرصه توحيد و يكتاپرستي است و در حضور انبوه مسلمانان در مسجد پيامبر بر توحيد و يگانگي معبود خويش گواهي مي‏دهد و اخلاص را تأويل و تجسّم كلمه توحيد قرار داد بدين معنا كه موحّد حقيقي كسي است كه جانش از توحيد خداي سبحان لبريز و از ريا پاك و پيراسته و عملش فقط براي رضاي خدا و رفتار و سلوكش خالص براي خدا باشد.حضرت علي(ع) نيز در تبيين آثار و بركات ايمان به توحيد گفتار شيريني دارد كه محتواي سخن حضرت زهرا را توضيح مي‏دهد.

«و اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها نتمسّك بها ابداً ما ابقانا و ندّخرها لا هاويل ما يلقانا، فانّها عزيمة الايمان و فاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و مدحرة الشيطان»(13)

و بر اين حقيقت گواهي مي‏دهم كه جز اللّه خدايي نيست و يگانه‏اي بي انباز است، شهادتي كه اخلاص آن از بوته آزمايش گذشته و ناب بودنش به ثبوت رسيده است. تا زنده‏ايم به چنين گواهي چنگ يازيم و براي پس از مرگ و رويارويي با حوادث هول انگيز اندوخته‏اش گيريم چرا كه آن، اراده جوشيده از ايمان، كليد و رمز احسان، عامل جلب خوشنودي رحمان و ابزار راندن شيطان است.

خلاصه سخن آن كه باور به توحيد اگر در جان انسان رسوخ كند آثار آن در زندگي فردي و اجتماعي و معنوي او ظهور مي‏كند و آدمي رنگ خدايي مي‏گيرد.

حضرت نه تنها به توحيد شهادت مي‏دهد بلكه اعتقاد به توحيد را فطري مي‏داند كه تار و پود وجود انسان با آن گره خورده است و مشعل انديشه آن را در فضاي فكر برافروخت و روشن كرد.

به دنبال آن فرمود: خداي يگانه‏اي كه ديدگاه مرا ياراي ديدن و زبان‏ها را توان وصف او نيست و خردها به چگونگي‏اش راه نبرد.

در اين قسمت حضرت مي‏فرمايد: رؤيت خدا و ديدن او با چشم ممتنع است قرآن نيز در اين رابطه فرمود: «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار؛(14) چشم‏ها او را نمي‏يابند و اوست كه ديدگان را درمي‏يابد، حضرت امير در نهج البلاغه فرمود: «لاتدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقايق الايمان»(15) چشم‏ها او را آشكارا نمي‏بينند ليكن دل‏ها به وسيله حقايق ايمان او را درك مي‏كنند.

اين سخنان، حق تعالي را از اين كه با چشم ديده شود تنزيه مي‏كند و كيفيت رؤيت او را از راهي كه ممكن است شرح مي‏دهد.

حضرت زهرا در قسمت ديگري از سخن نقل شده فرمود: زبان ياراي وصف او را ندارد و انديشه‏ها به كيفيتش راه نمي‏يابد، به مثابه همين سخن را حضرت امير (ع) در نهج البلاغه فرمود: «الذي لايدركه بعدالهمم ولايناله غوص الفطن»(16) و هموست كه افكار بلند ژرف انديش كنه ذاتش را درك نكند و غواصان درياي علوم و دانش‏ها دستشان از پي بردن به كمال هستيش كوتاه گردد يعني آنكس كه براي صفتش حدي نيست و اوصاف كمالش را وصف نتوان كرد.

در قسمت ديگر از سخن فرمود: همو كه اشياء را آفريد نه از چيزي پيش از آن باشد و نه الگو و نمونه‏اي كه از او پيروي كند.

حضرت علي(ع) نيز فرمود: «الذي ابتدع الخلق علي غير مثال امتثله ولامقدار احتذي عليه من خالق معهود كان قبله»(17) او خداوندي است كه بدون صورت و مثالي كه از آن اقتباس كرده باشد جهانيان را بيافريد و بدون سنجش و اندازه‏گيري مخلوقات كه آفريدگاري پيش از خلق جهان آفريده باشد و خداوند عالم از روي نمونه و مدلي كه خالق و معبود سابق به كار برده جهان را خلقت كرده و از آن تبعيت كرده باشد.

با مقايسه دو بيان از حضرت زهرا(س) و حضرت امير(ع) كه يكي اين خطبه را چند سال قبل از علي(ع) ايراد كرده است روشن

مي‏شود كه چرا فقط حضرت علي(ع) كفو و همتاي حضرت زهرا سلام اللّه عليهاست.

تا اينجا روشن شد كه زن و مرد به لحاظ انساني با هم همسان هستند و قرآن نيز براي هدايت انسان آمده است و مخاطب قرآن نيز انسان است و از نظر انسان براي زن و مرد با هم تفاوتي ندارد.

علت تصريح به ذكورت و انوثت در قرآن
قرآن كريم در مواردي با صراحت نام زن و مرد را مي‏برد تا افكار جاهلي پيش از اسلام را تخطئه كند، آن‏ها ميان زن و مرد فرق مي‏گذاشتند و عبادات و فضائل را تنها براي مردها مي‏دانستند از اين رو قرآن مي‏گويد بايد روح كامل شود و روح مذكر و مؤنث ندارد.

پيش از اسلام به زن بهايي داده نمي‏شد زنان از جايگاه انساني و اجتماعي شايسته‏اي برخوردار نبوده‏اند و در ذلت و خواري آنان همين بس كه حياتش مايه ننگ و عار بود و به همين جهت دختران را زنده به گور مي‏كردند چنان كه قرآن مي‏گويد: «و اذا بشّر احدهم بالانثي ظلّ وجهه مسودّا و هو كظيم، يتواري من القوم من سوء ما بشّر به ايمسكه علي هون ام يدسّه في التراب الا ساء مايحكمون»(18) هرگاه يكي از آنان را به دختر مژده آرند، چهره‏اش سياه گردد، در حالي كه خشم و اندوه خود را فرو مي‏خورد از بدي آن چه به او بشارت داده شده، از قبيله خود روي مي‏پوشاند آيا او را با خواري نگاه دارد يا در خاك پنهانش كند و چه بد داوري مي‏كنند.

اگر براي زن ارزشي نيز قائل بودند براي ارضاي شهوت مردان بود البته عار و ننگ دانستن فرزندان دختر و استفاده از زن براي ارضاي شهوت تحقير مقام والاي زن است.

اما قرآن مسأله زنده به گور كردن دختران را به حدي زشت و منفور شمرده كه رسيدگي اين موضوع را به آخرت به عنوان يكي از حوادث مهم رستاخيز دانسته و مي‏فرمايد: «و اذا الموؤدة سئلت، بايّ ذنب قتلت»(19) از پرونده يكي از فاجعه آميزترين پديده‏هاي جاهليت يعني دختراني كه با بي‏رحمي تمام زنده بگور شده‏اند سؤال مي‏شود، به چه جرمي كشته شدند گويي اين جنايت به قدري وحشتناك است كه به قاتلان نگاهي نمي‏شود و با پرسش از آن كودكان بي‏گناه سنگيني جرم به رخ قاتلان كشيده مي‏شود.

و در مسئله وسيله ارضاي شهوت بودن زن فرمود: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنو اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة انّ في ذلك لآيات لقوم يتفكّرون»(20) و از نشانه‏هاي خدا اين كه همسراني از جنس خود شما براي شما آفريد تا در كنار آن‏ها آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد. در اين نشانه‏هايي است براي گروهي كه تفكر مي‏كنند قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است اين آرامش از اين جا سرچشمه مي‏گيرد كه اين دو جنس مكمّل يكديگر و مايه شكوفايي و نشاط و پرورش يكديگر مي‏باشد به طوري كه هر يك بدون ديگري ناقص است و طبيعي است كه ميان يك موجود و مكمّل وجود او جاذبه نيرومندي به نام محبت و مودّت وجود داشته باشد.
ناگفته نماند اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمي است و هم از نظر روحي هم از جنبه فردي و هم اجتماعي.
زيرا عدم تعادل روحي و ناآرامي‏هاي رواني كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
افراد مجرد از نظر اجتماعي كمتر احساس مسؤوليت مي‏كنند اما وقتي انسان از مرحله تجرد قدم به مرحله زندگي خانوادگي مي‏گذارد، شخصيت تازه‏اي در خود مي‏يابد و احساس مسؤوليت بيشتري مي‏كند و اين همان معناي احساس آرامش در سايه ازدواج مي‏باشد.

تقوا عامل امتياز
قرآن وقتي از خلقت انسان سخن مي‏گويد، مي‏فرمايد: «يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم»(21) اي مردم نه متفاوت در بدن كه يكي مرد شود و ديگري زن افتخار است و نه از صنف زن يا مرد بودن افتخار است، زيرا همگان از زن و مرد خلق شده‏اند نه خلقت بدن مرد بالاتر از خلقت بدن زن است و نه بالعكس و نژاد و زبان، عامل شناسايي و شناسنامه طبيعي است، شناسنامه طبيعي انسان، چهره، قيافه، زبان و لهجه اوست كه ويژگي بدن است و گرنه روح شرقي و غربي، عرب و عجم‏و.. ندارد. پس تفاخر معنا ندارد و در وادي روح سخن از شناسنامه نيست و صعود روحي در گرو عدم تفاخر و فخر فروشي است و در واقع عامل فخر تقوا است.

نتيجه گيري
در اين مقاله اولاً از همساني مقام زن و مرد سخن به ميان آمد و سرّ آن هم برخورداري از روح بود كه در روح ذكورت و انوثت معنا ندارد و ثانياً اگلويي اززن و مرد معرفي شد كه اين دو همسان و همتاي هم اند و ثالثاً از راز تصريح ذكورت و انوثت در برخي آيات سخن به ميان آمد.


پي‏نوشت‏ها:
22. سوره سجده، آيه 7، 8، 9.
23. سوره مؤمنون، آيه 14.
24. الميزان، ج 15، ص 20 و مجمع البيان، ج 4، ص 101 روح الجنان، ج 15، ص 10.
25. سوره نساء،آيه 1.
26. سوره اعراف، آيه 189.
27. سوره زمر، آيه 6.
28. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 379، علل الشرايع، ج 1، باب 17، ص 29.
29. عهد عتيق، سفر پيدايش، باب دوم، 18 ـ 24.
30. سوره يوسف،آيه 108.
31. سوره بقره، آيه 185.
32. سوره الرحمن، آيه 1ـ4.
33. الاحتجاج طبرسي، ج 1، ص 274.
34. نهج البلاغه، خطبه 2.
35. سوره انعام، آيه 103.
36. نهج البلاغه، خطبه 179.
37. همان، خطبه اول.
38. همان 91.
39. سوره نحل، آيه 58 ـ 59.
40. سوره تكوير، آيه 8 ـ 9.
41. سوره روم، آيه 21.
42. سوره حجرات، آيه 13.


منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره 307


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:47 موضوع عمومی | لینک ثابت


ميلاد كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (س) مبارك باد


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:38 موضوع عمومی | لینک ثابت


تحقيق پيرامون تولد و سن حضرت فاطمه معصومه(س)

اشرف آشورى


اهل‏بيت پيامبر(ع) چهره‏هاى پرفروغى به جهانيان عرضه كرده‏اند و نامشان‏مانند ستارگان درخشان در آسمان فضيلتها مى‏درخشد; درخشانترين ستاره در ميان‏بانوان هفتمين منظومه ولايت; فاطمه كبرى فرزند پاكيزه موسى بن جعفر(ع) است. كه‏سالهاست تشنگان معرفت از حريمش زلال ايمان مى‏نوشند و عارفان با گذر بر زندگى‏فرزانه‏وارش و درك لحظه‏هاى آسمانى شدنش، درهاى عروج را به روى خود مى‏گشايند وبوى وصال را در گستره زمين منتشر مى‏سازند. او والاترين دختر موسى است و از اين‏روست كه هر گاه نامى از پدر برده شود، يادى از او نيز به ميان مى‏آيد و به اين‏مناسبت در ويژه‏نامه موسى بن جعفر(ع) لحظاتمان را با نام و ياد وى عطرآگين‏مى‏سازيم. با اذعان به اين حقيقت كه پيرامون زندگانى حضرت فاطمه معصومه(س)تحقيق كاملى صورت نپذيرفته است، به خاندان، اوضاع سياسى، عصر تولد، و نظراتى‏كه پيرامون تولد حضرت ارائه شده است، مى‏پردازيم.

سرود شكفتن

تولد فاطمه معصومه(س) براى اهل‏بيت(عليهم السلام) اهميتى خاص داشت‏زيرا اين خبر قبل از تولد بارها توسط امام صادق(ع) اعلام مى‏شد و به اين ترتيب‏از همان ايام شيعيان به شناخت مقام والاى وى فرا خوانده مى‏شدند. از جمله آنگاه‏كه گروهى از شيعيان رى نزد امام صادق(ع) آمدند، حضرت فرمود: آفرين بر برادران‏ما از اهل قم. آنان گفتند: ما اهل رى هستيم. ولى امام همان جمله پيشين راتكرار فرمود. و ادامه داد: «الا ان لله تعالى حرما و هو مكه. الا ان لرسول الله‏حرما و هو المدينه الا ان لاميرالمؤمنين حرما و هو الكوفه الا ان حرمى و حرم ولدى‏بعدى قم الا ان قم كوفتنا الصغيره.

الا ان للجنه ثمانيه ابواب ثلاث منها الى قم.تقبض فيها امراه هى من ولدى و اسمها فاطمه بن موسى. تدخل بشفاعتها شيعتناالجنه باجمعهم‏».

براى خداوند حرمى است كه مكه است، حرم رسول، مدينه حرم اميرمومنان كوفه است وحرم من و فرزندانم قم است. بدانيد قم كوفه كوچك ماست. بدانيد بهشت هشت در داردكه سه در آن به سوى قم است.بانويى از اولاد من در آنجا وفات مى‏كند كه نامش فاطمه دختر موسى است. همه‏شيعيان ما به شفاعت او وارد بهشت مى‏شوند.

اين خبر و نحوه تعريف حضرت از قم به‏طور طبيعى مى‏توانست گروهى از اهالى رى را به عزيمت‏به سوى قم برانگيزد و درحقيقت اهميت ويژه‏اى را كه شهر قم به خاطر حضور فاطمه كبرى مى‏يافت‏براى آنان‏بازگو كند. مى‏توان گفت‏به همين خاطر گروههايى از مردم قم از جمله صاحبان فكر وانديشه از آمدن چنين بانويى به قم مطلع بودند و براى فرا رسيدن آن زمان و يارى‏و پاسداشت مقدم وى لحظه شمارى مى‏كردند. نكات ديگرى نيز از اين روايت‏به دست‏مى‏آيد از جمله اين كه قم حرم ائمه طاهرين است. موضوعى كه در دهها روايت ديگراز زبان پيامبر(ص)، امام على(ع) و اغلب ائمه يكى پس از ديگرى به آن اشاره شده‏است.

در خبرى ديگر نيز امام صادق(ع) به پيشگويى تولد وى پرداخت. آن روز يكى ازشيعيان به نزد حضرت آمد، امام را ديد كه با كودكى در گهواره سخن مى‏گويد. گامى‏جلوتر نهاد و مبهوت از اين واقعه پرسيد: آيا با اين طفل سخن مى‏گوييد؟ امام اورا دعوت كرد تا با كودك در گهواره سخن بگويد. مرد باز هم جلوتر آمد و سلام كرد.كودك نه تنها جوابش را داد; بلكه گفت: اى مرد نامى را براى دخترت [كه تازه‏متولد شده است] انتخاب كرده‏اى كه خداوند آن را دشمن مى‏دارد پس نامش را عوض كن[وى نام دخترش را حميرا گذاشته بود] شگفتى مرد دو چندان شد. آنگاه امام‏صادق(ع) فرمود:

«اين كودك فرزندم موسى است.

خداوند از او دخترى به من عنايت مى‏كند كه نامش فاطمه است. او را در سرزمين قم‏به خاك مى‏سپارند. هر شخصى كه او را در قم زيارت كند، بهشت‏برايش واجب مى‏شود».

پاكيزه نسب

پدرش موسى بن جعفر(ع) ملقب به كاظم، صابر، صالح و امين است كه‏روز يكشنبه، هفتم ماه صفر سال 128 هجرى قمرى در منطقه ابواء; محلى بين مكه ومدينه از بانويى پاكيزه به نام حميده به دنيا آمد. ابوبصير درباره تولد موسى‏كاظم(ع)مى‏گويد: همراه امام صادق(ع) (سالى كه پسرش موسى بن جعفر(ع) متولدگرديده سال 128 ه. ق) براى شركت در مراسم حج‏به سوى مكه رفتيم. وقتى به‏سرزمين «ابواء» (منزلگاهى بين مكه و مدينه) رسيديم، امام صادق(ع) براى ماصبحانه فراوان و خوب تهيه كرد، ما مشغول خوردن صبحانه بوديم كه فرستاده حميده(همسر امام صادق(ع‏» آمد و گفت:حميده مى‏گويد: درد زايمان گرفته‏ام، و شما فرموده‏ايد نسبت‏به اين پسر اقدامى‏نكنم.

امام صادق(ع) بى‏درنگ برخاست و همراه فرستاده حميده رفت، و پس از مدتى نزدى‏اصحاب بازگشت. اصحاب پرسيدند: خداوند تو را شاد كند و ما را فدايت نمايد،جريان حميده چه بود؟

فرمود: خداوند حميده را سلامت داشت و به من پسرى عنايت فرمود، كه در ميان‏مخلوقاتش از همه بهتر است، و حميده در مورد آن نوزاد مطلبى به من گفت كه به‏گمانش من آن را نى‏دانم، در صورتى كه من به آن از او آگاهتر هستم.

پرسيدم: قربانت گردم، آن مطلب چه بود؟

پاسخ داد: حميده گفت; هنگامى كه آن نوزاد متولد شد، «دستهايش را بر زمين‏نهاد و سر به سوى آسمان بلند كرد».من به حميده گفتم: اين كار، نشانه رسول خدا(ص) و نشانه وصى بعد از اوست.

امام كاظم(ع) در سال‏179 ه. ق به دستور هارون زندانى شد و سرانجام در روزجمعه بيست و چهارم يا بيست و پنجم ماه رجب سال‏183 در بغداد مسموم گرديد و به‏شهادت رسيد و پيكر پاكش را در شهر كاظمين به خاك سپردند.

مادر حضرت معصومه(س)

حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) هر دو از يك مادر به نام «نجمه‏» (ستاره)متولد شده‏اند. در كتابهاى تاريخى براى مادر حضرت ده نام و لقب ذكر شده است كه‏عباتند از:

نجمه، تكتم، خيزران مرسيه، اروى، ام‏البنين، طاهره، سكن،سمانه، شقرا، صقر.

درباره زمان تولد، پدر، مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعى در دست نيست ودرباره اينكه وى اهل چه منطقه‏اى بوده است، نيز اختلاف نظر وجود دارد. على اكبرمهدى‏پور مى‏نويسد:

از تاريخ تولد نجمه خاتون اطلاعى در دست نيست و از مقدار سن شريفش به هنگام‏شرفيابى به دودمان امامت چيزى نمى‏دانيم. تنها چيزى كه در منابع حديثى آمده،اين است كه وى به هنگام تشرف به خانه امام كاظم(ع) دوشيزه بوده است. اما درمورد تابعيت وى كه اهل چه كشورى بوده، تنها چيزى كه در دست است اين كه وى اهل‏مغرب بود و مغرب در اصطلاح به سه معنا اطلاق مى‏شود:

1-شمال آفريقا شامل; تونس، ليبى، مراكش و الجزاير

2-مراكش

3-اروپا

براى تعيين منظور از مغرب بايد به واژه «مرسيه‏» استناد كنيم كه در ذيل «خيزران‏»گفته مى‏شود «مرسى‏» به سرزمينهايى در فرانسه، اسپانيا و الجزاير اطلاق مى‏شود،ولى چون به وى «سكن نوبيه‏» و «شقراء نوبيه‏» نيز گفته‏اند، اين احتمال كه‏منظور شمال آفريقاست، تقويت مى‏شود و از اين رو مرحوم خاتون آبادى به صراحت وى‏را اهل نوبه و زنگبار دانسته است، همچنين چون درباره نجمه خاتون واژه‏«مولده‏» (آنكه در كشور عربى متولد شده و نشو و نما يافته) به كار رفته لذااين احتمال كه اهل كشورهاى غربى باشد رد مى‏شود.»

اما درباره جايگاه رفيع مادرحضرت معصومه(س) همين نكته بس كه امام كاظم(ع) مى‏فرمود: او را جز به فرمان خداو به استناد وحى خدا نگرفتم.

چشمه كوثر و فرزندان امام كاظم(ع)

فراوانى فرزندان نسل رسالت و ولايت از موضوعاتى است كه قابل انكار نيست هر چند گاه اين‏امر كه تعداد فرزندان ائمه به دهها نفر مى‏رسد براى برخى مورخان گران آمده وآنان سعى نموده‏اند به روش‏هاى مختلف از تعداد آنها بكاهند اما حقيقت اين است كه‏«كوثر» همان كوثرى كه خداى متعال در قرآن كريم سوره‏اى را به نامش نازل كرده،كليد حل مشكل است. آن روز كه ابراهيم يگانه فرزند حضرت پيامبر در هفده ماهگى‏در مدينه طيبه رحلت كرد و در بقيع به خاك سپرده شد، گروهى از منافقان و دشمنان‏و دشمنان مرگ وى را علامت‏بريده شدن نسل رسالت و نابودى اسلام دانستند و باكنايه و زخم‏زبان دل وى را آزردند. اين موضوع كه به شدت پيامبر را افسرده كرددر نهايت‏به نزول سوره مباركه كوثر انجاميد و خداى متعال چنين فرمود:

«بسم الله الرحمن الرحيم. انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هوالابتر»

اعجاز اين سوره منحصر در حسن و حسين فرزندان بلافصل على(ع) نبود بلكه‏در نسلهاى بعدى نيز همين معجزه الهى جريان يافت. و به روشنى مى‏توان اين معجزه‏آشكار را ديد. كوثرى جوشان در نسل تمام ائمه به وديعه گذاشته شد كه نسل نبوت وامامت را زنده نگاه داشت. مرورى بر فشارها و اعدامها و سياستهاى كينه‏توزانه‏حاكمان اموى و عباسى نشان مى‏دهد كه چگونه همين «كوثر جوشان‏» گاه تنها باريكه‏حفظ نسل ولايت‏بود. از اين‏روى به نظر مى‏رسد نه تنها نبايد كثرت اولاد امامان‏موجب بروز سؤال شود بلكه ظهور اعجاز الهى «كوثر» در طول حيات ائمه بايد مارا به شگفتى و تحسين وا دارد.

يكى از اين امامان معصوم كه به كثرت اولاد مشهور است امام موسى كاظم(ع) است كه‏تمام تاريخ‏نويسان به تعدد فرزندانش گواهى داده‏اند.

در بين نويسندگان تا آنجا كه ما جستجو كرده‏ايم تنها عباس فيض نويسنده انجم‏فروزان به اين حقيقت ظريف دست‏يافته و جارى كوثر را در نسل امام كاظم به تماشانشسته است.

وى مى‏نويسد:

«موضوع كثرت نسل پيغمبر اكرم از چيزهايى است كه به شهادت حس و تاريخ به‏هيچ‏وجه قابل انكار نيست.

چنانچه خداوند تبارك و تعالى هم در قرآن مجيد در آنجايى كه مى‏فرمايد: انااعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر بدين معنى تصريح فرموده‏زيرا به اتفاق مفسرين منظور از كوثر كثرت نسل است و شان نزول اين سوره آن است‏كه ازدياد در نسل با كمتر تاملى در اين عصر اعجاز قرآن ثابت مى‏گردد زيرا ذريه‏پيغمبر در كثرت چنانند كه كوچكترين ديه و قريه‏اى را هم از آن‏ها خالى نمى‏توانديافت‏با اينكه از طرف بنى‏اميه و بنى‏عباس و خلفاى آنها براى اضمحلال اين شجره‏طيبه و قطع نسل اين دودمان شريف منتهاى كوشش و جديت اعمال و به منظور انقراض‏سلسله فاطميين انواع دسائس برانگيخته گشت كه كربلا و قتل هفتاد و دو نقر ياران‏حسينى حتى اطفال شيرخوار و عمليات منصور دوانيقى و متوكل براى نمونه كفايت‏مى‏كند.

قتل ذريه پيغمبر در طف يا زنده زنده در گور كردن و در وسط پايه‏ها گذاردن وهزارها كشتارهاى ديگر كه همواره پى در پى جريان داشت‏يك سلسله عوامل ممتدى‏بودند كه قطع نسل پيغمبر را ايجاب مى‏كرد و در عين حال اين سلسله جليله امروزه‏چنان توسعه پيدا كرده‏اند كه شرق تا غرب را فرا گرفته‏اند و در طرف مقابل ذره‏امويان و دودمان عباسيان با تمام قدرت و عظمت‏سلطنت و خلافتى كه دارا بودند ودر قرون متمادى در ناز و نعمت زندگانى مى‏كردند امروزه كوچكترين اثرى هم ازآن‏ها ديده نمى‏شود و شايد در سراسر اين كشور هم يك نفر اموى يا عباسى وجودنداشته باشد و در كتاب سياده الاشراف مسطور است موقعى كه حسين بن‏على(ع) شهيدگشت در طايفه بنى‏اميه دوازده هزار گهواره طلا و نقره وجود داشت كه اطفال‏شيرخوار خود را در آنها مى‏جنباندند و از براى سيدالشهدا(ع) فرزندى نبود جز سيدسجاد(ع) معذالك از بنى‏اميه نسلى باقى نيست و از سادات حسينى و رضوى در هرمنطقه جماعتى وجود دارند. اين است نمونه‏اى از آثار حقيقت و آن بود عواقب ظلم وستم.»

تعداد فرزندان

شيخ مفيد37 فرزند (18 پسر،19 دختر)، ابن‏خشاب (20پسر، 18 دختر)، سبط ابن‏جوزى (20 پسر، 20 دختر)، ابن شهرآشوب 30 فرزند،عمده الطالب 60 فرزند (37 دختر،23 پسر)، كشف الغمه 38 فرزند (18 پسر، 20دختر) براى حضرت نقل كرده‏اند.

در باره حضرت معصومه(س) بايد گفت كه طبق همه نقلها نام فاطمه(س) ذكر شده است‏چه طبق نظر آنها كه فاطمه را 2 نفر يا 4 نفر ذكر كرده‏اند زيرا در هر صورت‏فاطمه معصومه(س) همان فاطمه كبرى است كه همه مورخان در باره وى اتفاق نظردارند.

عصرى كه او شكفت

دورانى كه مى‏رفت‏به شكفتن فاطمه معصومه بيانجامد،همزمان با امامت امام موسى بن جعفر(ع) بود كه در سال 148 ه. ق به امامت رسيدو مدت 35 سال به امامت پرداخت، خلفاى بنى‏عباس در اين دوران آنچنان عرصه را برامام و شيعيان تنگ كردند كه راويان به هنگام روايت نمى‏توانستند صريحا از نام‏حضرت ياد كنند و ناگزير كنيه‏هاى حضرت مانند (ابى‏ابراهيم و ابى‏الحسن) يا القاب‏وى مانند (عبد صالح، عالم و ...) را به كار برند و يا صرفا به رمز و اشاره‏مانند «رجل‏» بسنده مى‏كردند.

تقيه در اين ايام شدت يافت و منصور، مهدى، هادى و هارون چنان وضعى پيش آوردندكه امام حتى از لحاظ مالى براى اداره زندگى و دخترانش در مضيقه قرار گرفت.هارون آنگاه كه به حكومت رسيد، حضرت را زندانى كرد، گاه حضرت را آزاد مى‏كرد،دوباره زندانى مى‏ساخت و همين وضع تا مدت 14 سال ادامه يافت. هارون با رفتارآميخته به قساوت و سنگدلى چنان رعب و وحشتى به وجود آورد كه شيعيان هرگز طعم‏امنيت را نچشيدند.

در چنين عصرى بود كه زمان تولد حضرت معصومه(س) فرا مى‏رسيد.

تا آن روز 25 سال بود كه على بن موسى الرضا(ع) يگانه فرزند نجمه خاتون بود،او اين همه سال را در آرزوى تولد فرزندى ديگرى سپرى كرده و چشم به راه تولدكودكى بود كه امام صادق(ع) بشارت شكفتنش را دهها سال قبل داده بود. نجمه همه‏اين سالها را هر چند منتظر ولى مطمئن سپرى كرد، على بن موسى الرضا(ع) نيزشادان و منتظر بود و تولد خواهرى بعد از دهها سال برايش مهم و جالب مى‏نمود،خانه‏اى كه نجمه در آن منتظر تولد فرزندش بود، هنوز بوى رسالت را با خود داشت;زيرا اولين بار كه پيامبر(ص) به مدينه آمد، مدتى در آن خانه ساكن شد، لحظات به‏كندى مى‏گذشت، بوى باران كوچه‏هاى مدينه را آكنده كرده بود و نسيم شكفتن كوچه‏هارا يكى پس از ديگرى پشت‏سر مى‏گذاشت تا اين كه عطر خبر تولد كودكى به زلالى كوثررسول را به خانه موسى بن جعفر(ع) آورد و به همه انتظارها پايان بخشيد.

زمان تولد

در سال، ماه و روز تولد فاطمه معصومه(س) اختلافات عمده‏اى وجود داردكه اصلى‏ترين عامل، خفقان حاكم بر عليه شيعيان بود تا آنجا كه امنيت آنها تنهابا تقيه محفوظ مى‏ماند. در چنين زمانى كه اسامى كنيزها و رقاصه‏هاى مجالس وهمنشين‏هاى دربار فاسد عباسيان به دقت ثبت مى‏شد، تولد و وفات اهل بيت در سكوتى‏مرگبار اتفاق مى‏افتاد. همچنين بايد افزود: منعكس نشدن تاريخ مواليد و وفيات‏بانوان اهل‏بيت عموميت دارد به طورى كه تاريخ وفات حضرت فاطمه، مدفن حضرت زينب،تولد و وفات ام كلثوم، مادران همه امامان از امام زين‏العابدين(ع) تا امام‏عصر(عج) و دختران امامان از امام حسن تا امام عسكرى(عليهم السلام) كاملا مجهول‏است.

با اين حال محققان با تكيه بر حدس و گمان و گاه استدلال، مستندات و شواهدتاريخى در صدد يافتن تاريخ دقيق يا تخمينى تولد و وفات وى برآمده‏اند در نهايت‏دو نظريه در اين باره به وجود آمده است كه عبارتند از:

1 تولد وى در سال «183» اتفاق افتاد.

اين نظريه در برخى نوشته‏هاى معاصرين بدون ذكر سند نقل شده است.از جمله; مهدى سلطان العلما رازى در سال‏1339 ضمن رساله‏اى درباره اعمال‏جمكران مى‏نويسد: در كتاب «نزهه الابرار فى نسب اولاد الائمه الاطهار» و كتاب‏«لوامع الانوار فى طبقات الاخيار» كه كتاب مفصلى است چنين ضبط شده است «ولاده‏فاطمه بنت موسى بن جعفر(عليهم السلام) فى مدينه المنوره غره ذى‏القعده بقيه ازصفحه‏37 الحرام سنه ثلاث و ثمانين و ماه بعد الهجره النبويه.»

اما به دلايل مختلفى اين نظريه از سوى محققان رد شده است. ذبيح‏الله محلاتى در رياحين الشريعه‏مى‏نويسد:

آنچه را كه برخى از جهت‏بعضى از اغراض نسبت مى‏دهند كه فلانه مجتهد در مدينه‏طيبه تعين يوم وفات و تولد آن، تو را از كتاب لواقح الانوار استخراج كرده،بى‏اصل است زيرا كتاب لواقح الانوار در نظر من موجود است و اصلا چنين مطلبى در اونيست. احتمال دادم كتاب ديگرى باشد تا اينكه خدمت علامه نسابه دانشمند آقانجفى; شهاب‏الدين تبريزى شرفياب شدم. اين مطلب را عنوان كردم، فرمود: من كسى راكه چنين جعلى كرده، ملاقات كردم.

معلوم شد غرضى داشته كه ذكر آن مصلحت نيست. تجاوز الله عن الله.

همچنين درصورت قبول اين نظريه سال ولادت حضرت معصومه يا سال شهادت پدر بزرگوارش (183 ه.ق)مصادف مى‏شود حال آنكه بعد از فاطمه معصومه اين امام همام صاحب سه دختر ديگرنيز شده است كه لازمه‏اش وجود فاصله بين تولد فاطمه معصومه و آنها و زندانى شدن‏پدر (4 سال) و شهادتش 25 رجب سال‏183 ه. ق خواهد بود. خصوصا اينكه حضرت چهارسال آخر عمرش را در زندان گذرانده است و از خانواده‏اش كه در مدينه بودند، دوربود.

2-تولد در سال‏173 ه. ق واقع شد.اين نظريه از طرفداران بيشترى برخوردار است كه ضمن رد دلايل سال‏183، صدق‏مدعيان اين نظريه نيز به اثبات مى‏رسد.

مرحوم شيخ على نمازى صاحب مستدرك السفينه ذيل ماده فطم با قاطعيت تمام در اين‏باره مى‏نويسد:

«فاطمه المعصومه المولوده فى غره ذى‏القعده سنه‏173 ه. ق.»

مرحوم‏عمادزاده اصفهانى نيز بدون ابهام معتقد است كه حضرت در ماه ذى قعده سال‏173متولد شد.

در اين صورت شش سال تا زمان زندانى حضرت فرصت‏باقى خواهد ماند كه‏بگوييم سه فاطمه ديگر در اين مدت متولد شده‏اند.


منبع: ماهنامه كوثر شماره 15


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:37 موضوع عمومی | لینک ثابت


ترجمه زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليها السلام

نخست با ادب و فروتني، بر آستان بي‏بي بايست و نجوا كن.

آغاز مي‏كنم به نام خدا و با ياري جستن از او و در راه او و بر شيوه فرستاده او ـ درود خدا بر وي و خاندانش باد.

گواهي مي‏دهم كه جز «اللّه‏» خداوندگاري نيست: يگانه است و انبازي ندارد.

و گواهي مي‏دهم كه «محمّد» بنده و فرستاده اوست.

خداوندگارا! بر محمد و خاندان او درود نثار كن.

پروردگارا! مرا صادقانه بدين آستان درآور و صادقانه از آن برون گردان.

و از پيشگاه خويش، نيرويي ياري‏بخش برايم پديد آور.

آنگاه به سوي ضريح نوراني‏اش بشتاب تا با فشاندن قطره اشكي بر ساحل اين درياي كرامت، جانت را بر جزيزه سبز سعادت، ميهمان چشم‏اندازهاي آبي اشراق سازي. در اين حال، به ياد آور سخن امام بزرگوار علي بن‏موسي الرضا(ع) را كه به «سعد اشعري قمي» فرمود:

«اي سعد! نزد شما مزاري است كه از آنِ ماست.»

سعد پرسيد: «جان به فداي تو! آيا مزار دختر امام موسي(ع) را مي‏گويي؟» امام فرمود:

«آري، هر كس به حقيقت او آشنا گردد و او را زيارت كند، به بهشت دست مي‏يابد.» هر گاه تو نيز بر مزار او حضور يافتي، بالاي سرش، رو به قبله بايست. نخست سي و چهار بار بخوان: اللّه‏ُ اَكْبَرُ. آنگاه سي و سه بار نجوا كن: سُبْحانَ اللّه‏ِ. و نيز سي و سه بار بگو: اَلْحَمْدُللّه‏ِ. پس آنگه زيارتنامه را چنين زمزمه كن:*

سلام مي‏كنم به آدم: بنده ناب و برگزيده خدا

سلام مي‏كنم به نوح: پيام‏آور خدا

سلام مي‏كنم به ابراهيم: دوست خوب خدا

سلام مي‏كنم به موسي: دمساز خدا

سلام مي‏كنم به عيسي: روح خدا!

سلام مي‏كنم به تو؛ اي فرستاده خدا

اي بهترين آفريده خدا

اي بنده ناب و برگزيده خدا

اي محمّد ، زاده عبداللّه‏

اي واپسين پيام‏آور!

سلام مي‏كنم به تو؛ اي پيشواي مؤمنان

اي علي، زاده ابوطالب

اي عهده‏دار عهد امامت از سوي پيامبر خدا

سلام مي‏كنم به تو؛ اي فاطمه

اي سالار زنان جهان

سلام مي‏كنم به شما دو تن؛

اي فرزندزادگان پيام‏آور مِهر

اي مهتران جوانان بهشتي

سلام مي‏كنم به تو؛ اي علي، زاده حسين

اي بزرگِ پرستندگان

اي خُنُكاي ديده بينايان

سلام مي‏كنم به تو؛ اي محمّد، زاده علي

اي شكافنده ژرفاي دانش

ـ از پس پيامبر ـ

سلام مي‏كنم به تو؛ اي جعفر، زاده محمد

اي راستي پيشه؛ اي نيك رفتار؛ اي درست كردار

سلام مي‏كنم به تو؛ اي موسي، زاده جعفر

اي همه پاكي؛ اي پاكِ پاك

سلام مي‏كنم به تو؛ اي علي، زاده موسي

اي خرسند؛ اي مايه خرسندي

سلام مي‏كنم به تو؛ اي محمّد، زاده علي

اي خويشتن‏دار

سلام مي‏كنم به تو؛ اي علي، زاده محمد

اي از هر ناپاكي پيراسته؛ اي پندآموز؛ اي درست كردار

سلام مي‏كنم به تو؛ اي حسن، زاده علي

و سلام مي‏كنم به آن كه از پيِ وي عهده‏دار عهد امامت است خدايا! تو نيز سلام كن بر او

كه روشناييِ توست

و چراغي كه تو برافروخته‏اي

و دوست «دوست تو»

و عهده‏دار عهد امامت از سوي آن كه عهده‏دار عهد تو بود

و رهنمون تو براي آفريدگان.

سلام مي‏كنم به تو؛ اي دختر فرستاده خدا

اي دختر فاطمه و خديجه

اي دختر پيشواي مؤمنان

اي دختر حسن و حسين

اي دختر سرپرست الهي امت

اي خواهر سرپرست الهي امت

اي عمه سرپرست الهي امت

اي دختر موسي بن‏جعفر

و پيشكش تو باد مِهر و افزون‏بخشيِ خداوند!

سلام مي‏كنم به تو؛

و اميد مي‏ورزم كه خدا

ما و شما را در بهشت به هم بازشناساند

و ما را در ميانه شما برانگيزاند

و در آن آبگير كه از آن پيام‏آور شماست، ما را بار دهد

و به آن جام كه از آن هموست، ما را بنوشاند

همان كه جام‏گردانش علي باشد، زاده ابوطالب

و پيشكش همه شما باد، هر چه سلام خداوند است!

و نياز خواه‏ام از خدا

كه شادماني و گشايش را در ميانه شما به ما بنماياند

و ما و شما را با نيايتان، محمد(ص)، يك جا گرد آورد

و بهره آشنايي با شما را از ما بازنستاند

و همانا خدا، سرپرستي است توانا.

من به خدا نزديكي مي‏جويم

با مِهر ورزيدنم به شما

و با كناره جُستنم از دشمنان شما

و با سرسپردنم به خداوند

و به اين شيوه بسي خرسندم

بي‏آنكه ناباوري به خويش راه دهم و بزرگي بفروشم

و به آنچه محمّد ارمغان آورد، باور دارم و خشنودم.

بزرگِ من، اي خدا!

من، از اين رهگذر، ديدار تو را مي‏جويم

و خرسندي‏ات را

و سراي ديگر را.

اي فاطمه!

در بهشت، شفيع من باش

كه نزد خدا

براي شفاعت، جايگاهي ويژه داري.

خدايا!

نياخواه تواَم

كه زندگاني‏ام را به رستگاري پايان بخشي

و اين «حالِ خوش» را از من باز نستاني

ـ كه جز با دست آويختن به خداي بلندپايه بزرگ هيچ نيرو و تواني نيست ـ

خدايا!

ما را پاسخ فرما

و نياز ما بپذير

به بزرگواري و سرافرازي‏ات

و به مِهر و بنده‏نوازي‏ات!

و سلام خدا بر محمّد باد

و بر همه خاندان او

سلامي سراسر مِهر و آفرين!

اي مهرورزترينِ مهرورزان!

حاج شيخ عباس قمي: سفينة البحار، ج 2، ص 377.

* علامه محمدباقر مجلسي: بحارالانوار، ج 102، ص 266.


منبع: فرهنگ كوثر ـ فروردين 77


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:35 موضوع عمومی | لینک ثابت


اي دختر امام، سلام

به جـــان پاک تو اي دختر امام، ســلام

به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـي که شــاه خراسان بوَد بــرادر تــو

بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار

هــــزار بـار فـــزون‌تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح

بر آستـانه قــدسـت علي الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامي تـــو

ز پاي تا به ســرت اي مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو، اي خواهـــر شه کـَـونين

ز فـرد فـرد خلق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد

به جـان پــاک تـو اي دخــتـر امـام، ســلام


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:33 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت


ناموس خدا

 

 
اي دختر عقل و خواهر دين

وي گوهر درج عزّ و تمكين

عصمت شده پاي بند مويت

اي علم و عمل مقيم كويت

اي ميوه شاخسار توحيد

همشيره ماه و دخت خورشيد

وي گوهر تاج آدميّت

فرخنده نگين خاتميّت

شيطان به خاطب «قُمْ» براندند

پس تخت تو را به قم نشاندند

كاين خانه بهشت و جاي حوّاست

ناموس خداي جايش اينجاست

اندر حرم تو عقل مات است

زين خاك كه چشمه حيات است

جسمي كه در اين زمين نهان است

جاني است كه در تن جهان است

اين ماه منير و مِهر تابان

عكسي بود از قم و خراسان

ايران شده نوربخش ارواح

مشكاة صفت به اين دو مصباح

از اين دو حرم دلا چه پرسي

حق داند و وصف عرش و كرسي

هر كس به درت بيك اميدي است

محتاج تر از همه «وحيدي» است(1)

 
پاورقي
1) كريمه اهل بيت علي اكبر مهدي پور، قم، حاذق، 1374 ه .ش.، صص 331-332.


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:28 موضوع اشعار مذهبی | لینک ثابت


حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


امام صادق (ع) شارح حقائق الهي

آيت الله جوادي آملي

وجود مبارك امير بيان، عليّ بن أبيطالب (ع) در يكي از خطبه هاي نهج البلاغه، در وصف رسول اكرم وقتي آن حضرت را معرفي مي كند ، مي فرمايد : پيامبر كسي است كه؛ المعتام ل شرح حقائ ق ه (1). خداي سبحان او را انتخاب كرد. معتام يعني مختار و منتخب.

حقائق الهي گاهي به صورت كتابهاي آسماني ظهور مي كند؛ مي شود تورات، انجيل، قرآن كريم و مانند آن. گاهي به صورت انبياء و اولياء و ائمه ظهور مي كند، مي شوند انسانهاي كامل؛ گاهي هم به صورت گسترده مي شود سماوات سبع و أرضين و فرشتگان و لوح و قلم و مانند آن. اينها حقائق الهي اند.
آنچه كه در جهان امكان ظهور كرده است؛ گاهي به صورت انسان، گاهي به صورت كتاب، گاهي به صورت جهان تكوين، اينها حقائق الهي اند كه بشر ممكن است به آنها دسترسي داشته باشد. ما فوق آنها كه براي توده بشر دسترسي آسان نيست، نه انسان مأمور به فراگيري آنهاست، نه اگر آنها را ياد نگرفت توبيخ مي شود؛ آن حقائقي است مستور و غيبي.

ظهور حقائق الهي در انبياء ،كتب آسماني و اسرار عالم
و امّا اين سه قسم را؛ يعني انبياء را، كتب آسماني را و اسرار عالم را كه خداي سبحان آفريد، بخشي از اينها معرفتشان واجب است كه اگر كسي اينها را ياد نگيرد، معاقب مي شود. بخشي از اينها مستحب است، يك كمال زائد است. آشنائي به حقائق انسان و كتب آسماني و حقائق خلقت كار آساني نيست؛ يك معلّم مي طلبد. معلّم هم بايد علماً و عملاً معصوم باشد.
چون اگر تعليم عادي باشد و كسي بخواهد در حوزه يا دانشگاه درس بگويد، بر فرض اشتباه بكند، قابل جبران است. ولي اگر كسي بخواهد از طرف خدا سخن بگويد، كار خدا را تشريح مي كند؛ آن هم با سرنوشت ابدي جوامع بشري ارتباط تنگاتنگ دارد، اگر بخواهد اشتباه بكند، قابل ترميم نيست.

تفسير و شرح حقائق الهي توسط معصوم
لذا كساني شارح حقائق عالم اند كه معصوم الهي باشند. هم در بخش علم منزّه از سهو و خطا باشند، هم در بخش هاي عمل اينچنين باشند. در بين شارحان و معلّمان، همه اينها يكسان نيستند. اگر ت لك الرّسل فضّلنا بعضهم علي بعض (2) هست، يا لقد فضّلنا بعض النبيّين علي بعض (3) هست، نشانه آن است كه شارحان حقائق الهي، مفسّران، معلّمان كتاب الهي يكسان نيستند.

معلّم اوّل پيامبر اكرم (ص)، و معلّم ثاني حضرت امير (س)
در بين اهل معنا، مي گويند : معلّم اوّل،وجود مبارك رسول گرامي (ص) است و معلّم ثاني وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) است. حالا در بين اهل معقول، اصطلاحي در فلسفه هست كه ارسطو را مي گفتند معلّم اوّل، فارابي را مي گفتند : معلّم دوّم. و اگر امكاناتي براي بوعلي فراهم شد، او مي شد معلّم ثالث؛ اينها در حوزه بشري است.امّا از طرف خداي سبحان بخواهند كتاب الهي را شرح كنند، پيام او را تشريح و تحرير كنند، اوّلين معلّم وجود مبارك پيغمبر است.

اين اوّليت، اوّليت تاريخي نيست؛ اوّليت رتبي است. با اينكه انبياي ابراهيمي (عليهم السّلام) از نظر تاريخ، مقدّم بر رسول گرامي (ص) بودند، امّا معلّم اوّل از نظر رتبه،وجود مبارك رسول گرامي است.
شما در جريان دعاي مخصوص پيامبر مي خوانيد: وجّهت وجه ي ل لّذ ي فطر السّموات و الأرض حنيفاً مسل ماً و ما أنا م ن المشر كين (4) در بخش پاياني سوره مباركه انعام هست كه از طرف ذات أقدس له به رسولش دستور داده شد، بگو : و أنا اوّل المسل مين (5). اين اوّل المسلمين نه يعني از نظر تاريخ،اوّل من مسلمان شدم، بعد امّت من مسلمان شدند ! وگرنه هر پيامبري اوّل المسلمين است نسبت به امّت خود، و اين درباره انبياي ديگر نيآمده.
آن كه درباره انبياي ديگر آمده أنا م ن المسلمين است، أنا م ن المؤم نين است. اگر درباره حضرت موساي كليم دارد : و أنا اوّل المؤمنين ، آن هم اوّليت ن سبي است. يعني در اين صحنه، اوّل كسي كه به تو ايمان مي آورد منم، بعد قوم من كه بني اسرائيل باشند. امّا اوّليت رتبي و درجه و فضيلت و فوز و مقام، مخصوص رسول گرامي (ص) است، و أنا اوّل المسلمين. اما اين دعائي كه ما در طليعه نماز مي خوانيم، هر نمازگزاري مستحب است وجّهت وجه ي را بخواند، آنجا دارد : و أنا م ن المسلمين، نه أنا اوّل المسلمين. أنا اوّل المسلمين مخصوص وجود مبارك پيغمبر (ص) است.

مرحوم شيخ مفيد (رض) در كتاب شريف امالي اش نقل مي كند : در مسئله عهد الست، وقتي خداي سبحان فرمود : الست ب ربّ كم، اوّل گروه و سلسله اي كه جواب دادند، سلسله انبياء و معصومين بودند، بعد مؤمنان و اينها. و در بين سلسله انبياء و مرسلين و معصومين، اوّل كسي كه پاسخ داد و گفت: « بلي »، وجود مبارك پيغمبر بود، سپس عليّ بن أبيطالب (ع).اينها نشان مي دهد كه اين اوّليت، اوّليت تاريخي و زماني و امثال ذلك نيست.
و اگر آن بزرگان اهل معرفت مي گويند : معلّم اوّل، وجود مبارك رسول گرامي است، معلّم ثاني وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليهما) است، اين اوّليت و ثانويّت رتبي و درجه وجودي است، نه تاريخي و زماني ! حضرت امير (ع) مي فرمايد : خداوند وجود مبارك پيامبر را براي شرح حقائق خود انتخاب كرد. چون الله يجتب ي م ن النّاس رسولاً و م ن الملائ كه و م ن النّاس؛ آنها مجتباي الهي اند. ج بايه شده، برچين شده الهي اند. امّا براي توده مردم، اينها، مصطفايند، مجتبايند تا حلال و حرام را بگويند، مسائل اخلاقي را بگويند، امر به معروف و نهي از منكر را دستور بدهند و مانند آن.

براي خواصّ و أخصّ، شرح حقائق را به عهده دارند؛ حقيقت برزخ چيست، حقيقت بهشت چيست، حقيقت قيامت چيست، حقيقت روح چيست. اينچنين نيست كه و ما اوتيتم م ن الع لم لا قليلاً (6) ناظر به همه افراد باشد كه كسي نتواند حقيقت روح را بفهمد. خود روح كه خودش را مي شناسد. آنكه بالاتر از روح است،روح را مي شناسد. پس اينچنين نيست كه يسئلونك عن الرّوح، قل الرّوح م ن امر ربّي(7) ! توده مردم يك سلسله خواسته هائي دارند، براي آنها يك سلسله تفسير و شرح حقائق است. خواص يك سلسله و أخصّ يك سلسله.

تفاوت تبيين معارف الهي توسط امام معصوم براي عوام و خواص و أخصّ
مرحوم صدوق (رض) در كتاب شريف توحيدشان نقل مي كنند : كسي آمد حضور امام صادق (ع)؛ عرض كرد : دلّن ي علي التّوحيد. دليل توحيد چيست؟ فرمود : هو الّذ ي انتم عليه (8). همين كه داريد ! شما موحّديد، خدائي هست، خدا يكي است. آسمان و زمين را همان خدا خلق كرده، دنيا و آخرت را همان خدا خلق كرده؛ بيش از او نيست، شريك هم ندارد. وقتي كه ولايت ضميمه آن بشود، ب شروط ها حاصل است و شما هم موحّديد.
امّا وقتي هشام بن حكم خدمت امام صادق (ع) مي رسد حضرت به اين مقداركه اكتفا نمي كند ! حضرت خودش مستقيماً از هشام سئوال مي كند : اتنعته تعالي ؟ آيا تو خدا را نعت مي كني ؟ صفت خدا را ذكر مي كني ؟ عرض كرد : بله. فرمود : هات ؛ خدا را وصف بكن، ببينم چگونه وصف مي كني. عرض كرد : هو السّميع البصير، يا هو السّميع العليم و مانند آن. بعد حضرت اشكال كرد. فرمود : هذ ه ص فهأ يشتر ك ف يها المخلوقون (9). ديگران هم سميع و بصيرند. فرشتگان هم سميع و بصيرند. پس فرق شان چيست ؟

هشام بن حكم به امام صادق (ع) عرض كرد : شما بيان كنيد. فرمود : نگو خدا عليم است، بگو خدا علم است ! اينجا كه عليم رابه صورت مشتّق گفتي، موهم آن است كه ذاأ ثبت له المبدأ. اين كه به درد مردم نمي خورد ! اين را اگر طلبه اي20 سال خوب خوب درس بخواند، آنوقت مي فهمد كه اشتقاق يعني چه، ب شرط لا يعني چه، لا ب شرط يعني چه، گاهي خود علم قائم به ذاتش مي شود، ذاأ ثبت له الع لم. هم علم است، هم عليم.

عليم يعني چه ؟ يعني ذاأ ثبت له الع لم . حالا اگر خود علم قائم به ذات بود، چه ؟ عليم است يا نه؟ فرمود : نگو عليم است كه موهم اين باشد كه مشتّق است و مركّب است و ذات است و صفت دارد.

فرمود : ع لأ لا جهل معه، حياأ لا موت ف يه و نوأ لا ظلام معه (10). فرمود : نگو نيّر است، بگو : نور است. نگو حيّ است، بگو حيات است. اين را حضرت به افراد عادي نمي گويد ! اينها شرح حقائق است كه وجود مبارك رسول گرامي، وجود مبارك حضرت صادق (ع) انتخاب شدند تا حقائق الهي را براي مردم تشريح كنند. بهترين حقيقت روح،خود آدم است. حقيقت روح را خود روح مي فهمد. آن كسي كه از ياد خود غافل نيست، از ياد خدا غافل نيست، خودش را مي شناسد. اگر خودش را شناخت، علم او مي شود كثير. آنگاه است كه و من يؤت الح كمه فقد اوت ي خ يراً كثيراً (11). ديگر مي شود علم كثير. ديگر علم قدير نيست. آنكه خود را شناخت، علم كثير دارد. آنكه از روح خود با خبر بود، علم كثير دارد. خود روح؛ يا فرشته است، يا جبرئيل است، يا بالاتر از آنها، يا پائين تر از آنها، خودش را مي شناسد؛ علم كثير دارد.

اينها را وجود مبارك رسول گرامي، وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليهما) مبعوث شدند و مأمور شدند كه حقائق را براي مردم تشريح بكنند. هم براي مردم احكام و ح كم را بگويند، هم اخلاق را بگويند. هم آنهائي كه آمادگي دارند، براي آنها اين حقائق را شرح بدهند و هم براي آنها كه در حدّ بالاتري هستند، اسرار پشت پرده را شرح بدهند.

در ذيل آيه » ن والقلم و ما يسطرون » (12)؛ در تفسيرهاي روائي هست كه وقتي سفيان خدمت امام صادق (ع) مي رسد، از حضرت سئوال مي كند : (ن ) چيست، ( قلم ) چيست. حضرت اوائل، طبق آن جريان عادي معنا مي كند. بعد مي فرمايد : ( ن) فرشته اي است از فرشتگان الهي؛ قلم ملكي است از ملائكه الهي. بحث به اينجا كه رسيد، فرمود : سفيان ! قم لا آمن عليك. ديگر من از اين به بعد نسبت به تو احساس امنيّت نمي كنم كه آيا اين مطالب را مي كشي يا نمي كشي ! قلمي كه و ما يسطرون است، كجا ! قلم، فرشته است كجا ! قلم و ن، نهرهاي ابيض الهي اند، كجا ! براي هر كدام، هم مرتبه لازم را بيان مي كند.

ما سعي بكنيم بر اساس ربّ ز دن ي ع لماً هرگز نگوئيم اين مقدار درسي كه خوانديم، بس است. البتّه تبليغ مردم، انجام وظائف، آنها كار خوبي است. امّا هرگز در فراگيري علوم و معارف نگوئيم بس است!! در تعبيرات ديني ما آمده است كه : اگر كسي بگويد من فارغ التحصيل شدم، همين مقدار درسي كه خواندم بس است، اوّلين روز جهل اوست. بعد جهل ها هم متراكم مي شود. قل ربّ ز دن ي ع لماً(13). پيامبر كه انتخاب شده براي شرح حقائق عالم وحقائق الهي؛ او لحظه به لحظه علم را از خداي سبحان دريافت مي كند.

ضرورت استفاده از لحظات عمربراي كسب علم
ما هم لحظه به لحظه موظّفيم علم فرا بگيريم. لذا به ما فرمودند : يك جائي كه نشستي، چيزي ياد نگرفتي، بدان به همان اندازه از خدا دور شدي ! من جلس مجل ساً و لم يزدد ف يه م ن الع لم ش يئاً لم يزدد م ن الله لا بعداً. بعد روح هم عالمانه زندگي مي كند. از طنز و قصّه و گعده خسته مي شود. يك ساعت يك جائي بنشيند، مطلب علمي طرح نشود؛ نه عالمانه سخن بگويد كه عدّه اي استفاده كنند، نه متعلّمانه بنشيند حرف علمي گوش بدهد ! به اصطلاح گعده اي داشته باشد، به همان اندازه از خدا دور مي شود..

اگر روح، روح عالمانه و دوستدار علم شد، ديگر ازساير مجالس لذّت نمي برد و خسته مي شود. از خواندن بعضي از چيزها خسته مي شود، از گوش دادن بعضي از چيزها خسته مي شود، چون عادت كرده به علم. و اين را به ما دستور دادند كه ربّ ز دن ي ع لماً گفته رسول شماست، شما هم به او اقتدا كنيد. ...
سخنراني معظم له پس از مراسم عمامه گذاري 6 نفر از طلاب به مناسبت ميلاد مسعود حضرت رسول اكرم (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع)؛ قم ـ 6 / 2 / 1384


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) نهج البلاغه / خطبه 178 (2) بقره / 253
(3) اسراء / 55 (4) انعام / 79
(5) انعام / 163 (6) اسراء / 85
(7) اسراء / 85 (8) برداشت از : التوحيد ل لصّدوق / 46
(9) همان / 146 (10) همان / 146
(11) بقره / 269 (12) قلم / 1
(13) طه / 114


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 0:19 موضوع عمومی | لینک ثابت


اين ابيات مولوى تا حدودى بيانگر راز دل ندبه خوانان عيد فطر است كه به مولاى خويش عرضه مى‏دارند

در هوايت بى‏قرارم روز و شب سر ز پايت بر ندارم روز و شب
اى مهار عاشقان در دست تو در ميان اين قطارم روز و شب
تا كه بگشايم به قندت روزه‏ام تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اى جان تو انتظارم، انتظارم روز و شب
تا به سالى نيستم موقوف عيد با مه تو عيد دارم روز و شب
زآن شبى كه وعده كردى روز وصل روز و شب را مى‏شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است ز ابر ديده اشك بارم روز و شب


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:58 موضوع | لینک ثابت


امام صادق (ع) : یقف بین الرکن و المقام فیصرخ صرحه

امام زمان (ع) در میان رکن و مقام می ایستد آنگاه بانگ بر می آورد

روزگار رهایی ص425


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت


مواعظ‌ مرحوم‌ قاضي‌ به‌ مرحوم‌ آملي‌ و درنگ‌ در وادي‌ السّلام‌

از مرحوم‌ آية‌ الحقّ آية‌ الله‌ العظمي‌ حاج‌ ميرزا عليّ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌، افراد بسياري‌ از تلامذۀ ايشان‌ نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ بسيار در وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرفت‌ و زيارتش‌ دو و سه‌ و چهار ساعت‌ به‌ طول‌ مي‌انجاميد و در گوشه‌اي‌ مي‌نشست‌ به‌ حال‌ سكوت‌؛ شاگردها خسته‌ مي‌شده‌ و برمي‌گشتند و با خود مي‌گفتند: استاد چه‌ عوالمي‌ دارد كه‌ اينطور به‌ حال‌ سكوت‌ مي‌ماند و خسته‌ نمي‌شود.

عالِمي‌ بود در طهران‌، بسيار بزرگوار و متّقي‌ و حقّاً مرد خوبي‌ بود؛ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد تقيّ آملي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌، ايشان‌ از شاگردان‌ سلسلۀ اوّل‌ مرحوم‌ قاضي‌ در قسمت‌ اخلاق‌ و عرفان‌ بوده‌اند.


 

از قول‌ ايشان‌ نقل‌ شد كه‌: من‌ مدّتها ميديدم‌ كه‌ مرحوم‌ قاضي‌ دو سه‌ ساعت‌ در وادي‌ السّلام‌ مي‌نشينند. با خود مي‌گفتم‌: انسان‌ بايد زيارت‌ كند و برگردد و به‌ قرائت‌ فاتحه‌اي‌ روح‌ مردگان‌ را شاد كند؛ كارهاي‌ لازم‌تر هم‌ هست‌ كه‌ بايد به‌ آنها پرداخت‌.

اين‌ إشكال‌ در دل‌ من‌ بود امّا به‌ أحدي‌ ابراز نكردم‌، حتّي‌ به‌ صميمي‌ترين‌ رفيق‌ خود از شاگردان‌ استاد.

مدّت‌ها گذشت‌ و من‌ هر روز براي‌ استفاده‌ از محضر استاد به‌خدمتش‌ ميرفتم‌، تا آنكه‌ از نجف‌ اشرف‌ عازم‌ بر مراجعت‌ به‌ ايران‌ شدم‌ وليكن‌ در مصلحت‌ بودن‌ اين‌ سفر ترديد داشتم‌؛ اين‌ نيّت‌ هم‌ در ذهن‌ من‌ بود و كسي‌ از آن‌ مطّلع‌ نبود. شبي‌ بود ميخواستم‌ بخوابم‌؛ در آن‌ اطاقي‌ كه‌ بودم‌ در طاقچۀ پائين‌ پاي‌ من‌ كتاب‌ بود، كتابهاي‌ علمي‌ و ديني‌؛ در وقت‌ خواب‌ طبعاً پاي‌ من‌ بسوي‌ كتابها كشيده‌ ميشد. با خود گفتم‌ برخيزم‌ و جاي‌ خواب‌ خود را تغيير دهم‌، يا نه‌ لازم‌ نيست‌؛ چون‌ كتابها درست‌ مقابل‌ پاي‌ من‌ نيست‌ و بالاتر قرار گرفته‌، اين‌ هتك‌ احترام‌ به‌ كتاب‌ نيست‌.

در اين‌ ترديد و گفتگوي‌ با خود بالاخره‌ بنا بر آن‌ گذاشتم‌ كه‌ هتك‌ نيست‌ و خوابيدم‌.

صبح‌ كه‌ به‌ محضر استاد مرحوم‌ قاضي‌ رفتم‌ و سلام‌ كردم‌، فرمود: عليكم‌ السّلام‌ صلاح‌ نيست‌ شما به‌ ايران‌ برويد، و پا دراز كردن‌ بسوي‌ كتابها هم‌ هتك‌ احترام‌ است‌.

بي‌اختيار هول‌ زده‌ گفتم‌: آقا شما از كجا فهميده‌ايد، از كجا


 

فهميده‌ايد.

فرمود: از وادي‌ السّلام‌ فهميده‌ام‌.(معادشناسی)


 

نوشته شده توسط محمد نبوی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 2:54 موضوع عرفان | لینک ثابت